۱۶ پاسخ

عزیزم الان بارداری روحیه ات خیلی حساس شده درکت میکنم
بنظرم بهترین کار حرف زدنه ،بهش کامل توضیح بده بگو حرفتو بزن
نذار فکرات اذیتت کنه
بگو من باردارم روحیه ام حساسه ،خیلی سختمه با یه بچه نوپا درکم کن کنارم باش بذار روحیه ام خوب باشه بتونم براشون مادری کنم

عزیز دلم من 9ماه حاملگی پر خط و گزروندم هرروز بیشتر شوهرم ازم دور شد و کم محلی کرد موقعی که زایمان کردم یه مرغم زیر پام خون نریخت یه سیخ جیگر و یه کاسه کاچی بهم ندادن من با بخیه میرفتم نونوایی و خرید اخرسر بعد 26روز گفت تو بخیه داری نمیتونی پیش من باشی میخام زن بگیرم 😂🙃🙃 الان بعد دو سال دیگه برام اهمیت نداره ولی اون موقع تو سن 20سالگی به معنای واقعی شکستم اینارو گفتم که خودت و بخاطر اخلاق و رفتار یه شوهر نفهم مغز خودتو درگیر نکن هرچقد تو ازش دوری کنی اون بیشتر میوفته دنبالت

خوب اونم شاید تو شوک تا خودشو جمع کنه زمان می‌بره.توهم چون حامله ای حساس تر شدی.درکت میکنم آدم دوست داره نازشو بکشه و اطمینان بده که کنارتم نمی‌زارم سختی بکشی

عیب نداره کم کم درست میشه زهراجان
همونطور که شما تو شوکی وفکر میکنی به مسئولیت ها و کارها با دو بچه
اونم تو شوکه الان و تو فکر مسئولیت هایی هست که اضافه میشه رو دوشش
و این طوری این استرسش رو با این رفتار نشون میده
همین که با علیسان هست و نرفته تو غار تنهایی خوبه
یکم باید به هم فرصت بدید تا با شرایط بوجود امده انس بگیرید
البته اینم میدونم شما هم هورمون هات بهم ریخته و حساس شدی
ان شاءالله که با کمک خدا و مدیریت زنانه که بلدی و همکاری همسرت این دوران رو به خوبی طی میکنی و مامان و بابای جوان دوفرزندی میشید🤩

شاید اونم از همون موضو ع دور شدنتون از هم هراسانه

نترس شوهر منم همین بود
عزیزم صدرصد بعد ب دنیا اومدن حتما دستگاه بزار
من ۸ ماه بعد زایمان گذاشتم ولی هر ۸ ماه رو سر هر پریود که دیر میشد یه جنگ خونمون میفتاد که نکنه من حامله ام

عیبی نداره درست میشه گلم به فکر تو دلیت باش

من بچهای اولم ۲قلو هستن وقتی ۷سالشون شد خدا خواسته باردار شدم وهمسرم فقططططط میگفت سقط حتی نوبت دکتر گرفت ولی من نخواستم وسقط نکردم دقیقاااااا درکت میکنم که چی میگی تو اون روزا اینقدررررر بهش احتیاج داشتم ولی همش باهام سرسنگین بود درسته شرایطشو نداشتیم ولی دسته منکه نبود حتی چنددفعه گفتم یه جوری رفتار میکنی که انگار دوراز جون این بچه ازتو نیست تا۹ماه تمام این مردک همینجوری بود بیمارستان هم کارامو انجام داد رفت سرکار مامانم پیشم بود ولی بعدش خدا یه مهری انداخته تودلش که به میکائیل میگه پاتو روزمین نذار بذار روتخم چشام الان بهش میگم فقط اون مدتی که من بهت احتیاج داشتم نبودی کنارم میگه روزی صد دفعه استغفار میکنم غلط کردم که اینجوری رفتار کردم تو هم حق داری ولی خودتو بزن به در بی عاری خودش درست میشه مثل نباش که مدام باید اعصابت خورد باشه وقلبت بشکنه

والا من شوهرم سر همین اولیم دورم ک نبود هیچ خانوادش اینقدر آزارم دادن هیچی نگفت هیچ کاری نکرد فقط خدا میدونه چی کشیدم دیگم تا ابد بچه نمیخوام خدا پسرما بهم ببخشه فقط

خب سقط کن وقتی اینجوری رفتار میکنه باهات دیگ هم بچه نیار

ترو خدا اینجوری نگو من بچم یک سالش بود دوباره ناخاسته باردار شدم شوهرمم خیلی خوشحال بود ولی من چون بچم کوچیک بود مجبور شدم تو سن کم از شیر بگیرمش خیلی اذیتم میکرد پیش هیچ کسی هم نمی موند منم خیلی اعصابم داغون بود خیلی از شوهرم منتفر بودم وقتی میومد خونه انقدر ازش بدم میومد بیرونش میکردم تا اینکه دور از جون بچه شما فهمیدم بچم تو شکمم مشکل داره و تو ۱۷ هفتگی سقطش کردن دکترا شما هم ناشکری نکن لطفا

همین که مامان ایلیا گفته
تو الان حساس شدی
آخ من وقتی بارداربودم ازدستش پرشدم روانی شده بودم همش گریه دعوا بخاطر هورمونا

مبارکه عزیزم خب هنوز تو شوک هست خوب میشه همین که بچه رو نگهمیداره ی نو محبته تو هم حرص نخور خوش بگذرون

خب باید شما دست پیش میگرفتی و غر میزدی اول 😂

خودتو بزن به لکه بینی و دلدرد نگرانش کن بگو ببرم دکتر

اهمیت نده بابا خوش باش اونم عادت میکنه ب شرایط

سوال های مرتبط