سوال های مرتبط

مامان آیهان🐣🐥 مامان آیهان🐣🐥 ۶ ماهگی
پارت۲
یه ماما اومد گفت به شوهرت بگو بخیه و دوتا امپول و یه سرم بیاره زود وقتی اورد دکتر و جند ماما باهم حرف میزدند دکتر به یکیشون گفت نه مشکلی نیست وصل کن منم هی نگاهشون میکردم یه ماما اومد بهم یه سرم وصل کرد بعد چند دقیقه کلا دردام رفت به مامای شیفتم گفتم دردام رفت گفت مشکلی نیست بخواب فردا صبح باز دردات شروع میشه منم بیخیال شدم اون شب خیلی ورزش کردم هی اسکات میرفتم پیاده روی میکردم .صبح ساعت۶اومدن بهم یه قرص زیر زبونی دیگه دادن بعد نیم ساعت دستگاه گذاشتن رو شکمم و یه سرم بهم وصل کردن تو اون فاصله شیفت عوض شد یه مامای خیلی مهربون اومد و معاینه م کرد گفت خیلی عالی پیش رفتی خیلی بهم امید داد ساعت تقریبا۱۲اینا بود دردام زیاد شد به مامانم زنگ زدم گفتم بیا اینجا حالم بده خانم خسروی که یه خدمه خیلی مهربون بود گذاشت مامانم بیاد پیشم دردام هی بیشتر و بیشتر میشد مامای شیفت اومد معاینه م کرد ۶سانت بودم تو اون دقیقه هایی که درد میکشیدم فقط دعا میکردم بتونم بچه مو ببینم واقعا درد بدی بود مامانمم هی پشتمو ماساژ میداد و باهام حرف میزد هی دلداریم میداد دیگه ساعت ۴اومدن معاینه م کردن گفتن زور بزن چنتا زور زدم سریع کیسه ابو پاره کردن واقعا درد واقعی رو اون موقع کشیدم داشتم میمردم خیلی زود فول شدم
مامان شاهان🩵👶🏻 مامان شاهان🩵👶🏻 ۱۰ ماهگی
پارت ۲
تو زایشگاه بستری شدم بیمارستان دولتی بود و منم از قبل ماماهمراه گرفته بودم
اول گفتن بچه تو لگنه و طبق اخرین سونو بچه کامله امپول فشار میزنیم بزایی
ولی ی مامایی ک شیفتش بود هی تو گوش دکتر میخوند ک یروزم یروزم نگهش داریم بچشو تا بشه ۳۷ هفته منم ک کمر درد اذیتم میکرد اونجا رو تختا بخوابم هی نوار بگیرن گفتم توروخدا بزار بزاعونن منو اینقد انرژی منفی نده همش میگفت خوشت میاد بزایی بچت بره دستگاه خوشت میاد بچه نارس بیاری و هیییی انرژی منفی تااینکه دعوام شد باهاش و ب ماماهمرام زنگ زدم ک این رو اعصابمه زنگ زد ب همکاراش ک اجازه ندید فلان ماما مزاحم مریض من بشه و داره بهش انرژی منفی میده دیگ بش‌گفتن اومد عذر خواهی کرد و گف قصد اینچنین نداشتم و بخاطر خودت میگم و رفت
منم ماما همرام گف نکران نباش بزار شیفت بعدی ک همکارم هست امشالله اونوقت زایمان میکنی کارش عالیه
خلاصه دکتر سولفات نوشت و امپول ریه گف تاجایی ک میشه باید نکهش داری منم خوابیدم و منتظر قیدش زدم دیگ
شیفت عوض شد و‌اون ماما اومد معاینم کرد شده بودم ۳ سانت با اینکه دارو زدن و استراحت بودم
گف انشالله ک تو شیفت خودم بزایی ماماهمرات دوس داره خودم باشم
چون از قبل کفته بودم کاش یکی باشه ک زیبایی برام انجام بده و تو زایمان هم کمکم کنه
خلاصه گذشت ساعت شد ۱۰ ۱۱ شب من درد داشتم همچنان دهانه داشت باز میشد ماماهمرام گف پاشو‌ورزشاتو شروع کن تا وقتش بشه من بیام چون دیگ دارو هم جلوشو نگرفت پس بچه داره میاد
مامان گوگول🩷 مامان گوگول🩷 ۱۷ ماهگی
پارت ۲ _زایمان طبیعی

دیگ اوردن دستگاه ان اس تی وصل کردن برا ضربان قلب جنین دیگ ساعت نزدیک سحر یود و ماماها رفتن برا سحری دیگ تا سحری کردن و اومدن و اینا شد ساعت ۴ ک ماماها جا ب جا شدن و چن تا ماما جدید اومدن دیگ ماما جدید اومد بالا سرم معاینه تحریکی انجام داد و خب درد ناک تر از معاینه ساده بود گف ۳ سانتی ساعتای ۴ ونیم زنگ بزن ماماهمراهت بیاد دیگ دستگاه و ازم جدا کرد و گف پاشو ورزش کن
دیگ از تخت اومدم پایین و شرو کردم ورزشایی ک ماماهمراهم بهم داده بود و شروع کردم اونجا هیچ کس بجز من ورزش نمیکرد همه داشتن رو تخت درد میکشیدن 😑تخت بعلیمم ک یجوری ناله میکرد ک من گرخیده بودم ۵ سانت بود اومدن براش اپیدورال زدن ولی بازم ناله میکرد و تا زمان فول شدنش کلی طول کشید دیگ ساعت ۴ونیم شد گفتم ب همسرم بگن زنگ بزنه ماماهمراهم بیاد و تا زمانی ک ماماهمراهم اومد من ورزش کردم و با تنفس دردامو مدیریت کردم و همش منتظر بودم ماماهمراهم سریع بیاد پیشم چون دردام بیشتر شده بودن و دیگ داشتم میترسیدم ک نکنه فول بشم و ماماهمراهم نرسه😬 دیگ ساعتای ۶ صبح شده بود و دکتر اومد تو زایشگاه همه رو چک میکرد و ب من ک رسید ب همون مامایی ک معاینه تحریکی برام انجام دادع بود گف براش امپول فشار تزریق کنین ک من ی لحظه ترسیدم ک خداروشکر ماماعه نجاتم داد و گف دردای خودش خوبه و دکترم گف پس نیازس نیس همون لحظه ماماهمراهم اومد ولی اون ماما همراهی ک باهاش قرارداد بسته بودم نبودن ماماهمراهم خانوم عادله حسینی بودن و چون تو تایم زایمان من سر ی زایمان دگ بودن دوستشون خانوم زهرا دیده بردل و فرستادن
مامان غزل مامان غزل ۳ ماهگی
سلام منم میخام از تجربه زایمانم بنویسم (درد طبیعی و سزارین با هم تجربه کردم😪) قسمت اول:
۲۶ اردیبهشت ۴۰هفته و یک روز بودم از صبح درد خفیف داشتم مث درد پریودی چون دوستام گفته بودن درد تایم داره هی می‌اد میره منم ذوق کردم گفتم لابد درد زایمانه رفتم حموم تمیز کردم خودمو به ماما همراهم پیام دادم گف درد زایمان خیلی شدیده هنوز وقت داری دیدم تا ظهر خبری نشد دیگ خورد تو ذوقم از بس بچه تو شکمم مونده بود دیگ واقعا خسته شده بودم دوسداشتم زودتر بغل بگیرم دخترمو🥺 تا عصر همون روز دردام بیشتر شد گفتم پیاده روی کنم زودتر بزام از دم غروب تو حیاط مامانم راه میرفتم تاشب دوسه ساعت(اینم بگم سه ماه آخر بارداریم خونه مامانم استراحت بودم) موقع پیاده روی حس میکردم دردا زیاد میشه تو گروه دوستام روبیکا گفتم گفتن تایم بگیر با گوشی ببین چن دقیقه یبار منم هر وقت دردم میگرف تایم میگرفتم اول ۹،۱۰دقیقه یبار بود رفته رفته ۴،۵دقیقه یبار شد یادداشت کردم دوستم گف درد زایمانه خیلی خوشحال شدم یکم استرس داشتم ولی بیشتر خوشحال بودم ک بالاخره وقتش رسیده
..( پایان قسمت اول)
مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۹ ماهگی
مامان غزل مامان غزل ۳ ماهگی
(قسمت دوم):
ب ماما همراهم خبر دادم گف شیاف استامینوفن بزار اگ دردت تا یک ساعت دیگ کم شد ک انقباض کاذب اگ خوب نشد بیشتر شد درد زایمانه گذاشتم دیدم ن خوب نشد بازم رفتم تو حیاط راه رفتم ساعتا ۱۱شب اینا بود دیدم دردم بیشتر شده تایمش کمه گوشیمو برداشتم ب ماما همراهم پیام بدم دیدم پیام داده اگ تا ۱۲شب خوب نشدی برو زایشگاه منم تا ۱۲ صبر کردم دیدم ن دردم کم نشد وسایلمو آماده کردم تو حیاط گذاشتم زنگ زدم شوهرم ک بیا ببرم زایشگاه مامانم بنده خدا خبر نداشتن ینی به هیچکس نگفته بودم ب مامانم گفتم آماده شین بریم زایشگاه استرس گرفتن ک وقتش شده چرا ب من نگفتی میدیدم از سر شب رنگ ب رو نداری یه حالی هستی خلاصه آماده شدیم شوهرم بنده خدا از من بیشتر هول کرده بود سریع می‌روند بعضی جاها سرعت گیر نمی‌دید دو متر می‌پریدم هوا دردم بیشتر میشد😅🥲 زایشگاه معاینه کردن گفتن دو سانتی چقد ناامید با خودم گفتم بت اون همه درد آخر دو سانت باز شدم نوار قلب هم گرف گف خوبه انقباض داری برو دو ساعتی راه برو تو سالن و مایعات بخور بعد بیا دوباره معاینه رفتم بعد دوساعت دوباره معاینه کرد بازم دو سانت بودم ولی دردم یکم بیشتر شده بود ..
مامان هستی مامان هستی ۳ ماهگی
پارت ۵
دیگ اومدن ب‌شکمم دستگاه اینا وصل کردن ک‌حرکت نی‌نی رو بفهمنن ولی نی‌نی تکون نمی‌خورد اصلا کمی آبمیوه اینا خوردم ولی هچنان نی‌نی حرکت نمی‌کرد در این حال مادر شوهرم و شوهرم رسیدن مادر شوهرم برام شربت زعفران آورده بود ولی ماما همراه نذاشت بخورم گفت زیادش خونریزی بد زایمان داری ته لیوان ریختم با آب قاطی کردم خوردم بد چند دقیقه نی‌نی ی حرکت ریز کرد دیک دستگاه رو باز کردن و من شروع کردم ب ورزش کردن ساعت یک ظهر هی اسکات میزدم و اینا بد ماما همراه یدونه شیاف گل مغربی هم برام گذاشت تو بیمارستان دیک ساعت دو بود دیگ داشتن منو می‌بردن طبقه سوم دیگ من بودم و خدا و ماماهمراه هیچکس رو نذاشتن بیاد ساعت دو بود من رفتم بالا اتاق های زایمان تک نفره بود هیچکس کنارم نبود من بودم و ماماهمراه و چندتا پرستار
بهم گفت ورزش کن و سعی کن خودت کیسه ابت رو پاره کنی بد پرستار ها اومدن و بهم سرم اینا وصل کردن و معاینه کردن گفتن پنج سانتی و گفتن بی‌حسی اپیدروال داریم و اینا و عوارض هم داره ک بعدش بدنت بپاچه قرمز بشه سردرد بگیری و چیزای دیگ ماما همراهم نذاشت اپیدروال بگیرم گفت خودت میتونی دردات رو تحمل کنی و کنترل نمیخاد کل دردت همینه وقتی میتونی براچی میخای اپیدروال بگیری با کلی عوارض دیگ من بیخیال شدم
بد دیک ماما همراه گفت روی تخت سجده شو هروقت دردت گرفت این گاز انستون رو بزار رو دهنت بکش تو بد فوت کن بیرون بد بهم دستگاه وصل بود ک‌اسمشون رو نمیدونم
هی می‌گفت دردات داره منظم میشه و خیلی خوبه ک‌ میتونی کنترل کنی تو این سن من واقعا جیغ نمیزدم اصلا فقط سکوت چون جیغ زدن انرژی رو میاره پایین دیگ خسته شده بودم گفتم میخام دراز بکشم بعدش گفتن باید کیسه ابت رو پاره کنیم ببینم نی‌نی مدفوع کرده یا نه
مامان 𝑙𝑖𝑖𝑦𝑎 مامان 𝑙𝑖𝑖𝑦𝑎 ۲ ماهگی
پارت سوم زایمانم

ضربان بچه افت کرده بود ک ماما و پرستارا اومدن و دارو میزدن بهم و قرص زیر زبونی دادن بهم گفتن چیزی نیس نترس یکم بد دوباره ضربانش اوکی شد و گفتن همینجور ان اس تی بهش وصل باشه جداش نکنین
رفتن و ساعت ۸ بود که باز اومدنو معاینه کردن و گفتن ی ثانتی تازه و باز رفتن یکم بد اومدن ی چیزی شبیه ب سوند بود رد کردن داخل واژنم و با سرنگ اب مقطر بهش تزریق کردن گفتن کمک میکنه دهانه رحمت زودتر باز شه و ی سرمم وصل کردن بهش و رفتن حین معاینه هایی ک انجام میدادن افتاده بودم ب خونریزی و شر شر خو ن میرفت ازم و اینم کع وصل بود بهم اذیتم میکرد
دیگه ساعت نزدیکای ۱۱ بود هی دردام رفته رفته شدت گرفته بود و غیر قابل تحمل بود و دوباره ضربان قلب بچه افت کرده بود و با دارو و اینا اوکیش کردن و گفتن پاشو ورزش کن انقد درد داشتم که نمیتونستم کاری کنم با شدت ک میگرفت دست خودم نبود انقدی جیغ میزدم ک کل بخش پر میشد و اونا هم هی معاینه میکردن کع یهو گفتن تو که هنوز ۴ ثانتییی و کیسه ابمو زدن
کیسه ابمو ک زدن لرز عجیبی نشست تو تنم و عرق سرددد کل بدنمو گرفت
اکسیژن وصل کردن بهم گفت نفساتو خوب بکش ولی تعادل نداشتم و نمیتونستم که دوباره ان اس تی و صل کردن بهم و ضربان بچع افت کرده بود دوباره و هی صدای دستگاه داشت میرفت پایینتررر و دردای من شدیدتررر میشد
ک ماماعه داد زد ویلچر بیارین ببریمش سزارین وضعیتش خوب نیس بچع هم ضربانش افت شدید دارهه
و سوند اینا زدن و اثر انگشت اینا گرفتن و بردنم
مامان محمد حسن مامان محمد حسن ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ، بارداری دوم🌷قسمت هفتم
به اصرار ماما یه چیزی خوردم چون گفت بچه گشنست منم از موقع شام دیشب هیچی نخورده بودم (چون هم موقع درد اشتها نداشتم هم اینکه میدونستم دردام شدید تر بشه بالا میارم برای همین با اکراه یکم مغزیجات که با خودم برده بودم خوردم)
گذشت ، ساعت نه و نیم بود . هنوز دردام قابل تحمل بود و با تنفس کنترل میکردم . ماما اومد گفت شلوارتو دربیار معاینه کنم (۳ سانت بودم) بعدشم بیا پایین برای ورزش.نوار قلبت خوبه . منم موقع درد اسکات میزدم و با تنفس کنترل میکردم که خیلی خوب بود. گفتم به ماما : دردام خوبه؟
گفت انقدر خوبه که نیاز نداری آمپول فشار برات شروع کنم منم خوشحال😁
ساعت ده ماما معاینم کرد چهار سانت شده بودم(اینو اضافه کنم هر دفعه که معاینه میکردن ، معاینه عادی نبود خودشون اصطلاح خودشون رو میگفتن که یادم نیست ولی یک مقدار دو‌طرف دهانه رحم رو فشار میدادن که بیشتر تحریک بشه و بیشتر باز بشه که یکم دردناک بود) باز از تخت اومدم پایین برای ورزش که وسطای ورزش کردنم بالا آوردم🥴.
یه ماما دیگه اومد گفت حالا که چهار سانتی میتونی گاز بی دردی بگیری میتونی اپیدورال بشی بهتم توضیح میدم که بعدش سردرد نشی و اذیت نشی . نگاه ماما خودم کردم که گفت گاز بگیری خیلی بهتره. اپیدورال روند زایمانت رو خیلی کند می‌کنه ، حیفه تو خیلی داری خوب پیشرفت می‌کنی قبل ظهر زایمان میکنی گفتم آخه گاز رو تجربه دارم ، تاثیری آنچنان رو دردام نداره فقط یادمه روند زایمانم رو سریع کرد تو زایمان اولم . گفت خب همین پیشرفت کردن خوبه ، بهش گاز بی دردی بده . آموزش داد بهم و رفت .