زایمان طبیعی پارت ۵
دیگه رفتم بیرون و حرفای ماما رو به مامانم گفتم اونم زنگ زد به شوهرم که بره کارت ملی بیاره و گوشت تو شیشه هم از خونه بیاره که ناهار بخورم من و مامانمم تو سالن پشت در زایشگاه نشستیم دیگع دردا بیشتر شده بود ولی فاصله ش همچنان هر ۶ دقیقه بود تو سالن راه میرفتمو وقتی درد میگرفت سرمو تکیه میدادم به دیوار و چشامو میبستم یه چهل دقیقه ایی طول کشید تا شوهرم برگرده دیگه فقط دلم میخواست برم تو زایشگاه مامانم گفت ببا آبگوشت آورده بخور بعد برو گفتم هیچی نمیخوام فقط مبخوام برم تو دیگه رفتم تو ماما عوض شده بود دوباره ان اس تی و فشار گرفت و معاینه کرد موقع معاینه گفت توکه کیسه آبت نشتی داره گفتم نه من نشتی نداشتم گفت پس با معاینه سوراخ شده عیبی نداره بلند نشو بهم لباس داد گفت عوض کن مامانمو صدا زد اومد لباسامو گرفت پوشک و دمپایی و آبمیوه و خرما داد بهم یه پوشک گذاشتم که کیسه آب نشتی نده و وارد بخش لیبر یا همون اتاق درد شدم

تصویر
۵ پاسخ

چه بیمارستان بی در و پیکری بوده که خانم باردار که 4سانت هم دهانه باز شده رو هنوز داخل اتاق راه نداده که همونجا ورزش کنه
شماهم نمیدونم چی بگم که انقدر راحت بودی یا وسط بیمارستان یا کوچه یا پارک
اگه یهو به خون ریزی می افتادی باید یا وسط کوچه یا وسط بیمارستان زایمان میکردی

ادامش و بگو لطفا😂

مبارکه

😍😍🤩

خخخخب🥰🥰🥰

سوال های مرتبط

مامان طاها و هلنا مامان طاها و هلنا روزهای ابتدایی تولد
زایمان طبیعی پارت ۴
اومدم بیرون و به مامانم گفتم بریم پایین اومدیم پایین و با شوهرم و مامانم جلوی بیمارستان روی نیمکت نشستیم و چای و خرما و کنجد با مغزیجات خوردم و توی همون خیابون کوهسنگی پیاده روی میکردیم فاصله ی دردا به ۶ دقیقه رسیده بود وقتی درد میومد وایمیستادم نفس عمیق میکشیدم دوباره راه میرفتیم دیگه مامانم گفت هوا گرمه اذیت میشی بیا بریم تو نمازخونه ی بیمارستان همونجا راه برو رفتیم نماز خونه اونجا خسابی خنک بود و هیچکس هم نبود مامانم نمازشو میخوند من راه میرفتم و شوهرم تایم درد ها رو میگرفت و تعجب مرده بود میگفت چقدر جالبه که درد ها اینقدر منظم و سره تایمه دیگه ساعت شد ۱ و ما دوباره با مامانم رفتیم زایشگاه دوباره فشار ان اس تی و معاینه گفت همه چیز خوبه شدی ۴ سانت اگه دردات شدیده بستری کنم وگرنه برو راه برو گفتم نه دردام شدیده بستری کنید گفت خب پس مدارک بده همه مدارک تکمیل بود به جز کارت ملی خودم که تو خونه جا مونده بود 😑 دیگه گفت به شوهرت بگو بره بیاره من شیفتم عوض مبشه ولی تو پرونده نوشتم که بستریت کنن خودتم یه غذای سبک بخور دمپایی نو پوشک بزرگ آبمیوه خرما کمپوت هم با خودت بیار
مامان بردیا مامان بردیا ۱۳ ماهگی
پارت ،2دیگه هیچی معاینه کرد گفت یک سانت باز شده من درد نداشتم دیگه تا وقتی کارامو انجام داد کاغذ بازی اینا شد همون 2دیگه باز معاینه کرد گفت بریم زایشگاه باهمون یک سانت دیگه مادرم رفت تو استراحت گاه منم باماماخودم رفتم تو زایشگاه شانس خودم مامام همون شب شیفت بیمارستان بود دیگه هیچی رفتیم تو زایشگاه من رفتم تو اتاق مامامم رفت گفت تا 4 سانت باز بشه میام رفت بیرون اتاق ولی همونجا بود دیگه یه ماما دیگی اومد سرمو وصل کرد قلب بچه رو ازاون چیزا گذاشت که همجوری بزنه دیگه رفت من همجوری که دراز کشیده بودم هی درد داشتم کم دیگه تا ساعت 3ونیم بعد اومد دوباره معاینه کرد گفت شدی 3 سانت گفت رحمت خیلی خوبه نرم عالی دیگه رفت شد ساعت 4,20دقیقه اومد یه سرم زد گفت توش داروی آمپول فشار چون کیسه آب پاره باید زودتر زایمان کنی دیگه دیگه رفت من موندم با آمپول فشاردیگه کم کم هی درد می‌آمد فقط شکم سفت میشد کمرم درد میکرد تو کشام اینا فشار می‌آمد دیگه مامام اومد معاینه کرد گفت شدی 4 سانت دیگه بود نرفت دیگه منم هی دردا زیاد میشد تا ساعت 6
مامان محمد و فندقی مامان محمد و فندقی ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی دومم
پارت ۵

دیگه برام دستگاه رو وصل کرد که نوار بگیره و خودش رفت حین اینکه نوار میگرفت چند تا درد اومد که یکیش خیلی شدید بود تو دلم گفتم غلط کردم خیلی بد بود😩
نوارم که تموم شد اومد گفت نوارت خوب نیست بچه حرکت نداره باید بستریت کنم با آمپول فشار زایمان کنی گفتم نه نمیخوام سریع زنگ زدم به ماماهمراهم قضیه رو بهش گفتم بهم گفت فعلا برو تو شهر دور بزن یکی دوساعتی اگه دیدی دردات داره بیشتر میشه برگرد زایشگاه اگه نه برگرد خونه
ماما بهم گفت یه چیز شیرین بخور دوباره نوارت بگیرم همسرم رفت گرفت و اومد وقتی دردام بیشتر شده بود از حالم پیدا بود همسرم گفت چیه گفتم خیلی درد دارم دیگه همینجور که داشتم میخوردم از درد گریه ام گرفته بود ولی باز همون تکنیک تنفسی رو انجام میدادم ماما بهم گفت خیلی درد داری آره فکر کنم پیشرفت کردی موقعی که اومدی اینقد حالت بد نبود بیا معاینه ات کنم
رفتم رو تخت خوابیدم معاینه کرد و گفت اوه دختر تو ۵و۶سانتی (من ساعت ۲۰:۲۰رسیده بودم تو زایشگاه و تا نوار قلب هم گرفتم فکرکنم ۲:۵۰اینا شده بود و وقتی که دوباره معاینه کرد هم ۲۱:۱۵اینا بود )
مامان نبات زعفرونی مامان نبات زعفرونی ۲ ماهگی
پارت سوم زایمان طبیعی
صبح یکشنبه ۱۳ اردیبهشت با مامانم و شوهرم راهی بیمارستان شدم اول که رفتم تو زایشگاه nst وصل کردن و انقباض نشون داد و معاینه کردن من رو و اونجا هم گفتن دهانه رحمت افتضاحه و احتمالا بستری نمیشی میگن برو ۵شنبه بیا که دکتر بخش اومد و گفت چون زایمان دومشه بستریش کنین دیگه لباسامو عوض کردم و رفتم داخل زایشگاه و اینم بگم زایشگاه هیچکس نبود و فقط من بودم دکتر بخش که اجازه بستری شدن من رو داد اومد یک معاینه تحریکی کرد که گفت الان دو سانت بازی اما دوسانت خیلی بد و برام آمپول فشار زدن ، با آمپول فشار کم کم دردای من بیشتر شد اما دهانه رحمم باز نمیشد من وقتی رفتم داخل زایشگاه ساعت ۱۱ صبح بود تا ساعت ۴ بعدازظهر من همون دوسانت مونده بودم بعد من یک کسی دیگه اومد که بدون درد اومده بود ساعت ۴ زایمان کرد و رفت و من وقتی دیدم اون دیرتر اومد و زود رفت خیلی ناراحت شدم که من هنوز موندم اینجا در همین حین با مامانم و شوهرم در ارتباط بودم چون زایشگاه خلوت بود میومدن تو و من رو میدیدن خلاصه تا ۸،۹ شب من در همون وضعیت بودم تا شیفت ماما عوض شد و یک ماما کاربلد اومد که با معاینه های پی در می سر بچه رو تو لگن چرخوند و کیسه آبم رو زد و دردای زایمان که اصلی هستن تازه اون موقع به سراغم اومد که هی فاصله ی دردا کم شد و گاز انتونکس به من داد و رفت استراحت کنه ساعتای ۳ شب که دیگه دردای من خیلی شدت پیدا کرده بود خود به خود زور بهم وارد میشد صداش کردم و گفتم الان بچه به دنیا میاد اومد معاینه کرد و گفت الان ۷ سانتی از قبل به ماما همراهم زنگ زده بود رفت که به اون بگه سریع بیاد که دوباره یک زور عجیبی به من وارد شد که فقط دادم زدم بیاین الان بچه ام به دنیا میاد
مامان جوجو 🐥 مامان جوجو 🐥 ۱۶ ماهگی
تجربه زایمان من:
من قرار بود طبیعی بچه رو به دنیا بیارم. ۳۸ هفته و ۳ روز بودم که رفتم ویزیت هفتگی پیش دکتر. بهش گفتم چندوقته لباس زیرم خیس میشه. دکتر گفت شاید نشتی کیسه آب داری و باید معاینه بشی. همونی که میترسیدم. رو تخت خوابیدم و آماده شدم برای معاینه که چشمتون روز بد نبینه. انقدرررر درد داشتم که نفسم گرفت. اخرشم دکتر گفت دست من اصلا داخل نرفت :/ گفت باید تست امینوشور بدی و احتمالا کیسه آبت نشتی داره. یه نامه هم داد ببرم اورژانس برای بستری و زایمان. منی که اصلا آماده نبودم، فقط خودمو فحش میدادم که چرا گفتم لباس زیرم خیس میشه :/ زنگ زدم شوهرم و مامانم و مادرشوهرم هم اومدن که اگر واقعا بستری شدم تنها نباشم. انقدر حالم از معاینه و دردش بد شده بود که همونجا وصیت نامه مو گذاشتم جلوی چشم تو گوشی :| چون میدونستم این دردی که معاینه داشت، زایمان خیلی ازش بدتره. مخصوصا که من درد زایمان نداشتم و مطمئنا باید با امپول فشار بچه رو به دنیا میاوردم....
ادامه در پست بعدی
مامان هدیه خدا 💙💙 مامان هدیه خدا 💙💙 روزهای ابتدایی تولد
پارت ۲
دیگه شوهرم گفت پاشو دیگه نمیزارم بمونی خیلی درد داری دیگه زنگ زدم مامانم دیگه تا صبحونه خوردم و اماده شدم ۷ونیم راه افتادیم. دیگه تو راه فاصله دردام ۵دقیقه بود دیگه رفتم معاینه کرد گفت۲سانت بازه و نوارمم درد نشون داد ولی بهم گفت برو۱ساعت راه برو و بیا من رفتم تو بازار با شوهرم و مامانم ۱ساعت و نیم راه رفتم ولی درد که میگرفت دیگه کند میشدم نمیتونستم راه برم دیگه برگشتم اومدم بیمارستان گفت همون ۲سانت و دهانه رحمت نرم تر شده میتونی بازم بری راه بری گفتم نه دیگه کف پاهام درد میکنه رفتم داخل بخش زایمان اونجا دیگه دستگاه وصل کرد به شکمم و معاینم کرد گفت ۳سانتی و لگنت و دهانه رحمت عالیه و خیلی نرم مثل کاغذ زودم زایمان میکنی من۱۱:۴۵رفته بودم داخل گفتم تا کی گفت فوقش ۳یا۴عصر ولی رفته رفته دردام بیشتر میشد که بهم گفت فقط عمیق دم و بازدم داشته باش تا کنترلش کنی و زور نزن که دهانه رحمت ورم کنه من فقط دست یه دختر بود خداییش به خوب شیفتی خوردم کمکم کردن اونجا یه خانمه گفت ماما همراه نمیخوای دیگه گفتن رحمت خوبه و رود زایمان میکنی منم گفتم نه نمیخام ماما همراه دیگه یکیشونم کیسه اب گرم برده بودم میذاشت تو کمرم دهانه رحمم ۴سانت که شد اومد یه دکتر کیسه ابمو پاره کرد و دهانه رحمم تحریک کرد بیشتر باز بشه خیلی دردم اومد یه دوتا جیغم زدم چون درد داشتم دیگه زود شد ۶سانت اومدن معاینه کردن گفت رو به ۷سانته شاید ۲دقیقه بعدش یه خانمه که نسبت به بقیه مسن بود اومد معاینه کرد و یکم دستشو چرخوند گفت فوله زود همشون اماده شدن لباس پوشیدن به من گفتن دردت که شروع میشه باید زور بزنی منم دیگه زور زدم ولی من ۳۴هفته که رفتم سونو دیگه مرفتم چون دکترمم رفت مسافرت
مامان رادمهر مامان رادمهر ۵ ماهگی
قسمت سوم
تو راه نزدیک خونه دردهام شروع شد دیگه رسیدم خونه سریع رفتم دوش گرفتم
دردهام خیلی شدید شده بود به فاصله ۵دقیقه
تا 12شب تحمل کردم
12دیگه مامانم گفت پاشو بریم بیمارستان دردهات منظمه و تایمش
گفتم نه آخه ماما بهم گفت تا زیر ۵دقیقه نیومده نیا الکی بیمارستان خودت اذیت میشی تو خونه تحمل کن دیگه مامانم اصرار کرد یوقت خطرناکه زنگ بزن بپرس زنگزدم به ماما گفتم من دردهام هر۵دقیقه میگیره شدید گفت برو حمام اگه دردت افتاد کاذبه زمان هم بگیر اگه هر ۵دقیقه یکبار ۳۰ثانیه درد داشتی واگه بعداز دوش دردت نیفتاد پاشو بیا یعنی نزدیک زایمان هستی
خودش هم همون شب شیفت بود بیمارستانی که من میخواستم برم
رفتم حمام مامانم تایم گرفت دیگه شده بودم هر ۴دقیقه یکبار
سریع کارهامو کردم رفتیم بیمارستان دکتر شیفت اورژانس معاینه کرد گفت ۳سانتی گفتم من خیلی درد دارم من عصر ۳بودم با این درد منظم مگه میشه همون ۳باشم
دیگه فرستاد آن اس تی انقباض ثبت شد منو بستری کردن
رفتم بخش مامام همونجا بود
بهم گفت چرا انقدر زود اومدی بهت گفتم تو خونه تحمل کن
گفتم بخدا دردم زیاده گفت پایین گفتن ۳سانتی
گفتم خودتون بیاین یه معاینه کنین
گفت باشه برو میام
رفتم تو اتاق تا نوار قلب رو وصل کردن اومد مامام معاینه کرد گفت عه چرا اینطوری گفتن پس پایین دهانه رحمت ۴ونیم نزدیک ۵سانت خیلی خوب باز شده
مامان پناه مامان پناه ۳ ماهگی
پارت 4️⃣ از تجربه زایمان طبیعی
خلاصه رفتیم بیمارستان و رفتم زایشگاه گفتم درد زایمان دارم گفت بذار معاینه کنم و ان اس تی رو هم بگیرم گفت نهار خوردی گفتم نه اما یکم خرما خوردم گفت باشه بخواب خیلی اروم نشست کنارم گفت خب دخترم پاتو باز کن شل بگیر و اروم معاینه کرد و گفت خوبه دو سانت رو به ۳ سانتی بذار ان اس تی ات رو هم بگیرم خلاصه گذشت و بچه حرکت نداشت بهم گفت برو یه چیزی بخور و دوباره بیا گفتم نمیتونم از درد حالت تهوع دارم گفت خب باید حرکات بچه رو چک کنیم شوهرم رفت یه کیک و ابمیوه گرفت اما من حالت تهوع داشتم و دردم هم هی میگرفت و ول میکرد و هر دفعه که میگرفت مامانم بغلم میکرد و هی کمرمو ماساژ میداد و منم از اون ور دست همسرمو فشار میدادم به زور یکم خوردم اما اوردمشون بالا میدونستم قدم زدن خوبه سعی میکردم راه برم اما نمیتونستم درد داشتم رفتم دوباره ان اس تی بگیره بهش گفتم نتونستم بخورم یکم خوردم اونم آوردم بالا از درد گفت باشه راهی نیست بخواب دوباره معاینه کرد گفت خوبه ۳ سانتی همسرمو صدا زد که کارای بستری رو انجام بده و مامانم رو با هزار التماس راه داد داخل زایشگاه که کنارم باشه موقع درد لباس برام اورد پوشیدم و دیدم لباس یکم خونی شد بهش گفتم گفت طبیعیه داره دهانه رحمت باز میشه خلاصه بعد از کلی ان اس تی چند تا حرکت ریز داشت شاید سه الی ۴ تا در کل دیگه برام ویلچر اوردن و بردنم اتاق درد و بهم گفته بود دکتر خودش قراره زایمانتو انجام بده چون این بیمارستان جوری بود که ماما ها هم اجازه ی زایمان داشتن حالا باز نمیدونم دقیق شهر ها و بیمارستانهای دیگه چطوریه
یکم خیالم هم از این بابت راحت شد و خود دکتر هم قبل از اینکه منو ببرن اتاق درد معاینه کرد
مامان آوا و آیهان مامان آوا و آیهان ۱۰ ماهگی
پارت دوم🍃🌱

و روز بعد صبحش پا شدم بازم دردم کم بود وقابل تحمل در کمال پرویی پاشدم رفتم بازار و خرید ولی خب حرکات بچه هم خیلی کم شده بود اومدم خونه و عصرم پاشدم رفتم ارایشگاه با اینکه دردا بود همچنان و از ارایشگاه اومدم دوش اب گرم گرفتم و چای و شام اینا هم خوردم دیگه ساعتای ده شب روز ۴شهریور دردام داشت اوج میگرفت و رفتم زایشگاه و گفتم درد ده دقیقه ای میگیره و حرکاتش خیلی کم شده  ماما نوار قلب گرفت ومعاینه کرد گف همون دوسانتی وای منو میگی اصلا باور نمیکردم این همه درد برا دوسانت فقط باشه و بهم گف هنوز دوهفته دیگ وقت داری برا زایمان چرا عحله کردی چرا دکتر شیاف گل مغربی داده بهت و اینا
اگه خودت خیلی دلت میخاد بستری بشی بمون برو خونت دردات شدیدتر شد بیا به سختی اومدم از تخت پایین و خودم رسوندم به مامانم گفتم اینطور گفته گفت بگو من خونه نمیرم همینجا میمونم مامانم استرسیه و میترسید تو مسیر زایمان کنم
دیگه برگشتم تو زایشگاه  ماما گفت بستری میشی گفتم اره
وای اینقدر فاصله دردا کم شده بود که اصلا از تخت بالا نمیتونستم برم و یا لباسی که خدمه داد بهم عوض کنم به سختی  عوض کردم و دراز کشیدم که اومد سرم زد بهم و یه امپول عضلانی زد و معاینم کرد که گفت اوه تو که پنج سانت دهانه رحمت بازه خوبه افریم منو میگی 😩خدایا تو دودقیقه رفتم دم زایگشاه و اومدم پنج سانت شد یعنی
مامانم میگف ماما حواسش پی گوشیش بود درست معاینه نکرد سری اول
مامان فراز قشنگم🥹🧸 مامان فراز قشنگم🥹🧸 ۹ ماهگی
پارت۲
تا خود صبح من هی زمان میگرفتم همینجور ادامه داشت تا ساعت ۳ دیگه دردا میگرفتن و زمانشون طولانی شده بود تقریبا به ۳۰ ثانیه و ۴۰ ثانیه و فاصله ی بینشون هم کم بود هر ۵ یا۷ دقیقه یبار،دیگه زنگ زدم با گریه به شوهرم که بیا بخدا بچه داره میاد خودش رو برای ۳ونیم رسوند خونه گفت پس ماما همراه چی میگفت وقتش نیست و اینا گفتم خیلی دردام زیاد شده یکم ماساژ داد و اینا دیدم درد آروم نمیشه ساعت ۵ رفتیم بیمارستان معاینه کرد گفت ۳ سانتی بستری نمی‌کنیم برو پیاده روی کن باز بشی باید بیشتر باشه ان اس تی هم گرفتن و من برگشتم تو حیاط بیمارستان هی قدم زدم به ماما همراه زنگ زدم بستری نمیکنن گفت برو بگو درد دارم نمیتونم پیاده روی کنم رفتم از درد به خودم میپیچیدم‌ ها ایندفعه پرستار دیگه بود گفت بخواب معاینه کنم ببینم معاینه کرد گفت ۲ونیم اصلا بستری نمی‌کنیم فعلا برو پیاده روی کن ساعت ۹بیا😐آقا دیگه سرتون رو درد نیارم من اومدم تو سالن زایشگاه و حیاط بیمارستان هی قدم بزن شوهرم گفت بریم دنبال مامانت بیاریم که پیشت باشه حرکت کردیم به سمت خونه ی مامانم اینا تقریبا نیم ساعت راه بود و برگشتیم خونه که ساک و اینارو برداریم و من یه دوش آبگرم بگیرم یعنی تو کل این زمان من داشتم درد میکشیدم ها دردامم‌ با تنفس کنترل میکردم خیلی کمک کننده بود،رسیدیم خونه و من رفتم زیر دوش آبگرم شوهرم اومد زیر دوش کمرم و دلم رو ماساژ داد و ساعت ۱۰ و ربع اینا شد دیگه تقریبا رسیدم بیمارستان رفتم معاینه کرد گفت ۴ سانتی برو پذیرش کارای بستری رو بکن