تجربه زایمان طبیعی پارت ۶
۳ روز بعد از اومدن از بیمارستان که می‌شد ۳۷ هفته و ۵ روز ساعت ۶ عصر کیسه آبم ترکید و من راهی بیمارستان شدم تا رسیدم بیمارستان فوری nst گرفتن ضربان قلبش خوب بود معاینه کردن و گفتن که ۵ سانتی و زود بستری کردن تا برم برسم به اتاق زایمان همه جا آب و خون شده بود جالبش اینجاست که من هنوزم دردی حس نمیکردم که قابل تحمل نباشه
روی تخت دراز کشیدم و سرم وصل کردن و امپول فشار هم تزریق شد به سرم
ساعتو نگاه کردم ۸ و نیم شب بود دردا یواش یواش داشت شروع می‌شد و فاصله زمانیش هی کمتر و دردش زیاد تر می‌شد دردش یه جوری بود که یه دیقه می‌گرفت و ول می‌کرد ۵ دیقه بعد دوباره یه دیقه می‌گرفت ول می‌کرد بعد ها این فاصله زمانی شد ۳ دیقه و مدت درد هم بیشتر شد ، دردا بیشتر اطراف ناف بود و یکم که گذشت پاها و لگنم خیلی درد میکرد انگار که میخواستن منفجر بشن دکتر بالا سرم بود و هی ضربان قلب رو چک می‌کرد از درد به خودم میپیچیدم و هی میگفتن که نباید به پهلو شی باید صاف دراز بکشی و هر وقت دردت اومد زور بزنی تا بچه بیاد پایین
واقعیتش رو بخوام بگم این دردا خیلی طاقت فرسا بودن موقعی که بچه وارد لگن میشه خیلی خیلی فشار میاد و خیلی درد داره ولی خب اون لحظه خدا هم قدرت تحملش رو میده هم زوری بهت میده که بعد ها آدم خودش تعجب میکنه و میگه که من اونهمه زور رو از کجا آوردم
بعد از اون درد های شدیدی که اومد سراغم و چند بار محکم زور زدم دکتر گفت که خیلی خوبه و سر بچه رو داره میبینه و بهم گفت که خیلی محکمتر باید زور بزنم تا بیاد بیرون منم موقعی که درد میومد همه توانم و جمع میکردم و زور میزدم و سعی می‌کردم اصلا جیغ نزنم وقتی که زور میزدم حس میکردم که درد رو کمتر میفهمم و این خیلی خوب بود به نظرم

۱ پاسخ

آره دقیقا وقتی زور میزنی درد رو کمتر حس میکنی

سوال های مرتبط

مامان 🍓Liana🍓 مامان 🍓Liana🍓 ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت 1


حدودا ساعت۶ صبح بود که دردام شروع شد در حد پریودی خیلی کم هر ۷ دقیقه یه بار ۶ دقیقه یه بار می‌گرفت ول میکرد گفتم حتما دردام تازه شروع شده تا ساعت ۳ بعد از ظهر صبر کردم و نرفتم بیمارستان ۳ ظهر وقت دکترم بود رفتم سونو بچه رو نشون بودم که گفت مایه بچه کمه بستری مینویسم ساعت ۵ رفتم بیمارستان بستری شدم معاینه کردن گفتن ۱ سانتی بعد از نیم ساعت گفتن ۲ هستی آمپول فشار رو زدن دردام شروع شد هر ۵ دقیقه یه بار می‌گرفت ول میکرد رفته رفته شدید تر شد هر ۳ دقیقه یه بار میشد اومد معاینه کرد گفت ۲ سانتو نیمی گفت تا صبح شاید زایمان کنی رفتم دسشویی مدفوع داشتم رفتم دردام خیلی شدید بود مامانم هی کمرمو ماساژ میداد بعد یکم راه رفتم بعدش دوباره رفتم رو تخت که دردام قابل تحمل نبود خیلی زیاد شد زور اومد بهم زور زدم کیسه آبم پاره شد به مامانم گفتم نگاه کرد گفت همراه با خون هست رفت ماما رو صدا کرد اومد گفت بچه داره میاد مامانمو بیرون کردن اینم بگم نفس عمیق خیلی تاثیر داره تو زایمان حتما انجام بدین
مامان مرسانا مامان مرسانا ۱۴ ماهگی
دومین متن
بعد از ترکیدن آماده شدیم رفتیم بیمارستان بدون کوچکترین دردی که واقعا خودم میترسیدم هی دعا دعا میکردم که درد بیاد ولی اصلا انگار نه انگار تو طول مسیر ازم چند باری آب به اندازه زیاد ریخت تا برسم بیمارستان رسیدیم و بستریم کردن بیمارستان بهارلو تهران یه اتاق بردن که فقط خودم بودم آوردن بهم سرم وصل کردن و یه آمپول هم از کنار پام زدن و چند تا آمپول هم به سرم ساعت ۱۲:۳۰ بستری شدم تا ساعت ۱:۳۰ تو اتاق تنها حوصلم سر رفت هیچ دردی هم هنوز نیومده بود به ماما گفتم میشه مادرم بیاد حوصلم سر رفت رفت گفت مامانم اومد با آبمیوه و خرما که از قبل گفته بودم بگیرن بعد آروم آروم دردام شروع شد چون مادرم کنارم بود دیگه ماما نموند پیشم می‌رفت چند دقیقه یه بار میومد سر میزد بودن مامانم خیلی خوب بود تا دردام شدید شد ماما گفت برو به شکم و کمرت آب بگیر که این کار خیلی خوب بود درد رو کمتر میکرد با زیادشدن دردام چون از قبل درخواست اپیدورال کرده بودم معاینه کرد گفت فعلا ۳ سانتی باید تا ۵ برسی تا بگم دکتر بیاد بزنه با سختی و تحمل درد زیاد به ۵ رسیدم گفتم بگو بیاد دکتر بزنه که گفتن دکتر تو اتاق عمله گفتیم بیاد دوباره یک ساعت درد افتضاح کشیدم تا دکتر اومد معاینه کرد گفت ۷ سانتی دیگه نمی‌زنم خون ریزی داری شدید وضعیت بچه هم خوب نیست حالا بچه هم نیومده بود جلو هی موقع دردام گفتن زور بزن تا بچه رو بکشیم بیاریم جلو سخت بود ولی خدا کمک کرد از پسش بربیام حدود نیم ساعت تلاش کردن تا بچه رو بیارن جلو بعدش بچه اومد بیرون خدا رو شکر بعد از اومدن بچه تمام دردا تموم شد چون از زایمان قبلیم تا الان ۱۰ سال گذشته بود سر اون خیلی سخت شد و
مامان حانیه و علی مامان حانیه و علی ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی

سلام مامانا. من ۶/۵/۴زایمان کردم.
۳۹هفته و ۶روز و چون دردای خودم شروع نشد روز قبلش دکتر معاینه تحریکی کرد. یکم درد داشتم ولی هر چی به شب نزدیک میشد دردا کم میشد.
دیگه صبح ساعت نه و نیم بستری شدم و با آمپول فشار دردا شروع شد.
من زایمان دوم بود اولی هفت ساعت درد کشیدم تا بدنیا اومد ولی سر پسرم نه و نیم که سرم رو وصل کردن یواش یواش دردا شروع شد. ولی تقریبا همون ساعت اول کیسه آبم پاره شد. روند دردا خیلی خوب بود و چندتا آمپول زدن که متفاوت از زایمان اولم بود. خلاثه در کمال تعجب نزدیک دوازده دیدم احساس دفع دارم و ماما گفت که بچه داره میاد و دکترم رو صدا کرد.

برام جالب بود چون دردا نسبت به زایمان اولم بهتر بود و تا لحظه زایمان تایم بدون درد هم داشتم ولی زایمان اولم دیگه اون آخرا همش درد بود.
خلاصه روند دردا ها خوب و قابل تحمل بود و سعی کردم ورزش هم انجام بدم. ولی خوب چون سر بچه یکم بزرگ بود اون لحظه تولد خیلی سختم شد و خدا روشکر بچه سالم بدنیا اومد.
ان شاالله همگی به سلامتی زایمان کنید.
مامان جانا 🩷 مامان جانا 🩷 ۳ ماهگی
داستان زایمان من :

پارت اول
روز ۱۸ فروردین ساعت ۲ ظهر بود کیسه آبم سوراخ شد. رفتم بیمارستان و با معاینه و گرفتن nst و با دو سانت دهانه رحم بستریم نکردن گفتن بروچند ساعت بعد بیا اما من چون خیلی آبریزش داشتم گفتم نه ومبستریم که کردن ساعتای ۸ شب به بعد سرم فشار زدن تا ساعت ۲نصف شب تا اینکه دردام بیشترو بیشتر میشد اما اون وسطا اپیدورال هم زدم  درد کمتر شد اما به مرور که دهانه رحمم باز میشد و با معاینه هایی که انجام میدادن درد میومد سراغم
و در اخر که فول شد به زور زدن رسید با هر دردی که میومد میگفتن زور بزن اما من هرچی زور میزدم نمیشد تا اینکه سر بچه تو حلقه گیر کرده بود و ضربان قلب بچه داشت افت میکرد و چهارتا ماما و همینطور دکتر خودمم اومد بالاسرم دو نفرشون  فقط به شکمم فشار میاوردن از اونورم با دست رحمم رو باز میکردن و فشار میدادن خیلی بد رفتار میکردن تو اون شرایط من زور میزدم اما اونا سرم داد میزدن که خانم بچت داره از بین میره زور بزن

ادامه پارت بعدی
#بارداری # فرزندپروری
مامان علی👼 مامان علی👼 ۷ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۳
بیشترین درد درد پاهام بود اصلا نمیتونستم تحمل کنم دردش برای این بود که بچم داشت میومد پایین و کل لگنم درد میکرد
دردام بیشتر بیشتر می‌شد از شدت درد نمیدونستم ساعت چطور داره میگذره تو اتاق زایمان ۳ نفر بودیم ماما همراهم ساعت ۸ صبح اومد و معاینه کرد گفت ۵ سانتی و سر بچه هم حس میشه و من دردی داشتم که اصلا تحمل نمیشه دردش اصلا نمیدونی چه دردیه و هی می‌گرفت ول می‌کرد وقتی ول می‌کرد نمی وستم چطور خابم میبرد و یدفعه دردا شروع شدن اونای که باهم بودن تا ساعت ۱۰ زایمان کردن و من از ساعت ۱۰ دیگه دردام جوری شروع شد که انگار روی آتیش نشستم کل بدنم داغ بود و درد رو اصلا نمیتونستم تحمل کنم و حس میکردم پاهام دارن جر میخورن از درد و ماما همراهم برا یه چهار پایه کوچیک گزاشت گفت برو بالا بیا پایین و رفت کارای زایمان اون دوتا خانم رو انجام داد و من از درد نمیتونستم پاهام ببرم بالا ساعت ۱۱ شد که لختم کردن گزاشتن تو جکوزی آب گرم آب گرم یکم دردم رو کمتر می‌کرد تو جکوزی ۷ سانت رفتم و بهم گفت حالت دستشویی کردن بشین تو آب ولی جوری حس فشار به لگنم داشتم که حس میکردم دارم میرم
مامان محیا خانوم😍🩷 مامان محیا خانوم😍🩷 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی پارت ۷
بعد از چند تا زور محکم ماما اومد و از بالای شکم فشار میداد تا بچه بیاد بیرون اما وقتی اون فشار میداد شکم و استخونای اون قسمت چنان دردی می‌کرد که من دیگه حالم بد می‌شد و خودم نمیتونستم زور بزنم بچه برمی‌گشت داخل به همین خاطر دکتر گفت که اصلا فشار نده تا با زور های خودش بیاد بیرون همین که ماما اون ماساژ ها رو بیخیال شد انگار زور منم برگشت خودم قشنگ فشار میدادم بچه رو به سمت پایین دکتر در اون حین امپول بی حسی رو تزریق کرد و بعد یه برش زد و من یک آن دیدم که سر بچم تو دستای دکتره و داره میادش بیرون اون لحظه انگار همه دنیا رو به من دادن همه دردام یادم رفت بدنم آروم آروم شد دیگه دردی نفهمیدم فقط چشام بچه رو میدید که نشونم دادن و بردن تمیزش کردن و ... بعد از اون نوبت جفت بود که بیاد بیرون اما انگاری که جفت چسبیده بود به رحم بهم گفتن که چند تا سرفه کن تا جفت کنده شه بعد از چند تا سرفه الکی جفت هم کنده شد اومد بیرون و بعدش دکترم بخیه ها رو زد موقع زدن بخیه ها یه کوچولو حسش میکردم ولی جوری نبود که نتونی تحمل کنی در کل بعد از به دنیا اومدن بچه همه چی قابل تحمل میشه همه چی یادت میره دنیا به چشمات روشن تر میشه
دختر من ساعت ۱۰ و ۴۵ دیقه شب به دنیا اومد و خدا رو شکر من ساعتای طولانی درد نکشیدم ، بعد از این که اومدیم بخش دیگه من خوابم پریده بود حالم عالیِ عالی بود بعد اونهمه سختی دوران بارداری و زایمان حالا دیگه راحت شده بودم دخترم کنارم بود و داشتم بهش شیر میدادم و خدا رو هزاران بار شکر میکردم به خاطر زایمان راحتی که به نظر خودم داشتم و واسه دکتر هم دعا میکردم که همیشه موفق باشه
مامان آنیا 🍓❤️ مامان آنیا 🍓❤️ روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی پارت ۷
بعد چند نفر بالا سرم بودن وشکمم رو فشار میدادن که اون موقع از درد میمیردم بعد ماما هم هی میکفت آفرین همینجوری زور بزن وقتی درد داری زور بزن بعد درد نداری نفس بکش میگفتن طوری زور بزن انگار داری مدفوع میکنی ترسم منم همیشه از زایمان همین زور زدن بود که فکر میکردم نمیتونم از پسش بربیام درحالی که زور زدن خوب بود فقط درد هاش آدم رو کلافه میکرد خلاصه چند تا زور زدم که گفتن تمومه یهو دیدم یه موجود کوچولو رو گذاشتن روی شکمم راسته که میگن اون موقع درد هات از بین می‌ره انگار من همون آدمی نبودم که چند دقیقه بعد گریه میکردم بعد به ماما گفتم تمومه گفت اره بعد گفت برات برش نزدیم فقط دوتا بخیه میزنیم بخیه ها هم درد نداشت چند ثانیه طول کشید اون موقع انگار آب خنک روی سرم ریختن آنقدر راحت شدم بعد لباس های بچه رو خواستن که اونم تو ماشین مونده بود شوهرم هم رفته بود دنبال مامانم اینا که بیارع بیمارستان بعد دیگه تا مادرم بیاد لباس های بچه رو هم پوشیدن بعد مادرم اومد اونم گریه کردم بعد فهمیدم که خوب شد جاریم امد چون مادرم از استرس نمیتونست کاری کنه وخودش رو هول میکرد بعد هم کوچولو رو دادن که شیرش بدم چقدر حسی خوبی بود🥺😍
مامان جوجه هام🐥🐣 مامان جوجه هام🐥🐣 ۲ ماهگی
#تجربه_زایمان_طبیعی۳
گفتن نه این هنوز ۵یا۶سانته خلاصه با ماساژو اینا منو آروم میکردن و دردم هی بیشتر و بیشتر می‌شد اما پیشرفت نداشتم رفتن سوند آوردن که درد داشت خدایی میسوخت بدنم و ادرارم رو تخلیه کردن که پیشرفت کنم شدم ۷یا۸ سانت بعدش که دردام خیلی شدید شد گفتم احساس زور و مدفوع دارم معاینه کردن گفت فول شدی هر وقت دردت اومد زور بزن اما من جون نداشتم همش میگفتن زورات به درد نمیخوره و من توان نداشتم هرچی زور میزدم بچه نمی اومد تا زور میزدم میگفتن نفس هم بکش اکسیژن به بچت برسه زور رو ول میکردم میگفتن زور بده که بچه بباد😭 هم نگران بچه بودم هم درد شدید داشتم هرچی زور میزدم انگار بی فایده بود انگار بچم گیر کرده بود میگفتم گیر کرده میگفتن تو فقط زور بزن و من هرچی میگفتن گوش میدادم و انجام میدادم با اینکه خیلی درد داشتم نگران بچم بودم بعد از ۲۰بار زور زدن شدید که نفسم بند می اومد بچه سرش مشخص شد و کشیدنش بیرون وقتی گذاشتن رو بدنم گریه نکرد دکترا ترسیدن گفتن بچه رو ببرید که یه دفعه گریه کرد و گفتن نمیخواد و این نگرانی هم بخاطر این بود که بچم یه دور بند ناف دورگردنش بود و بخاطر همین هی می‌اومد و میرفت داخل لگن و من میگفتم گیر کرده بخاطر این بود و اونا ترسیده بودن خودشون بخاطر افت ضربان و قلب و اینا...
بعدش معاینه کرد گفت یه پارگی داره که نیاز به بخیه نیست و خونریزی نداره اون قسمت معاینه خیلی درد داشت وقتی چک می‌کرد درنهایت بخاطر اینکه بدون بخیه کارو دربیارن هم بود اذیت شدن‌های من اما درکل تجربه نسبتا خوبی بود اگه میتونستم ورزش کنم که عالی میشد قطعا اما دیگه قسمت بود و خداروشکر که بچم سالم بود🐣🥲
مامان بچه مامان بچه ۲ ماهگی
پارت آخر زایمان طبیعی
ماماعه به مامانم گفت هروقت موهاشو دیدی صدام کن که ببریمش اتاق زایمان من آخراش دیگ درد زیادی نداشتم فقط حس زور داشتم که ماما میگفت هروقت حس زور داشتی زور بزن ول نکن یکم حال نداشتم بخاطر اون دردا ولی دیگ زوره خودش میومد منم موقع زور زدن ول نمیکردم که سریع به دنیا بیا مامانم موهاشو که دید ماما رو صدا زد من رفتم اتاق زایمان مامانمو بیرون کردن اونجا ۵ دقیقه ای زایمان کردم یه خانومه هم اومده بود شکمو فشار میداد گفتم خانوم دنده هام شکست من خودم دارم زور میزنم دیگ بعد ول کرد بچه یو ربع به پنج به دنیا اومدو نافشو که زدن خشکش کردن گذاشتنش رو سینم بعد ماماعه بخیه زد بی حسی زده بود درد بخیه زدن حس نمیکردم ولی موقعی که توشو نمیدونم با گاز بود باند بود چی بود تمیز می‌کرد یکم درد داشت ولی درکل همه گفتن خوب بود زایمانم خودمم راضی بودم خدارشکر.. خیلی از سزارین عوارضاش بهتر بود الانم که سرحالم خدارشکر فقط بخیه هام هنوز نیافتاده ولی میتونم همه کارامو بکنم ولی باید مراعات کنی که زودتر خوب بشی به نظرم میارزه چون خیلی زود تموم میشه و فراموش میکنی
مامان آنیا 🍓❤️ مامان آنیا 🍓❤️ روزهای ابتدایی تولد
مامان ویهان مامان ویهان ۱ ماهگی
بعد بازم معاینه کردن گفتن دو سانت شده باز سرم رو شدتش رو بیشتر کردن
چند بار این پروسه تکرار شد
دردهای منم خیلی زیاد شده بود
به کمکم دوستم که همراهم بود فقط دم و باز دم انجام میدادم و از تخت میومدم پایین ورزش انجام میدادم
دیگه دردهام خیلی زیاد شده بود که معاینه کردن گفت فعلا ۴ سانتی
بعد دوباره معاینه کردن گفتن ۵ سانتی این مرحله که شدت دردم خیلی زیاد بود و لرز داشتم و عرق میکردم ساعت تقریبا ۳ ظهر بود که بهم گفتن اصلا نشین و دراز نکش سر پا وایسا کمرتو قر بده بچه اومده تو کانال زایمان هر موقع خیلی درد داشتی دراز بکش و دم و باز دم عمیق بکش جیغ نکش زور نزن
منم با کمک دوستم همه رو انجام دادم و گوش کردم به حرفشون
یهو دردم خیلی شدید شد و احساس مدفوع داشتم جیغ زدم مدفوع دارم که دوستم رفت سریع بهشون گفت چند تا پرستار و ماما اومدن بالا سرم و معاینه کردن گفتن فول شدی حالا زور بزن همراهمو فرستادن بیرون
بعد یهو یکیشون یه اصطلاح پزشکی به کار برد و اون زکی رفت چند نفر دیگه رو صدا زد هر کدوم داشتن یه کاری میکردن یکی فقط دستگاه رو چک میکرد یکی سرم رو ازم جدا کرد اکسیژن برام گذاشت و یه سرم دیگه وصل کرد
یکی بتادین میریخت روم یکی وسایل رو میاورد همه اینا با سرعت بالا داشت انجام میشد منم در حال زور زدن و درد کشیدن بودم یهو اونی که پای دستگاه بود گفت بچه افت صربان قلب داره کم شد کم شد اینو که گفتن زنگ زدن به دکتر اصلی که بهش میگفتن استاد سریع خودشو رسوند
معاینه کرد و بهم میگفت زور بزن دختر منم با تمام توانم زور میزدم یهو یه چیزی گفتن اون یکی هم هی داشت تند تند قلب رو چک میکرد