عزیزممممم🥹🥹بغضی شدم خیلی عالی نوشته بودی لحظه به لحظه اش رو تصور کردم. خدا برات حفظش کنه و التماس دعا برای ماهایی که چندساله منتظر همین لحظه هاییم🙏🏻
عزیزم چقدر قشنگ نوشتی بخدا من که اشکم در اومد انقدر با احساس نوشتی که انگار خودم اینا را تجربه کردم .برای منم دعا کن دوست مهربون که خدا دامن منم سبز کنه💚💚💚💚
مامانم اومد بهم یاد داد چجوری شیر بدم به دخترم اونم تند تند میخورد من فکر میکردم شیر ندارم مامانم میگفت داری باورم نمیشد میگفتم نکنه گرسنه بمونه تا وقتی که متخصص شیردهی بیمارستان برای آموزش اومد سینمو فشار داد و شیر پاشید روی صورتش بعد باورم شد🥲 دیگه لباسای دخترمو کرد تنش مامانم و نزاشتن بمونه رفت دو شب بیمارستان موندیم به فجیع ترین شکل ممکن بخیه هام درد میکرد من داغ بودم نفهمیدم چقد داغون شدم مامانم خیلی اذیت شد تشنه و گرسنه همه سختی کشیدن تجربه اولمون بود ولی گذشت.... و من نی نی به دست بعد دو روز برگشتم خونم در کنار عزیزترینام خونواده خودم و شوهرم و بچم ❤️
آخی عزیزم
خدا برات حفظش کنه
تو رو خدا برا منم دعا کن بتونم یه روزی بچمو بغل بگیرم
پارسال دخترمو از دست دادم💔
بعدش دیگه بخیه زدن و من دخترمو گرفته بودم بغل و فقط نگاش میکردم خدایا چجوری میتونی چنین موجودی رو خلق کنی چقدر قشنگ چقد ظریف باورم نمیشد حس میکردم نتیجه زحمتام رو گرفتم حس میکردم بیست سال زندگی کردم فقط برای دیدن این لحظه حس میکردم نفر اول مهم ترین مسابقه جهان شدم و طلا گرفتم و داشتم به مدال افتخارم نگاه میکردم دیگه کار پرستارا که تموم شد اولین نفر خواهرم اومد تو اشک نمیزاشت حرف بزنم اشک شوق بود اشک افتخار به خودم بود بابت زن بودنم بابت اینهمه قدرت داشتنم دیگه خواهرم رفت بعدش مامانم اومد نگم از اون لحظه 😭🥲🥲 تنها فکرم تمام اون مدت مامانم بود دلتنگش بودم شدید میخواستم ثمره وجودمو نشونش بدم تا افتخار کنه بهم من عاشق مامانمم آخه....
پرستارا برام آمپول فشار زدن ولی برای اینکه زایمانم بیفته با شیفت بعدی بیمارستان سرم رو آزاد نکرده بودن منم درد داشتم حواسم نبود که از ساعت 4 تا ساعت 8 و بیشتر که شیفت پرستارا عوض شد من سرم الکی توی دستم بود و هیچی به هیچی
ولی همین کارشون شد باعث خیر مامایی که شیفت بعدی اومد و بچه منو آورد انشالله خدا دامنشو سبز کنه خیلی رفتارش عالی بود خیلی هم آرزوی بچه داشت همش بهم میگفت دعام کن و دعاشم کردم
دیگه سرم رو که زدن از تخت اومدم پایین شروع کردم ورزش کردن و راه رفتن تا دردام وحشتناک شد جوری که میخواستم بیارم بالا از درد
همون موقع بی حسی اسپاینال رو زدن برام و روند زایمان شروع شد تا ساعت 11 و نیم که دخترمو گذاشتن توی بغلم
فقط اینو میدونم تمااااام مدت زایمان من یه قطره اشک نریختم بجز لحظه ای که دخترمو گرفتم بغل اشکم بند نمیاد و فقط خداروشکر میکردم از این موجود قشنگ و ظریف و عروسکی که داده بهم
♥️اون لحظه دنیای من فرو ریخت و از نو ساخته شد با آجر عشق دخترم ❤️
دیگه دخترمو بیرون که آورد فکرکردن من از بغل کردنش میترسم ولی روپوش بیمارستان رو از روی سینم کنار زدم گفتم مستقیم بزارش روی قلبم بچمو انقد داغغغ و خیس بود مثل ماهی بود دورش بگردم گریه نمیکرد بهشون گفتم چرا گریه نمیکنه دیگه زدن پشتش افتاد گریه وای از اون لحظه مردم برای صداش برای نفساش وای بغضم میگیره یادم میفته🥲 بقیشو تاپیک بعد...
تا ساعت شد 12 شب دیگه واقعا اذیت بودم شامم نخوردم اصلا میخواستیم زنگ بزنیم اورژانس بپرسیم روم نشد گفتم یدف الکی خطشونو مشغول میکنم😖 گفتم شوهر پاشو بریم بیمارستان درد زایمان کلا یه طرف اینکه تنها بودم و مامانم پیش نبود یه طرف دیگه رفتیم بیمارستان اوناام آخر شیفتشون بود آشغالا.ی پدر.س.گ من مثل مار پیچ میخوردم به خودم از درد عرق میریختم بعد پرستاره تا دیدم گفت وای برو دوش بگیر خیلی عرق کردی هیچ وقت یادم نمیره رفتارشو و امیدوارم به همون حال بیفته و یکی اینجوری باش رفتار کنه ... خلاصه بگذریم کلی اذیت شدم سر معاینه و فرستادنم سونوگرافی
حالا دکتر سونوگرافی چی... نبود تا ساعت سه و نیم شب من از 1 حدودن تا سه و نیم شب درد زایمان کشیدم و پیچیدم به خودم توی اتاق انتظار سونوگرافی تا دکترش بیاد ... دیگه اومد هر جوری بود سونو دادم و رفتیم بیمارستان گفت بستری بشه دوست داشتم اون لحظه از بیمارستان فرار کنم و دیگه برنگردم از ترس....
دیگه اونموقع به مامانم گفتم و اوناام اومدن سمت من... دیگه چنتا خوراکی آورد برام شوهر و چیزایی که لیست دادن بهش خرید و ساکمم آورد و اومد واقعا دلم سوخت براش اون شب خیلی اونم اذیت شد چون تنها بود بار زیادی روی کمرش بود انگار
گهواره پرسیدم یکی گفت من موقع زایمان اینجوری بودم حتمن برو پیگیر شو ببین چیه
دیگه من دوره دیده بودم قبل زایمان طبق حرفای دکتر چک کردم دیدم بعلههههه دقیقا قله شکمم میگیره و ول میکنه و دردا منظمن بازم دیدم شوهرم حال نداره پاشه گفتم ولش کن تحمل میکنم تا جایی که میشه....
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.