سوال های مرتبط

مامان دلانا🩷 مامان دلانا🩷 ۱۵ ماهگی
زایمان
پارت3
بعدش منو بردن تو یه اتاقی ک همش زنای زائو بودن ب همشون دستگاه نوار قلب و اینجور چیزا وصل بود بهم گفتن دراز بکش رو تخت دراز کشیدم واسه منم از اون دستگاه های نوار قلب وصل کردن بعد حدود نیم ساعت اینا اومدن معاینم کردن هنوز دو سانت بود دردام هم زیاد میشدن ولی قابل تحمل بود بعد اینکه پرونده نینیمو دادم بهم گفتن برو اتاق زایمان رفتیم اتاق تک نفره بود دراز کشیدم ب کمک مامانم بعدش پرستارا اومدن بهم دستگاه اینا وصل کردن بعدش بهم سرم وصل کردن رکترا هم هیی میومدن معاینم میکردن هنوز دو سانت بودم ساعت چهار اینا بود گفتن تا هشت یا هشت و نیم زایمان میکنی خلاصه من در دام بیشتر میشد جونکه عمم فرار بود پیشم بمونهزنگ زدیم بهش با اسنپ اومد با دخترش ک هم سن من بود 16سالشه اومدن پیش من منم درد داشتم زیاد تر شده بود خلاصه مامانم پیشم موند تا موقعی ک زایمان کنم عمم هم شوهرم رسوند خونشون ک وسایل برداره بعد زایمان بیاد پیش من بمونه من دردام غیر قابل تحمل شدن خیلی خیلی جیغ میکشیدیم دست مامانمو گرفته بودم ولی چیزایی ک تو کلاس امادگی زایمان گفته بودن ک تنفس درستی داشته باشم بعدش دکتر اومد گفت 4سانتی بعد هعی معاینه و اینجور چیزا منو رو توپ بزرگ گذاشتن گفتن روش بشین و. پاشو بعد اون کار رو تخت نشوندنم ی پرشتار هم مراقبم بود بعدش دیگ وقت زایمان رسید چند تا دکتر و پرستار اومدن 8نفر اینا بودن اومدن سونت وصل کردن بهم اب دوز جنین و خالی کردن و معاینه و اینا کردن منم دردام بیشتر شده بود گفتن زور بزن منم زور میزدم دیگ اخراش گفتن قلب بچه درست نمیزنه چون دیر شده بود منم بخاطر بچم چندتا زور اخر هم زدم نینی قشنگم ب دنیا اومد گذاشتن رو شکمم و بعدش گذاشتن رو جای مخصوص نوزاد
مامان جوجوممد مامان جوجوممد ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان ...
جمعه شب ساعت ۸ دکترم گفته بود بیا برای بستری رفتم بیمارستان ساعت ۱۰ بستری شدم بهم سرم وصل کردن و قرص زیر زبونی دادن(قرص‌فشار) از ساعت ۱۲ تا ۱ داخل زایشگاه راه رفتم بعد دراز کشیدم از ساعت ۲ دردارم کم کم شروع شد
خیلی دردای شدیدی میگرفت از ساعت ۲نیم دردام منظم شد میگرفت و ول میکرد از شدت درد جیغ میزدم تا ساعت ۴ صبح درد میکشیدم ساعت ۴ صب معاینه شدم ۴ سانت بودم کیسه ابو پاره کردن و زنگ زدم به دکتر بیهوشی برای امپول اپیدورال ک از شانس بد من من دکتر جواب نمیداد و من از شدت درد داشتم جون میدادم التماس میکردم خودشون امپولو بزنن ک اصلا قبول نمیکردن انقد اسرار کردم که بهم امپول مسکن زدن و من از ساعت ۴ تا ۶ صب بیهوش شدم وقتی بهوش اومدم ک بهم میگفتن پاشو بیا رو این تخت بریم زایشگاه میگفتم نمیتونم پاشم خیلی بیحس بودم دوباره بیهوش شدم دوباره ک بهوش اومدم رو تخت زایشگاه بودم ک ماما بهم میگف زووور بزن ساعت ۷ دکترم اومد (امپول بیحسی داخل سرم بهم زده بودن
حین زور زدن درد نداشتم فقط فشار بهم میومد) دکترم که اومد امپول داخل پا رو زد بهم گفتن زور بزن زور بزن دوتا زود زدم بیهوش شدم
بچه رو خودشون کشیدع بودن وقتی بهوش اومدم داخل ریکاوری بودم
و بچم ساعت ۷نیم بدنیا اومده بود
ولی در کل خیلی بهم سخت گذشت زایمان طبیعی و از من ب شما نصیحت خودتو قبل از زایمان اماده کنین چ سز چ طبیعی بدرود
مامان رادمهر❤ مامان رادمهر❤ ۲ ماهگی
پارت 2#
رفتم زایشگاه گوشیمو ازم گرفتن یکم استرس و ترس داشتم از این ک قبلا بهم گفته بودن لگنت تنگه و اینا منو بردن اتاق ایزوله روبه رو ایستگاه پرستاری ماما اومد سرم فشار بهم زدن و سوند وصل کردن بهم ک دردام شروع بشه شیفت عوض خیلی خدا خدا میکردم ک همون دکتر باشه ک دکتر خودم معرفیش کرده بود خوشبختانه همون بود ولی هیچ کس تو اتاق من نمی اومد منم استرس میگرفتم فشارم بالاتر میرفت مامانم یاد یکی از دوستای بابام افتاد ک تو دانشگاه علوم پزشکی بود زنگش زده بود ک نزاره من درد بکشم اگ ب سزارینه خلاصه اونم سفارشمو کرد بعد ماما رو صدا زدم گفتم میشه مامانم بیاد پیشم گف اره مامانم اومد هی دست میکشید رو کمرم و من اروم میشدم اومدن معاینه کردن سه سانت بودم ساعتای ده بود بهم گفتن چهار سانت ک شدی زنگ بزن ماما همراهت بیاد ساعتای ده و نیم من ده سانت شدم ماما همراهم اومد دیگ مامانمو بیرون کردن خلاصه ورزشو شروع کردیم باهم منم هی دردام بیشتر میشد هم میترسیدم دیک دوتا از ماما های دیگ هم تو اتاقم بودن یکی از ماما ها منو معاینه کرد بعد با هم دیگ یچیزو گفتن من نفهمیدم بعد دکترم اومد گف کیسه ابشو پاره کنید مثل اینکه بچه مدفوع کرده بود هیچی خلاصه منم دردام خیلی بیشتر شده بود ساعت12بود اومدن برا معاینه گفتم تورو خدا بگین من شش سانت شدم معاینه کردن همون بود دیگ دکترم گف تا تو فول میشی من ی سزارین انجام بدم میام ساعت یک بود دکترم اومد و همه اومدن تو اتاقم من هشت سانت بودم یک خورده ای بود فول شدم و ترسم بیشتر شد خیلی عرق میکردم و دستای ماما همراهم گرفته بودم و میترسیدم
مامان عشق من🩷🩷 مامان عشق من🩷🩷 ۲ ماهگی
مامان آرمان مامان آرمان ۵ ماهگی
زایمان طبیعی پارت۳:
خلاصه همسرم رفت اینا دوباره سروم رو بازکردن و دوباره اون دردای وحشتناک اومدسراغم همش گریه میکردم هم میترسیدم هم استرس داشتم
تاساعت۱۰شب گریه کردم دردکشیدم جیغ زدم این وسط هم هریه ساعت میومدن معاینه میکردن ۴فینگر شده بودم ساعت۱۰یه توپ بزرگ اوردن گفتن باید بشینی روی این توپ ورزشایی ک میگیم رو انجام بدی درد داشت پارم میکرد ولی مجبور بودم ک روتوپ بشینم خلاصه یک ونیم ساعت بادرد وحشتناک نشستم رو توپ ورزش میکردم بالاپایین میکردم ک دهانه رحمم باز بشع بچه بیاد پایین
متوجه شدم ک توپ خونی شده ب پرستارگقتم اومد معاینه کرد ساعت11شب گف همون4سانتی بازنشدی
ودوباره دوز امپول فشار رو بردن بالا انقد جیغ ودادکردم صدام گرفته بودخلاصه ساعت شد1ونیم پرستارک اومد معاینم کنه من خودم شنیدم ب کاراموز گف سرسوزن بده پرستارسرسوزن دادبهش کیسه اب منو با سرسوزن پاره کرد واااای دردایی ک قبل پاره شدن کیسه اب کشیدم هیچچچچچچی بوووود دردای اصلیم ازوختی ک کیسه ابمو پاره کردن شروووووع شدددد واااای ساعت1ونیم شب انقددددد گریههههه کردم جیغ زدممممممم تواتاقی ک من بودم پرستارا درشو بستن رفتن بیرون ک صدای منو اون یکی مریضا نشنون دیگ اشهدمو اونجا خوندم میگفتم الاناس ک من بمیرم انقد ک موهاموازدردکشیده بودم انقد ک گریه کرده بودم چشام بازنمیشد
مامان رادمهر❤ مامان رادمهر❤ ۲ ماهگی
پارت 3#
بهم گفتن الان ب کمک خودت نیاز داریم من هی زور میزدم ک بچه بیاد دکتر میگف الان میاد مث اینکه بند ناف دور گردنش بوده و هی بچه می اومد پایین و باز میرفت بالا همین جوری تا ساعت 1و چهل بود دکترم گف اگ تا دو زایمان نکردم ببرینش اتاق عمل گفتم خانوم دکتر نه تورو خدا نه من حالا همه دردام کشیدم میخای بری خلاصه دونفر رو شکمم فشار میدادن هر کار کردن بچه نمی اومد و بند ناف اونو میکشید بالا دیک ترسیده بودم دکتر گف دستگاه وکیوم رو بیارین دستگاه اوردن بچه رو با دستگاه کشیدن ساعت 1/55بود پسرم بدنیا اومد اونو سریع بردن حتی نشونم ندادن دیدم صدای گریه بچم نمیاد خیلی ترسیده بودم گریه میکردم هی از همشون میپرسیدم ک چرت گریه نمیکنه چش شده چرا کسی چیزی نمیگه بعد بهم گفتن ک مدفوع کرده و بند ناف دو دور دور گردنش بوده خیلی ترسیده بودم و نگران پسرم بودم خودمم چون با دستگاه کشیدن خیلی پاره شده بودم و دهانه رحمم و طول سرویکسم پاره شده بود هر کار میکردن خون ریزیم بند نمی اومد گفتن باید ببریم اتاق عمل ک دکتر گف نه گناه داره بیشتر اذیت بشه دیک خلاصه منو بخیه زدن و گفتن برو بخش
مامان گوگول🩷 مامان گوگول🩷 ۱ سالگی
پارت ۲ _زایمان طبیعی

دیگ اوردن دستگاه ان اس تی وصل کردن برا ضربان قلب جنین دیگ ساعت نزدیک سحر یود و ماماها رفتن برا سحری دیگ تا سحری کردن و اومدن و اینا شد ساعت ۴ ک ماماها جا ب جا شدن و چن تا ماما جدید اومدن دیگ ماما جدید اومد بالا سرم معاینه تحریکی انجام داد و خب درد ناک تر از معاینه ساده بود گف ۳ سانتی ساعتای ۴ ونیم زنگ بزن ماماهمراهت بیاد دیگ دستگاه و ازم جدا کرد و گف پاشو ورزش کن
دیگ از تخت اومدم پایین و شرو کردم ورزشایی ک ماماهمراهم بهم داده بود و شروع کردم اونجا هیچ کس بجز من ورزش نمیکرد همه داشتن رو تخت درد میکشیدن 😑تخت بعلیمم ک یجوری ناله میکرد ک من گرخیده بودم ۵ سانت بود اومدن براش اپیدورال زدن ولی بازم ناله میکرد و تا زمان فول شدنش کلی طول کشید دیگ ساعت ۴ونیم شد گفتم ب همسرم بگن زنگ بزنه ماماهمراهم بیاد و تا زمانی ک ماماهمراهم اومد من ورزش کردم و با تنفس دردامو مدیریت کردم و همش منتظر بودم ماماهمراهم سریع بیاد پیشم چون دردام بیشتر شده بودن و دیگ داشتم میترسیدم ک نکنه فول بشم و ماماهمراهم نرسه😬 دیگ ساعتای ۶ صبح شده بود و دکتر اومد تو زایشگاه همه رو چک میکرد و ب من ک رسید ب همون مامایی ک معاینه تحریکی برام انجام دادع بود گف براش امپول فشار تزریق کنین ک من ی لحظه ترسیدم ک خداروشکر ماماعه نجاتم داد و گف دردای خودش خوبه و دکترم گف پس نیازس نیس همون لحظه ماماهمراهم اومد ولی اون ماما همراهی ک باهاش قرارداد بسته بودم نبودن ماماهمراهم خانوم عادله حسینی بودن و چون تو تایم زایمان من سر ی زایمان دگ بودن دوستشون خانوم زهرا دیده بردل و فرستادن
مامان آرمان مامان آرمان ۵ ماهگی
خب خانومابعد۱ماه وخورده ای منم اومدم ریزبه ریزاززایمان طبیعی بگم بهتون.
زایمان طبیعی پارت:
ازانجایی ک لگن من یه ذره تنگ بودهرچقدر ب دکترخودم گفتم بنویس سزارین ننوشت ک ننوشت گف درحدسزارین تنگ نیستی ولی خب موقع زایمان یکم بیشتراذیت میشی این ازاین.
من۴۰هفته کامل بودم که اصلا ن دردی داشتم ن خونریزی هی میرفتم معاینه میکردن میگفتن ک اصلایه فینگرهم بازنشدی
از انجایی هم ک مامیترسیدیم بچه پی پی کنه توشکمم ۴۰هفته کامل رفتم بیمارستان ک بستریم کنن معاینم کردن گفتن یه فینگر بازشدی برو خونه یه هفته هم وقت داری اگ تایه هفته دردت نگرفت اونوقت بیا ک من لج کردم گفتم نه میترسم باید بستریم کنین.
پرستارگف اگ بستری بشی امپول فشار میزنیم بهت دردش خیلی بیشتراز درد خودته ها گفتم قبول میکنم.
خلاصه ۱۲شب من رفتم بستری شدم تا ۸صب سرم نزدن بهم گفتن باید دکتربیاد خودش بنویسه بعد سرم وصل کنیم بهت چون قبل بستری شدن معاینه تحریکی کزدن دردای خودم کم کم شروع شد ولی خیلی کم بوددردم.
مامان آریَن🩵🥹 مامان آریَن🩵🥹 ۴ ماهگی
مامان پناه🫀 مامان پناه🫀 ۱۵ ماهگی
ادامه تجربه زايمان طبیعی
دیگه گفتن از رو تخت بیا پایین ورزش کن مگه میتونستم بیام پایین از دردی ک داشتم حالا با اذیت رفتم پایین انقد درد داشتم نميتونستم همکاری کنم زیاد دیگه دوباره رفتم بالای تخت معاینه کردن هنوز ۸ سانت بودم انقد ک‌انگشت کردن ک شد ۱۰ سانت بهم گفتن زور بزن حالا نگه میتونستم زور بزنم نفس نداشتم همشونم دانشجو بودن بالا سرم یه دانشجو ی احمق اومد رو شکمم با دو تا مشتش شکممو فشار میداد من دیگه اون موقع داشتم حون میدادم زیر دستش از این ورم اون یکی دیگه هی انگشت میکرد واژنم تا بتونه بچه بیاد دیگه دیدن بچه نمیاد پایین و داره میمیره اومدن واژنمو برش زدن بعد یه رب بچم بدنیا اومد ولی گریه نمیکرد🥲 چون بهش فشار اومده بود تو کانال زايمان همم ک دانشجو ی شکممو فشار داده بود بچم اذیت شده بود ینی بچمو خدا دوباره بهم داد ‌‌‌‌... دیگه بدنیا ک اومد اومدن بخیه زدن بعد دوباره اومدن معاینه دیدن بخیه هام باز شده بدون اینکه بی حسی بزنن دوباره بخیه کردن ینی هر بخیه رو با گوشت و استخون حس کردم برشم خورده بودم زیااااد