خیلی مامانم با بد غذا بودنم اذیت کردم با آبجیم دعوا کردم پنجمین روز خونه بابام بودم آمدم خونه خودمون آقام اون موقع شیفت شب بود هچی نخوابیده بود منم حالم بد مادر شوهر نفهم و برادرای شوهرم آمدن ۴ساعت نشستن خونه مون منم دراز نکشیدم وقتی رفتن از درد نمی تونستم نفس بکشم بابام زنگ زد مادر بزرگم آمد دنبالم نرفتم عصر به خاطر حال بد آقام از بی خوابی برگشتم خونه بابام خواهرم خیلی پرو هست اذیتم می کرد همیشه رفتم خونه بابام دوباره تا دو هفتگی نی نی موندم سه روز داخل دستگاه زردی بود تمام وقت بیدار بودم هر چه بود تموم شد اما اشتباه کردم از خونه بابام حتی برا نصف روز شده آمدم خونه خودمون هم هنوز رو دلم مونده خواهرم از خونه پدرم بیرونم کرد وقتی خونه خودمون آمدم پدر و مادرم و خواهرم نبودن داداشمم بود که جونم هم براش می دم کلی گریه کرد با همسرم گفتن نرو اما دلم شکسته بود نمی تونستم تحمل کنم تموم شد اما دیگه دوست ندارم باردار بشم و زایمان کنم خاطرات و زخم زبون مقایسه ها زایمان بقیه با مقایسه مامانم و اطرافیانم می کردن مثل چوب تو سرم می زدن رو دلم مونده دورانی خونه بابام بودم همسرم آنفلوانزا گرفت نمی تونست کنارم باشه این حالم بد تر می کرد
همه چیز عالی بود تا روز بعد و معده ام کار نکرده بود شربت لاکسی ژل یه باره سر کشیدم و خوردم درد افتاد به معده ام ناله هام بیمارستان پر کرده بود مسکن عملم بی حس کرده بود درد نداشت اما معده ام ول کن نبود کلی زجر کشیدم پرستار عرق نعنا برام آورد خوب شدم قدم زدم آقایی دیدم یکی از اقوام طبیعی زائده بود همون موقع تا نزدیک اتاقش رفتم دیدم مامانم گفت شاید بد بگیره نرو که بر گشتم اون بخش طبیعی ها بود همه چی عالی فقط گرسنه شدید بودم تا مادرم رفت سری به قوم مون که طبیعی زائده بود بزنه دو تا نون خامه ای خوردم کلی چسبید شیر نی نی سیر نمی کرد ساعت ۷صبح زنگ اقام مامانم زد شیشه شیر اونت و با شیر خشک آپتامیل خرید آورد چون نخریده بودم فقط وا ویلا بود وقتی ماشین حرکت می کرد بارون باریده بود چند تا گودال آقا ندید و انداختم داخل گودال ها مردم و زنده شدم وقتی پیاده شدم تمام عضلاتم گرفته بود با کلی گریه و زجر پایین آمدم تا اون موقع مرفین ها بیمارستان نگذاشته بودن درد بکشم با کوچک ترین درد حس می کردم بخیه هام پاره می شن
زن عموم شامم آورد خدا خیرش بده تا یک شب موند کنار مون تا وقتی می خوام بلند شم کمک مامانم بده دو تا جیغ بلند وقت بلند شدن زدم فکر می کردی شکمم هزار تکه شده اما همین که راه افتادم دردم کم شد دلم می خواست اصلا رو تخت بر نگردم
پرستار گفت ساعت ۶عصر با بابونه شروع کنم خوردن را و غذا تا ۱۰شب نخورم درد ها داشتن می آمدن مامانم شیاف گذاشت گفت رفت گفتم نمی دونم حس ندارم خوب دقت کن کلا بره بالا دوباره نگاه کن خیلی با مامانم راحتم بیشتر دوستم هست تا مادر ۱۸سال اختلاف سنی مون هسته زنگ گوشی نمی گذاشت چشم رو هم بگذاریم خسته شده بودم گوشی زنگ خورد کنارم داشتم خواب می رفتم پرتش کردم تو دیوار
زنگ می زدن همه اقوام گفتن با قاشق کوچک بهش شیر بدین تا مادرش بتونه بشینه مامانم با قاشق نی داری که آورده بودم همراهم داخل سبد به نی نی سه قاشق داد یه دفعه گفت یا قمر بنی هاشم بچه بغل کرد و دوید سمت بیرون خیلی وحشتناک بود صدا پرستار می آمد حالش بده باید بستری شه ببرید ان ای سیو داشتم می مردم گریه کردم جیغ زدم خواستم بلند شم فوری پرستاری داخل آمد و خوابوندم دستش بوسیدم التماسش کردم خبر برام بیاره گفت اونی حالش بد بوده بردن بچه تو نیست از اتاق کناری بوده سینه اش صدا می داده اما من آروم نمی شدم اثر مسکن ها بود درد نداشتم نیم ساعت بیشتر پرستار کنارم بود تا بلند نشد چشمم از گریه باز نمی شد گلوم از تشنگی خشک بود دیدم مامانم و نی نی آمدن گفت از دهان و بینی باهم بالا آورده ساکشن کردن و گفتن نیم ساعت باید زیر کلاهک اکسیژن باشه کنارم گذاشتش بوسش کردم دستم در حالی سرم داخلش بود دورش حلقه کردم خون شروع به بالا رفتن از لوله سرم و ریختن روی دستم کرد همون موقع نذر شیر علی اصغر کردم
دلم می خواست پاهام جا به جا کنم رو گوشی تایپ کردم به مامانم گفتم به پرستار مامانم گفت ،پرستار گفت اشکال نداره فقط کمی تکون بده اگه تونست زانو هاش هم خم کنه این جوری برا خودش راحت تره بخواد راه بره هم بدنش نمی بنده وقت ملاقات خاله ام آمد خودش ۷ماه قبل زایمان کرده بود دو تا از عمه هام باز یکی از همه هام هم ۵ماه قبل همین دکتر میر کهنوج دکترش بود زایمان کرده بود همراه دو تا از زن دایی هام ۳تا زن عموم و بچه هاشون مادر بزرگ مادریم آمدن حسابی اتاق شلوغ بود که نگهبان گفت شما از سفارشی بودن بیمارتون دارین سو استفاده می کنین همه بیمار ها رو هم ۱۶ ملاقاتی نداره این مریض شما ۱۶تا یه جا آمده زن دایی کوچکم هم حامله ۵ماهه داشت نی نی گرفت بقیه رفتن فقط مامانم و زن دایی هام موندن با کلی سختی به نی نی شیر دادن خیلی کوچولو بود شیر نمی خورد و منم سر سینه نداشتم
پرستار بچه وسط پاهام گذاشت گفت مامانی مراقب کوچولوت باس مامان اولین نفر دیدم عمه و دو تا از زن عمو هام به جز پدر و مادرم ،آقام و مادر شوهرم داخل بیمارستان منتظرم بودن مامان شروع به بوسیدنم کرد مادر شوهرم بوسیدم و گفت الهی پیش مرگ تون بشم آقام گل داد دستم که نمی تونستم بگیرم با شیرینی عمه ام گرفت شون یه انگشتر خریده بود دستم کرد اتاقی می رفتیم دو تخته بود که کسی کنارم نبود آقام گذاشتم رو تخت و فوری رفت نگهبان صدا می داد با مادرم تنها شدم شیر نداشتم به سختی مامانم سینه هام فشار داد و به نی نی شیر داد حس داشت به پاهام بر می گشت
شروع به گریه کردن کرد گفتم نترس مامان من کنارتم که دکتر هم حرفم تکرار کرد گفت نی نی ببرین تا دکتر بخیه زد دائم صدا دخترم می آمد طوری مامانم گفت فاطمه گفته همه نی نی ها ساکت بودن جز نی نی شما دائم گریه می کرده فاطمه همین حین مادرم تا اتاق نوزادان آورده بود و انیل دیده بود عکسش نشون آقام و بابام داده بود کلافه شده بودم دکتر ماساژ داد و گفت تمومه تشکر کردم هم از دکتر بی هوشی هم دکتر خودم توصیه ها لازم کردن و رفتن داخل ریکاوری کم کم دردم شروع می شد این بگم ساعت ۱۱روز ۲۵ام بهمن ماه آنیل به دنیا آمد فاطمه حالم پرسید گفت درد داری چشمام باز بسته کردم خودش گفت با چشم یا اشاره دست بهم جواب بده فهمید رفت که دوباره دکتر بیهوشی آمد یه آمپول مسکن تو سرمم ریختن لرز وحشتناکی داشتم دندونام تکون می خوردن فاطمه پتو دو نفره همراهم آورده بودم دو لا کرد و روم داد تا ساعت یک ریکاوری بودم آمده رفتن به بخش می شدیم که دوباره خود دکتر برای ماساژ شکمم آمد
دکتر صدا دکتر بی هوشی زد گفت بچه کنده نمی شه باید کمک کنی دکتر بیهوشی دو تا آرنجش رو شونه هام و کنار گردنم گذاشت دست زیر پرده برد درد نداشتم اما کشیدگی حش می کردم نمی دونم چرا دکتر از قبل متوجه نشده بود چسبندگی داشتم و بچه جدا نمی شد با کلی سختی بچه از شکمم جدا کردن وقتی دکتر بی هوشی کمک می داد صدا می دادم گردنم رگ به رگ شده بود خیلی درد نی کرد بچه دکتر بالا آورد سریع کنار صورتم آوردنش لبام تکون دادم به لبش کنار دهنم بود خورد و بوسش کردم بردن تمیزش کنن دکتر داشت ادامه عمل انجام می داد و من چشمم رو آنیل بود دوباره آوردنش کنار رو سینم چسبوندنش بهترین حس دنیا بود
خوب خوب آنیل فعلا آرومه ادامه اش بنویسم
دائم ترس داشتم از شدت فشار بعد بی حسی زشت رشت جام خیس کنم دکتر بیهوشی آمد سردی بتادین خیلی لرز به جونم انداخت دردش مثل رفتن خار تو بدنم بود بعد راحت شدم به کمک پرستار دراز کشیدم یه امپول هم داخل سرمم زدن پرده جلو چشمام دکتر وصل کرد ضربان قلبم دوباره بالا رفت دکتر میرکهنوج گفت بلاخره این دو هفته هم صبر کردی این مامان کوچولو از ۳۶هفتگی دلش می خواسته زود عمل بشه گفتم تو را خدا دکتر می حس می کنم داری کاری می کنی کاری انجام نده من می فهمم گفت تو صبر کن من هنوز شروع نکردم دکتر بی هوشی دائم نسبت خویشاوندی افرادی بهش زنگ زده بودن ازم می پرسید کار آقام و اسم انیل و هزار چیز دیگه یه لحظه حس کشیدگی پوستم فهمیدم داد زدم دکتر واستا واستا می فهمم چرا می کنی آخر می میرم خندید دیدم ساکت شدن با دستیارش
هزینه سزارین اختیاری چقد شد
آنیل بیدار شد بقیه اش همین جا چند دقیقه دیگه می گذارم
داخل اتاق عمل سوند وصل می کنن صبر کردم ظرف چند دقیقه چهار تا در اتاق عمل به فاصله کم از هم باز شدن و تند تند نی نی ها می بردن داخل اتاق نوزادان دست خودم نبود منم پشت سر شون رفتم اجازه گرفتم گفتن اشکال نداره بیا داخل منم از خدا خواسته رفتم نگاه نی نی ها و لباس پوشیدن شون کردم دیدم کسی اسمم صدا می زنه دکتر بیهوشی بود و از دوستان نزدیک و هم سفارشم سوپروایزر بیمارستان امام هم دائم فاطمه باهاش حرف می زد گفت بیا ببینم بچه چقدر ریز هستی کوچولو ترین مامان بیمارستان امروزی بیا که از ساعت ۶صبح به خاطر تو تلفنم آروم نگرفته هر بار یکی سفارشت می کنه رفتم تو اتاق عمل دکتر بیهوشی و دکتر خودم بیرون برا استراحت رفته بودن پرستار آمد گفتم تو را خدا سوند وصل کن من ببخشید شاشیدم دیگه خندید گفت نه تو ویژه هستی بعد بیحسی برات وصل می کنم گفتم حس می کنم بعد بی حسی اختیار ندارم و رو تخت جیش می کنم تحمل می کنم گفت پس شلوارت در بیار بخواب چکارت کنم خودت می خوای از بس فشار ادرار بود هچی حس نکردم جز خنکی بتادین و سوزش خیلی کم راحت شدم
نفهمیدم چی شد خوابم برد بیدار شدم نگاه ساعت کردم دیدم ۴ونیم هست معده ام خیلی درد می کرد می ترسیدم بخورم دکتر عملم نکنه آقام بیدار شد گفت ترسیدم خواب نری بیدارت نکردم دیگه دو تایی خواب نرفتیم ساعت ۷رفتیم دنبال مامانم ،مادر شوهرمم هم زنگ زد گفت دنبال منم بیاین باهم راهی بیمارستان کاشانی شدیم همین که رسیدیم وقت تعویض شیف بود دختر خاله مامانم داخل قسمت اداری کار می کرد و ماما هم بود آمد مدارک پزشکیم گرفت گفت تو بشین آقام و مادرش داخل سالن انتظار بودن و من و مامانم داخل بخش هر لحظه حالم بد تر می شد پرونده ام فاطمه دختر خاله مامانم تشکیل داد و کاراش آقام کرد مامانم هم دنبال وسایل رو صندلی ها دراز کشیدم و شکمم تو دستم گرفتم لباسام به کمک مامان پوشیدم اون روز یعنی ۲۵ام خیلی شلوغ بود ۱۶نفر وقت سزارین داشتن و ۴نفر کوتاژ دارو ها مامانم داد بردم داخل اتاق که دکتر فشارم و رگ برام بگیره سرم وصل کنه یه سری دکتر دارو برام نوشته بود برام داخل سرم بزنه دیدن حالم بده دلیلش پرسیدن جریان گفتم گذاشتن کمی از سرم بره حالم بهتر شد اولین نفر دکتر من سزارین می کرد اولین سزارینی دکتر میر کهنوج قرار بود من باشم جلو نگهبانی رفتم تا آقام نامه اتاق عمل امضا کنه و باهاش خدا حافظی کنم دمپایی در اتاق عمل در آوردم و جوراب ها پلاستیکی پوشیدم ضربان قلبم گرفتن با فشارم دوباره دیدن خیلی بالا هست هر لحظه ضربان قلبم بالا تر می رفت دکتر گفت اگه پایین نیاد نمی تونم عملت کنم فاطمه تمام مدت کنارم بود دکتر گفت تا حالت بهتر شه رو صندلی بشین تا من یکی دیگه عمل کنم منتظر بودم هر لحظه ادرارم بیشتر می شد تحمل نداشتم به پرستار گفتم گفت صبر کن بری
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.