۷ پاسخ

سلام والله من با گذشت یک سال هنوز همین جوریم حالم از زندگی بهم میخوره

گذراست.....

منم همینطور مدام دلم میگیره
بغض میکنم اشکم درمیاد حوصله زندگی ندارم خستم اصلا نمیدونم کی شب کی روز شوهرم هم نیس دیگه بدتر

و اتفاقا الانم ب این فکر میکردم ک چرا اصلا حسی ب شوهرم ندارم چرا اصلا فکرم سمت رابطه نمیره ... نکنه بعد اینکه خونریزیمم تموم شد نتونم بهش فکر کنم ...

ماهم همینجوریم من ک کلا تنها بودم و هستم از هیکلم قیافم لباسام سینه هام ک درد میکنه رد بخیه ام و سوزش بخیه های داخل شکمم ... اینکه حتی دوش گرفتنم باید شوهرم بیاد حتما تا بچه رو نگهداری کنه و آزادی ندارم .... از اینکه بقیه تز میدن راجب بچم و قیافش یا گوزش ... از اینکه به خورد و خوراکم گیر میدن ... از اینکه همه نگران بچه هستن الا مامان بچه ...نگم برات از مشتریام ک زنگ میزنن و من دیگ نمیتونم کاراشونو انجام بدم ...ولی ته همه اینا میگم این جوجه طلایی کوچولو و فسقلی بجز من تو این دنیا هیچکسو نداره .... و من باید صبور تر باشم براش بهش رسیدگی کنم و به محض اینکه کمی از آب و گل در اومد یه حال حسابی به قیافمو خودم بدم ی مسافرتم برم

بنظرم چیز طبیعیهه و ب مروز از بین میره من چند روز اول بعد زایمانم خیلی اذیت میشدم ولی الان با اینکه فقط ۷/۸روز گذشته حالم خیلی بهتر شده امیدوارم شما هم زودتر حالت اوکی شه

دقیقا منم از خودم متنفرم ولی فعلا زایمان نکردم

سوال های مرتبط