۴ پاسخ

من همیشه میگم کسانی که طبیعی رو انتخاب میکنن خیلی شجاع هستن

قشنگ میفهمم چی میگی

منم انقد زور زدم لبام بهم چسبیده بود دونفرم افتاده بودن رو شکمم شکمم سیاه سیاه شده بود فقط یه سوال کدوم قسمت و دقیقا بخیه زدن و چند تا بخیه خوردی برای من میاد سمت راست اون قسمت میومد سمت پا خیلی اذیت میکرد

عزیزم دردا چطور بود؟
من خیلی میترسم
بخیه خوردی درد داشت؟
الان چی درد داری؟

سوال های مرتبط

مامان آرتام 🥰 مامان آرتام 🥰 ۹ ماهگی
پارت سوم
ایپدورال خیلی خوب بود منم اگه این همه درد داشتم بخاطر زایمان زودتر بود و لگنی که تنگ‌ بود اومد بعد از سه چهار ساعت باز معاینه کرد گفت فول شدی مدفوع کن زور بزن تا دکتر بیاد من روی تخت به حالت سجده کردن که فقط فشار بدم زور بزنم می‌گفت سر بچه داره معلوم میشه مامانمم داشت میدید کنارم بود هنوز توی زایشگاه نرفته بودم ساعت دوازده دکترم رسید منم مدفوع کرده بودم گفت پاشو بریم زایشگاه ولی درست حس نمی‌کردم البته سه دوز ایپدورال گرفته بودم تا زایشگاه راه رفتم اونجا رفتم روی تخت زایشگاه حالا بچه نمیومد منم دیگ نمیتونستم زور بزنم چند روز نه خواب داشتم نه چیزی یه عالمه درد داشتم فقط دیگ یه ماما شروع کرد شکمم رو فشار دادن که بچه بیاد منم قلبم درد گرفته بود نمی‌تونستم نفسم بکشم بازم درد رو خیلی شدید داشتم حس میکردم که بهم دوز چهار ایپدرول رو زدن 😐 دکترم خیلی مهربون و با حوصله بود با دستگاه کمی سر بچه کشیدن جلو ولی شکمم فشار میدادن من خیلی بد بود نفس نمیشد کشید دکتر گفت دیگ فشار نده بهش آب بده دیگ بعد از نیم ساعت زور زدن بچه رو کشیدن بیرون گذاشت روی شکمم خیلی حس قشنگی بود گریه شدم شکمم کلا خالی شد دیگ برش هم زده بود چهار تا بخیه خوردم باز بخیه زد برش رو حس میکردم استخوان های واژنم خیلی درد میکرد خیلی گفتم حس میکنم همش بی حسی میزد بهم بردنم توی اتاقم دیگ دوساعت رفتم زیر اکسیژن چون بلند میشدم نمی‌تونستم نفس بکشم بعد یه ساعت اومدن گفتن راه برو برو دستشویی شوهرم دست گرفت برم سرویس دیدم یه عالمه سرگیجه دارم
مامان 💚ال آی💚 مامان 💚ال آی💚 ۱۲ ماهگی
#زایمان_طبیعی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۴
خلاصه رفتیم که بریم رو تخت زایمان و من که دراز کشیدم دکتر بخش هم اومد و بهم گفتن که هر وقت حس زور داشتم زور بدم و تنفس هم انجام بدم
و من بعد از سه تا زور محکم دیگه داشتم میمردم که برش پرینه انجام دادن برام و بعد برش هم یدونه زور محکم دادم و دخترم بدنیا اومد و گذاشتنش رو شکمم همینکه بچه در اومد کل دردای من رفت و دیگه هیچ دردی نداشتم بعد از اونم جفت رو در آوردن که اونم اصلا درد نداشت بعد از بریدن بندناف دخترمو گذاشتن رو سینه ام همون لحظه شروع کرد شیر خوردن بعد اونم بردن لباساشو بپوشون و بخیه منم شروع شد کل پروسه بخیه هم نیم ساعت اینا کشید زیاد هم درد نداشت یه سوزش ریزی داشت کل زایمان من چهارساعت طول کشید ساعت ده صبح آمپول تزریق شد ساعت یک و نیم رفتم رو تخت زایمان و ساعت دو ظهر دخترم بدنیا اومد و زندگی من سرشار از عشق شد اون لحظه که آدم بچه اشو میبینه کل درداش یادش میره
اگه بخوام از زایمان طبیعی بگم من خیلی راضی ام که رفتم طبیعی و همون روز یه ساعت بعد زایمان من سرپا بودم و چون موقعیت زندگیم یجوری شد مجبور شدم خودم پاشم کارامو انجام بدم برام خیلی خوب شد اینم از تجربه من🥲❤️
مامان بچه مامان بچه ۲ ماهگی
پارت آخر زایمان طبیعی
ماماعه به مامانم گفت هروقت موهاشو دیدی صدام کن که ببریمش اتاق زایمان من آخراش دیگ درد زیادی نداشتم فقط حس زور داشتم که ماما میگفت هروقت حس زور داشتی زور بزن ول نکن یکم حال نداشتم بخاطر اون دردا ولی دیگ زوره خودش میومد منم موقع زور زدن ول نمیکردم که سریع به دنیا بیا مامانم موهاشو که دید ماما رو صدا زد من رفتم اتاق زایمان مامانمو بیرون کردن اونجا ۵ دقیقه ای زایمان کردم یه خانومه هم اومده بود شکمو فشار میداد گفتم خانوم دنده هام شکست من خودم دارم زور میزنم دیگ بعد ول کرد بچه یو ربع به پنج به دنیا اومدو نافشو که زدن خشکش کردن گذاشتنش رو سینم بعد ماماعه بخیه زد بی حسی زده بود درد بخیه زدن حس نمیکردم ولی موقعی که توشو نمیدونم با گاز بود باند بود چی بود تمیز می‌کرد یکم درد داشت ولی درکل همه گفتن خوب بود زایمانم خودمم راضی بودم خدارشکر.. خیلی از سزارین عوارضاش بهتر بود الانم که سرحالم خدارشکر فقط بخیه هام هنوز نیافتاده ولی میتونم همه کارامو بکنم ولی باید مراعات کنی که زودتر خوب بشی به نظرم میارزه چون خیلی زود تموم میشه و فراموش میکنی
مامان آنیا 🍓❤️ مامان آنیا 🍓❤️ روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی پارت ۷
بعد چند نفر بالا سرم بودن وشکمم رو فشار میدادن که اون موقع از درد میمیردم بعد ماما هم هی میکفت آفرین همینجوری زور بزن وقتی درد داری زور بزن بعد درد نداری نفس بکش میگفتن طوری زور بزن انگار داری مدفوع میکنی ترسم منم همیشه از زایمان همین زور زدن بود که فکر میکردم نمیتونم از پسش بربیام درحالی که زور زدن خوب بود فقط درد هاش آدم رو کلافه میکرد خلاصه چند تا زور زدم که گفتن تمومه یهو دیدم یه موجود کوچولو رو گذاشتن روی شکمم راسته که میگن اون موقع درد هات از بین می‌ره انگار من همون آدمی نبودم که چند دقیقه بعد گریه میکردم بعد به ماما گفتم تمومه گفت اره بعد گفت برات برش نزدیم فقط دوتا بخیه میزنیم بخیه ها هم درد نداشت چند ثانیه طول کشید اون موقع انگار آب خنک روی سرم ریختن آنقدر راحت شدم بعد لباس های بچه رو خواستن که اونم تو ماشین مونده بود شوهرم هم رفته بود دنبال مامانم اینا که بیارع بیمارستان بعد دیگه تا مادرم بیاد لباس های بچه رو هم پوشیدن بعد مادرم اومد اونم گریه کردم بعد فهمیدم که خوب شد جاریم امد چون مادرم از استرس نمیتونست کاری کنه وخودش رو هول میکرد بعد هم کوچولو رو دادن که شیرش بدم چقدر حسی خوبی بود🥺😍
مامان هامین🩵 مامان هامین🩵 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۲
ساعت ۸صبح بود رفتیم نامه گرفتیم برای زایمان من اونجا گفتم اپیدورال میخام از همسرم امضا و رضایت نامه گرفتن و رفت تا وسایلی که گفتن رو بخره بیاد
ساعت ۱۰صبح منو بردن بلوک زایمان تا رگ بگیرن سروم بزنن لباس بپوشم شد ساعت ۱۲ اومدن آمپول فشار زدن کم کم دردام شروع شد بعد یکی دوساعت اومدن معاینه کردن ۴سانت بودم کیسه ابمو زدن دردام خیلی بیشتر شده بود خیلی سخت تحمل میکردم فقد نفس عمیق می‌کشیدم دیگه شده بودم ۶سانت که گفتم نمیتونم تحمل کنم اپیدورال بزنن خیلی مقاومت کردن که نزدن ولی من هی اسرار کردم ک میخام زنگ زدن دکتر بیهوشی اومد بالا اول آمپول بی حسی زد کمرم بعد اپیدورال زد اصلا دردی حس نکردم اول خیلی سر گیجه داشتم ولی یکم بعد اوکی بود دردام شده بود از نصف کمتر میشه گفت فقد فشار حس میکردم بعد هی میومدن معاینه میگفتن زور بده فرستادم دستشویی گفتن فکر کن میخای مدفوع کنی زور بزن چن تا بیا بیرون .خیلی خیلی احساس فشار داشتم انگار تمام بدنم میخواست بترکه اومدم بیرون ورزش کردم یکم و فرستادن اتاق زایمان بعد چن تا زور برش زدن باز زور میدادم تا بچم به دنیا اومد خیلی زیاد بدنم می‌لرزید بچمو گذاشتن رو سینم تا بخیه بزنن بغلم بود .. پارت بعدی
مامان محیا خانوم😍🩷 مامان محیا خانوم😍🩷 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی پارت ۶
۳ روز بعد از اومدن از بیمارستان که می‌شد ۳۷ هفته و ۵ روز ساعت ۶ عصر کیسه آبم ترکید و من راهی بیمارستان شدم تا رسیدم بیمارستان فوری nst گرفتن ضربان قلبش خوب بود معاینه کردن و گفتن که ۵ سانتی و زود بستری کردن تا برم برسم به اتاق زایمان همه جا آب و خون شده بود جالبش اینجاست که من هنوزم دردی حس نمیکردم که قابل تحمل نباشه
روی تخت دراز کشیدم و سرم وصل کردن و امپول فشار هم تزریق شد به سرم
ساعتو نگاه کردم ۸ و نیم شب بود دردا یواش یواش داشت شروع می‌شد و فاصله زمانیش هی کمتر و دردش زیاد تر می‌شد دردش یه جوری بود که یه دیقه می‌گرفت و ول می‌کرد ۵ دیقه بعد دوباره یه دیقه می‌گرفت ول می‌کرد بعد ها این فاصله زمانی شد ۳ دیقه و مدت درد هم بیشتر شد ، دردا بیشتر اطراف ناف بود و یکم که گذشت پاها و لگنم خیلی درد میکرد انگار که میخواستن منفجر بشن دکتر بالا سرم بود و هی ضربان قلب رو چک می‌کرد از درد به خودم میپیچیدم و هی میگفتن که نباید به پهلو شی باید صاف دراز بکشی و هر وقت دردت اومد زور بزنی تا بچه بیاد پایین
واقعیتش رو بخوام بگم این دردا خیلی طاقت فرسا بودن موقعی که بچه وارد لگن میشه خیلی خیلی فشار میاد و خیلی درد داره ولی خب اون لحظه خدا هم قدرت تحملش رو میده هم زوری بهت میده که بعد ها آدم خودش تعجب میکنه و میگه که من اونهمه زور رو از کجا آوردم
بعد از اون درد های شدیدی که اومد سراغم و چند بار محکم زور زدم دکتر گفت که خیلی خوبه و سر بچه رو داره میبینه و بهم گفت که خیلی محکمتر باید زور بزنم تا بیاد بیرون منم موقعی که درد میومد همه توانم و جمع میکردم و زور میزدم و سعی می‌کردم اصلا جیغ نزنم وقتی که زور میزدم حس میکردم که درد رو کمتر میفهمم و این خیلی خوب بود به نظرم
مامان محیا خانوم😍🩷 مامان محیا خانوم😍🩷 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی پارت ۷
بعد از چند تا زور محکم ماما اومد و از بالای شکم فشار میداد تا بچه بیاد بیرون اما وقتی اون فشار میداد شکم و استخونای اون قسمت چنان دردی می‌کرد که من دیگه حالم بد می‌شد و خودم نمیتونستم زور بزنم بچه برمی‌گشت داخل به همین خاطر دکتر گفت که اصلا فشار نده تا با زور های خودش بیاد بیرون همین که ماما اون ماساژ ها رو بیخیال شد انگار زور منم برگشت خودم قشنگ فشار میدادم بچه رو به سمت پایین دکتر در اون حین امپول بی حسی رو تزریق کرد و بعد یه برش زد و من یک آن دیدم که سر بچم تو دستای دکتره و داره میادش بیرون اون لحظه انگار همه دنیا رو به من دادن همه دردام یادم رفت بدنم آروم آروم شد دیگه دردی نفهمیدم فقط چشام بچه رو میدید که نشونم دادن و بردن تمیزش کردن و ... بعد از اون نوبت جفت بود که بیاد بیرون اما انگاری که جفت چسبیده بود به رحم بهم گفتن که چند تا سرفه کن تا جفت کنده شه بعد از چند تا سرفه الکی جفت هم کنده شد اومد بیرون و بعدش دکترم بخیه ها رو زد موقع زدن بخیه ها یه کوچولو حسش میکردم ولی جوری نبود که نتونی تحمل کنی در کل بعد از به دنیا اومدن بچه همه چی قابل تحمل میشه همه چی یادت میره دنیا به چشمات روشن تر میشه
دختر من ساعت ۱۰ و ۴۵ دیقه شب به دنیا اومد و خدا رو شکر من ساعتای طولانی درد نکشیدم ، بعد از این که اومدیم بخش دیگه من خوابم پریده بود حالم عالیِ عالی بود بعد اونهمه سختی دوران بارداری و زایمان حالا دیگه راحت شده بودم دخترم کنارم بود و داشتم بهش شیر میدادم و خدا رو هزاران بار شکر میکردم به خاطر زایمان راحتی که به نظر خودم داشتم و واسه دکتر هم دعا میکردم که همیشه موفق باشه
مامان نورا خانوم ✨ مامان نورا خانوم ✨ ۵ ماهگی
مامان حامی👼🏻 مامان حامی👼🏻 ۶ ماهگی