۱۳ پاسخ

شوهرم نبود هی زنگ میزدن بیا اینجا شب بمان هرچه میگفتم نمیام میگفتن نه بیا
بعد میرفتم ساعت نه به بعد میگفتن بچت گریه مکنه ببرش خانه تان😐😐تو ننوش بخوابه
حالا مه دو تا ساک پر وسیله برده بودم بهوای این که مخوام دو سه روز بمانم😂😂
موقع آمدن پس فکر کن چه حالی داشتم کارد میزدی خونم در نمی اومد😂😂😂
پدرشوهرم بچم بغل کرده میگه چند ماهه دیگه بزرگتر بشی شیر نخواهی خودم شبا میام سراغت میارمت خونمون 😵‍💫😵‍💫😵‍💫
گفتم علی اصغر جوون بگو مه شبا پیش مامانم فقط خوابم میبره

به شوهرم گفتم همون موقع که میگفتی بچه خودته
الانم ای بچه مال منه همه کاراش با منه
اجازه نمیدم هیچ‌کی برنامه زندگی من و بچم بهم بریزه
بهشان بگو کم مزاحم مه بشن
دیگه دید هیچ جوره کوتاه نمیام گفت بهشان

دیدم اینا دم به دقیقه میان خونه
دارن از خونه داریم و خوابیدنم و غذا درست کردنم ایراد میگیرن
من او سطل آشغالی که تو‌دستشویی دارم برا پوشک بچه یه دسته فلزی داره
چون هر بار بعد پوشک خالی کردن میشورمش لبه سطله زنگ زده رنگ گرفته
منم اون روز خونه حسابی تمیز کرده بودم حمام و دستشویی جرم گیر اینا زده بودم
اومد خونمون بچم بغلش بود
در دستشویی باز کرد
گفت مامانت ای همه میگه تمیز کردم
پی پی توعه از رو این سطله نشسته
منه بگی آمدم رفتم سطل آوردم نزدیک صورتش گفتم ای کجاش پی پی شما فرق زنگ و پی پی نمیدانین
نه گذاشت نه برداشت با همون وضع رفت تو بالکن گفت اینجا که خاک برداشته اینجا چرا تمیز نکردی
گفتم‌اونه گذاشتم پسر خودتان تمیزش کنه
بدش میاد برم بالکن تمیز کنم
بعد رفتن او کردم قیامت با شوهرم
الان اینقدر راحت شد پاشان کوتاه شد از زندگیم

مادرشوهرم فقط یه روز خونمون بود موقع سزارینم
هرچی گفتم بگم دخترعموم بیاد شوهرم نذاشت مادرشوهرم گفت من هستم بقیه بیان کمکت باید هر وعده فکر ناهار و شام اونا باشی
دقیقا فرداش یه دعوایی تو خونمون انداخت و تشریفش برد خونش
من و بچه یه روز ول کرد
شوهرم میگفت مه کار ندارم بچه خودته کاراش خودت بکن
منم بعد این که آمدن خانه م قضیه کشش ندادم
گفتم ولش کن تمام بشه بره

حالا من چی بگم که خونم از مادرشوهرم جداس
شوهرم خونه نباشه سه دفعه چهار دفعه میان خونم
میان از خونه برن نونوایی میان خونه ما
میرن سبزی بخرن میان خونه
انگار ن انگار من تنها مسئولیت یه بچه باهامه
همه کاراش با منه نخوابیدناش برا منه
میان اگه خواب باشه میرن تو اتاق بیدارش میکنن در رو میبندی نرن تو اتاق بدشون میاد
بعد از ظهرا میخوابیدم گوشیمو میزدم رو سایلنت بیدار میشدم ۵۰ تا تماس بی پاسخ داشتم
بعد جواب دادن میدیم پشت در واحد هستن😐😐
حتی نه در حیاطا در واحد
معلوم نیست چجور میان تو ساختمون

بدترین قسمت ماجرا اینه میگن ببین چ گناهی کردی خدا این بچه ها بهت داده ک اذیت بشی😔😔انگار بچه ها من مشکل دارن منم زود جوابشون دادم

واقعا حق داری عزیزم

من خودم بعضی وقتا از زن بودن خودم دلم میگیره

سلام عزیزم خوبی
میفهممت حق داری من واقعا هیچی نگم بهتره ولی بازم ... یدونه بچه بیشتر نیست ولی چون از هیچ طرف کمکی ندارم خودمم و خودم مثل توعه شرایطم من از فشار زیاد روانی که بهم وارد میشه خیلی ب تمام کردن زندگیم فکر میکنم ولی بعدش میگم این بچه چی میشه بدون من ولی هرچند بد کمک بگیر از کسانی که کنارت هستن

من بیشتر وقتا که ابراز خستگی کردم این جملات رو شنیدم و بعدش به غلظ کردن افتادم که چرا صرفا درد و دل خواستم یکنم با طرف
مادر شدن همینه
چقد سخت میگیری
بچه همینه
ناشکری چقد
مادر باید بی خوابی بکشه
بقیه چیکار میکنند با چند بچه یا دو قلو
😑😑😑💓

عزیزم کاملا حق داری
من با یه بچه ب هیچ چیزی نمیرسم و خسته ام
شماام ک دوتاست
خداقوت♡

میتونی بزازی بزرگه را چند ساعت مهد ؟

🥲عزیزم واقعا سخته دو تا بچه کوچیک

حق داری واقعا سخته
کمکی نداری؟خودت میخاستی دوتا پشت سر هم؟

سوال های مرتبط