۲ پاسخ

وقتی بچه کمتر میبینه مادرشو‌ مخصوصا تو این سن کم محبتش کم میشه خیلی کوچولو فعلا میتونی نرو‌سرکار تربیت بچه افتضاح میشه

همه رفتارا حتی کوچیک ترین چیز رو بچه تاثیر میزاره

سوال های مرتبط

مامان هدیه خدا مامان هدیه خدا ۲ سالگی
میگم بچم انقدر دوست داره پیش بابام باشه خونه مامانم اینا باشه ، امروز که آوردمش انقدر گریه کرد که نفسش رفت داشت بالا میاورد ، میگفت تورو نمیخوام ، نمیخوام پیش تو باشم ، بزار یکم دیگه اونحا بمونم ، انقدر جیغ زد
میدونید از خودم متنفر شدم راستش ، حس کردم چقدر مادر بدیم ، حس کردم اینکه به زور میارمش خونه دارم زجرش میدم انگار ، خونمون حوصلش سر میره، اونجا خوششه ، بزار همونجا باشه تا هرموقع خودش خواست بیاد خونه ، اونام والا از خداشونه هی میگن نبرش بزار بمونه
میگم بزار بمونه تا هر موقع خواست ، وقتی دلش نمیخواد خونه باشه اینجوری گریه میکنه جیغ میزنه انقدررر اذیته ، نمیخوام زجرش بدم که

به مامانم اینا گفتم وقتی بیدار شد زنگ میزنم بابا بیاد دنبالش دیگه
چیکار کنم ، حالا امشب که نیست بابام ، ولی بقیه وقتا حتی شبام میخواد بره پیش اونا بخوابه ،هی گریه میکنه به زور گوشی گولش میزنم میارمش ، هی شوهرم میگه ولش کن بزار بره بمونه ، بابام اینا میگن بزار ببریمش میگفتم نه کوچولوعه هنوز ، ولی از فردا شب حتی شبم خواست بمونه کاری ندارم
هر جا خوششه باشه


فرزندپروری مادروکودک شیرمادر شیرخشک شیرشب ترک پوشک کامل بچه شیرخشک مادروفرزند مادروکودک شیرمادر شیرخشک شیرشب ترک پوشک کامل بچه شیرخشک مادروفرزند مادروکودک شیرمادر شیرخشک شیرشب ترک
مامان ویا🩷 مامان ویا🩷 ۲ سالگی
تو تاپیک قبلی از بابام گفت این تاپیک میخام امروز را بگم
ویا از وقتی دنیا اومد کلا نااروم بود الانم ک بحران دوسالگی وحشتناک لجباز شده و اذیت میکنه کسی نگهش نمیداره مثلا جلو خودمم مامانم سعی میکنه نشون بده دوسش داره ها ولی همونم نمیتونه پیش میاد بد باهاش صحبت کنه منم سعی میکنم اصلا نرم اونجا چون تو بچگیم مامانم خیلی کتکم میزد البته بیشترش زیر سر بابام بودا از دست بابام عصبی میشد منو میزد
این چند روز دخترم به شدت اذیت میکرد دیشب با گریه خوابوندمش و خودمم خیلی گریه کردم و موقع خواب درد داشتم ولی حس میکردم مث همیشه معدمه صب خیلی حالم بد بود سر گیجه داشتم و سردرد حال تهوع شدید اصلا نمیتونستم از سرجام بلندبشم و درد تو قفسه سینه و پشت شونه هام گفتم معده اس بلندشم یه چیز بخورم دیدم نمیتونم فقط زنگ زدم شوهرم گفتم حالم بده اونم تا اومد دخترم فقط گریه میکرده و من از حال رفته بودم وقتی چشمامو باز کردم تو بیمارستان بودم دکتر اومد بالا سرم گفت دخترم شانس اوردی دفعه بعد ممکنه اینقدر خوش شانس نباشی و سکته کنی
و با همه اینا ممکن فک کنین مامانم ناراحت بود نه خیر فقط اومد گفت فک کردی چیزیت بشه کی این بچه را نگه میداره از ته قلبم دلم شکست و بابام ک حتی نیومد ببینه من مرده ام یا زنده
خدایا از زندگی خستم
#فرزندپروری#مادر#نوزاد#انتی#انومالی#غربالگری#زایمان #فرزندپروری#مادر#نوزاد#انتی#انومالی#غربالگری#زایمان #فرزندپروری#مادر#نوزاد#انتی#انومالی#غربالگری#زایمان