۱۰ پاسخ

مردا زر زیاد میزنن به دل نگیر

مردا رو ول کن چرت ترازاینا خلق نشده

غصه این چیزا را نخور مردا فک میکنن فقط خودشون میفهمن تا بچه گریه میکنه میگن تقصیر توئه
ولش کن تو کار خودتا بکن.

مردا همینن تابچه نق میزنه میندازن گردن مادربچه

شوهر من هم همینه خیلی بدتر از اینا میگه
منم سکوت میکنم فقط.ولی خب زوره از یه طرف یه وقتایی کاش جوابشو بدم باز میگم هرچی حوابشو بدم میخواد حرف خودشو به کرسی بشینه و بیشتر داد و بیداد میکنه جلو بچه.

چه جالب مشکل و درد منو خیلیا تو کامنت ها گفتن

فقط در جوابش یکوت کن،بزار انقد بگه تا خسته شه

فداسرت

مرداهیچوقت محبت حالیشون نمیشه...حالا اگ ننه بابای خودشون نگه دارن اینقدر بزرگش میکنن

افرین که میتونی سکوت کنی من خیلی وحشی میشم این مواقع و اصلا هم خوب نیست بنزین میریزم رو آتیش بیشتر
اشکال نداره به دل نگیر نسترن عصبی بوده خواسته فقط تخلیه کنه خودشو

سوال های مرتبط

مامان دوتاتوت فرنگی🍓 مامان دوتاتوت فرنگی🍓 ۲ سالگی
مامانا من یکم پیش خیلی گریه کردم
دخترم در قابلمه رو برداشت که سرد بود گفت می‌خوام در قابلمه بذارم...قابلمه روحی هم تازه از رو گاز برداشته بودم کم رو گاز بود اما رو شعله بزرگ بود و خب روحی زود داغ میشه...سر گاز بودم و حواسم نبود قابلمه رو رو کابینت کنار گاز خیلی دورتر بوداما دستش رسید و قسمت گوشتی. دستش میخوره به دسته قابلمه....خدا منو بکشه.... زود دستش رو گرفتم زیر آب سرد خودمو گم کردم تنها بودم با دوقلوها از صبح و خسته.... خمیردندان دم دست بود قبلا شنیده بودم میزرن رو سوختگی اونو زدم و دخترم همش می‌گفت میسوزه گریه میکرد دلداری میدادم بغلش کردم فوت میکردم دستش رو...به همسرم چندبار زنگ زدم سرکار بود تو اتاق عمل گوشی پیشش نیست...خدایا خیلی بد بود...همش خودمو میخواستم کنترل کنم پسرمم اذیت میکرد.‌‌دخترمم گریه... تو گهواره گفتین یکم آرد زدم پسرمم همش آرد میخواست به عقلم نرسید یکمم بزنم دستش بازی بازی..‌کاسه آورد بگذره براش گذاشتم دوباره میخواست ندادم زد زیر دست ابجیش آرد هم ریخت حرصم گرفت بدونه زدم صورتش دستم بشکنه الهی..بعدش همسرم زنگ زد قبل اون هم از دست بچه ها دو دستی زده بودم رو سرم😞همسرم زنک زد با عصبانیت ماجرا رو تعریف کردم اونم دعوام کرد...اصلا حالم خوب نبود پریودم هم دو روز عقب افتاده بهم ریخته ترم...خلاصه یکم پیش بچه ها گریه کردم پسرم گفت مامان بوست میکنم گفتم فداتشم الهی صورتمو بردم نزدیک بوسم کرد بغلش کردم کلی گفتم ببخش منو...دخترمم قبل اینا انقد گریه میکرد نمی‌تونیم دلداریش بدم داد زدم سرش با بغض بهم گفت می‌خوام باهات حرف بزنم مامان...دنیا رو سرم خراب شد رفتم بغلش کردم گفتم بگو مامان.... من امروز گند زدم به همه چی.... کلی گریه کردم الان 😭
مامان مامان فندقی🐻 مامان مامان فندقی🐻 ۲ سالگی
کلا تو خونه م. جایی نیس برم. شوهرم وسیله ندارع میگه با موتور زشته ....فقط خونه مامانم دارم اونجام ازبس پسرم بد هست کسی نیست باهاش بازی کنه ....خواهرم بچه هاش نمیاره یا کم میاره خونه مامانم. پسر شش سالع م ب شدت شلوغ هست بلند حرف میزنه صدا آژیر در میاره جیغ میزنه امروز صبح خاستم بریم پیش مامانم بدو بدو رفت تو تاکسی نشسته ماهم هنوز سوار نشدیم در قفل کرده بلند می‌خندید رسیدم خونه مامانم کاسه برداشته با ملاقه میزد پشت کاسه. دخترم از این اتاق می‌کشه این ور اون ور کردن دخترم میگیره میشینه رو دخترم میگه بالشت. ده بار ب مامانم میگه خوراکی، سر سفره غذا بلند حرف میزنم غذاش تند میخوره بکناار منم زنگ خواهرم زدم گفتم دخترت نمیاد پیش بچها دخترش 11سالشه گفت میخایم بریم خونه دایی شوهرم. خب واقعا راست گفت. منم دیگه خودم بچهام گرفتم. ظهر پسرم نزاست بخابم ازبس بپر بپر میکرد دیگه عصرم ازبس شروع کاری کرد خواهرش زد. بابام اذیت کرد اومدم خونه زنگ گوشی دختر خواهرم زدم گفتم کجایی گفت مامانم رفت خونه دایی بابام من پیش عمم بعد زنگ خواهرم زدم گفتم دخترت کجاست اونم بردید باخودتو ن گفت آره. منم گفتم خواهر من که نمیخام بخورمش دخترت گفت پیشش عمم همین الان این پیام داد الان اومدم خونه شوهرم درک ندارن بچه چقدر اذیتم می‌کنه میگه وظیقت بچه جمع کنی. بچه بزرگ کنی دلم گرفت
مامان یارا مامان یارا ۲ سالگی
ی بار یه کلیپ دیدم. مادر بشقاب غذا رو میذاره رو میز (دوربین کذاشته) و شروع میکنه ب خوردن ب دختر 2 ساله ش تعارف میکنه.
اول دختر میگه نمیخورم. بعد مادر بدون اعتنا ب دخترش از بشقاب خیلیم با ذوق میخوره. بعد دخترش میاد و غذا خوردن مامان رو تماشا میکنه ولی همچنان میگه نمیخورم. تلفن مامان زنگ میخوره جواب میده مشغول مرف زدن. دخترک یه دونه برمیداره میخوره.
مامان برمیگرده و دخترش از کنار بشقاب میره کنار.
مامان مثلا محل نمیذاره و شروع میکنه ب خوردن. دخترش نگاه میکنه و همچنان میگه نمیخورم
مامان ب بهانه ای پامیشه میره و دخترش بشقابو میکشه جلوی خودش و میخوره.



چند روز پیش هوس فلافل کردم کلا بار سوم بود تو عمرم فلافل میخوردم. ب پسرم تعارف زدم اسمشو پرسید گفتم و اونم گفت نمیخورم.
ی سینی گذاشتم زیرش و شروع کردم ب خوردن خیلی چسبیده ی تیکه هم ب همسرم دادن (اون گفت دوس نداره) از ساندویچ. پسرم دید ما داریم میخوریم یه دونه فلافل افتاد رو سینی اومد برش داشت یه ذره کند گذاشت دهنش انگار خوشش نیومد دونه بزرگه رو نگاه ی ذره کرد انداخت سینی و رفت. (کلا با اسمی غذاهای جدید مخالغه پسرم 😃)

خواستم بگم اشتیاق شما موقع غذا خوردن و اصرار نکردن شما در خوش غذایی بچه ها خیلی موثره.