۱۱ پاسخ

ن رفتار های دور و اطراف ی جوری بود ک مجبور شدیم باردار بشم

من خودم بچه خیلی دوس دارم و همچنین همسرم
اما به خاطر شرایط مالی دست نگه داشتم
از طرفیم میترسم سنم بره بالا خطرناک باشه
دردم یکی دو تا نیست
اگه اوضاع مالیم خوب بود صددرصد دو قلو اقدام میکردم

هعیی خواهر مادربزرگ شوهرم از روزی ک عروسی گرفتیم انگار برج ۹ ۱۴۰۴ بعد یک سره میگف اقدام کنید اقدام کنید یعنی دوماه گذشت بعد گف بهمون تا برج ۴ انقد گف گف منم حامله نمیدم تعجب کردم بدون جلوگیری بودیم هیچی نشد منم عرق رازیانه خودم رحمم پاک سازی کرد یک ماه بعدش گرف یعنی برج ۵دلی خیلی حرف خودم ازشون یجوری جای همه حرف می‌زد دایی های شوهرم مادرشوهرم پیش همسایه هاش پیش فامیلاشون خیلی حالم بد میشد همش میگف حدیث محمد باید اقدام کنن ببین اصلا بچه دار میشن یا نه هم یجوری رفتار می‌کرد یجوری حرف می‌زد انگار من مریضم یا شوهرم شده بود کابوس برام همش گریم میگرف همش فوشش میادم خودم باخته بودم با اینکه ۷ ماه گذشت بود از ازدواجم ۳ سال هم عقد بودم خیلی ناراحت شدم فک میکردم واقعا مریضم ک حامله نمیشم همی الانم ک بچم ب دنیا اومده همش دارم فوشش میدم میگم خدا است نگذره این همه آبروی منو بردی هرجا نشستی برا ما گفتی من حتی ب مادرشوهرم ک دخترش میشد گفتم چرا مادرت اینجوری میکنه میگه اون پیره دوس داره ببینه بچه شما رو تو ب حرفش نکن یک گوش در یک درباره گفتم چجوری اینکار بکنم ک وقتی هرجا میشینه حرف مارو میزنه خوب منم دل دارم آبروم برده نمیتونم بقیه رو نگا کنم حتی همش اذیتم از دستش دلم بدجور شکست من ک ازش راضی نیستم الا بچم ۲ ماه ب دنیا اومد هم دوبار اومد دیدنش بعد مگف تو حامله بشو خودم میام جمت میکنم تو فقط بچه بیار😐 ولی کاش حرفا و زور اون نبود خودم با خواسته خودمون بچه دار میشیدم من میخاستم یک دوسالی بگذره بعد ک نشد

ما جفتمون میخواستیم اره

بله گلم

من یه پسر دارم ...وقتی دختربچه هارو میبینم دلم بچه میخواد

من از روز اول که اومد خواستگاری میدونستم نازا هستم چون چندین سال بود تنبلی شدید داشتم و تو مجردی بهم گفتن کلا نازایی
بعد اومد خواستگاری بهش گفتم که نازام گفت خودتو دوست دارم و این حرفا ازدواج کردیم یکم بالا پایین داشتیم اما نه برای اینکه بچه دار نمی‌شدم همون دردسرهای زندگی و اینا
خلاصه انقد دکتر و اینا رفتم و انقد شوهرم با حوصله و عشق همراهیم کرد تا خلاصه الان بچمون تو دلمه
این بچه با عشق زیااااااد متولد شد
دقیقا دختر عموی من با پسر خاله ی همسرم ازدواج کرد و بعد چند سال جدا شدن و همه با ازدواج ما مخالف بودن اما خب وقتی هم که اتفاق افتاد با هزار جنگ انقد باهم عاشقانه رفتار میکردیم جلوی همه که اصلا باورشون نمیشد
حالا که بچه دار شدیم عشقمون ده برابر شده هر ساعت میگه جوجه های من چطورن ( من و نینی )
خودم که بنظرم بهترین قصه برای شب که بچمو بخوابونم داستان زندگی مامان باباشه :)
اینم بگم کلا خلاصه گفتم 🫣😂

من که فعلا اقدام نیستم بخاطر شرایط کاری شوهرم
ولی اگر اوکی بود صد درصد با عشق بود

چون آدمی ام که اگر شوهرمو دوست نداشتم هزاربار طلاق گرفته بودم تا الان

آدمی نیستم که بتونم نبود عشق و تحمل کنم
همه چیو باهم تجربه کردیم خیلی جاها کنار هم بودیم
خیلی سختی کشیدیم
روزی که شروع کنیم برای بچه
خیلی روز جذابی میشه واسمون
چون بعد کلی سختی این ارزومونو شروع میکنیم ✨💛

میخوام باردار شم ولی نمیشه گلم و رفتار همسرم خوبه

صد در صد عزیزم

بلههه

سوال های مرتبط

مامان جان مامان جان هفته پانزدهم بارداری
مامان همتا کوچولو 🩷 مامان همتا کوچولو 🩷 هفته سی‌ام بارداری