خانما دیشب ساعت ۱:۳۰ شب پسرم خوابیده بود مثل همیشه، یهو توی خواب شروع کرد به گریه کردن. من طبق معمول رفتم بردش داشتم از تختش بهش شیر خودمو بدم. هرکار کردم نخورد فقققط با چشم های بسته که انگار توی خواب بود هنوز جیغ میزد گریه میکرد. اونقدر گریه کرد اونقدر گریه کرد، هرررکاریش میکردم نه چشماشو باز میکرد نه اروم میشد. به شدت گریه میکرداااا صورتش خیسه خیس از گریه نفس دیگه هق هق
اب بهش دادم حرف میزدم چراغو روشن کردم صلوات میفرستادم براش، براش شعر خوندم…فکر کنم ده دقیقه فقط گریه شدید کرد دیگه داشت از حال و نفس میرفت.. هیچ کاری ازم بر نمیومد منم اشکام براش همینجوری میومد. خلاصه یک ساعت طول کشید تا بچم کامل اروم شه. خیلی ترسیده بودم. به نظرتون چی شده بود. چیزی اذیتش کرده بود یا چیزی به نظرش میومده؟؟ تا صبح دیگه اوردمش پیش خودمون خوابوندمش. دروغ نگم خودمم یکم ترسیدم ازین حالش تا صبح چراغ اشپزخونه رو روشن گذاشتم🫠

۱۲ پاسخ

عزیزم درد دندون هست احتمالا دندون درمیاره

ممکنه از تاریکی ترسیده بچه هفت ماهه تو اتاق جدا نمیخوابونن که سن جدا کردن از پدرومادر دوسالگی،یه بار یهویی برقارفت پسرم هی اینور اونور نگاه می‌کرد ماهم چراغ گوشی روشن کرده بودیم موقع خواب انفجاری بالا آورد ازتاریکی ترسیده بود.ولی من به همونیم که توفکر کردی فکرکردم مامانم میگفت زیرسر بچه نون وچاقو بزارید..

اگر ناراحت نمیشی بچه رو‌جدا نخوابون هنوز خیلی کوچیک بیدار میشه نیستی میترسه

من چند بار دخترم اینطوری شد فهمیدم دل درد میگرفته خودم اون شبا کالباس میخوردم متوجه شدم از خوراک من دل درد میگیره

چند شب پیش پسر منم اینجوری شد ولی از دندونش بود صبح دیدم دندون در اورده

پسر منم دقیقا همین اتفاق دیشب براش افتاد و خیلی سخت آروم شد🥲انقدر جیغ زد و گریه کرد که یه کوچولو بالا آورد🥲

توی این سن طبیعی هست هم از خواب بد اینطوری میشن و هم بی‌قراری های دندونه

من یکی دوبار اینجوری شد فقط بغلش کردم تا آروم شد

خواب دیده و ترسیده

پسر منم یه شب همینجوری شد نه شیر میخورد نه با چیزی آروم میشد نیمه شب دیگه بردیم با ماشین دوری زدیم خواب رفت ،منم موندم چرا یهویی اینجوری شده بود

عزیزم پیش خودتون نمیخابونی؟هر شب کنار خودت بخوابون

مگه پسرت تنها تو اتاق می‌خوابه شاید ترسیده خوب نیست بچه تنها شب بخوابه

سوال های مرتبط

مامان 𝑯𝒂𝒎𝒊🩵👼🏻 مامان 𝑯𝒂𝒎𝒊🩵👼🏻 ۷ ماهگی
دیروز پسرمو بردم حموم برگشتیم حوله شو پوشیدم خودمم حوله رو پیچیدم دور سرم
پسرم یهو گریه کرد شدید اشک میریخت فکر کردم از من ترسیده که حوله رو اونجوری بستم سریع حوله رو دراوردم بغلش کردم باز اروم نشد.گذاشتمش رو تخت باز گریه میکرد یهو گریش قط شد لش و بی حال افتاد صداش در نمیومد نگاش که کردم چشاش داشت میرفت بغلش کردم گردنش شل میشد میوفتاد انگار نفس نمیکشید همسرمم خونه نبود همون لحظه صدای ماشینشو تو پارکینگ شنیدم چند بار جیغ کشیدم ممد سریع بیا بالا دیدم بچم حالش خیلی بده فک کردم دیگه دور ازجونش مرده 😔همونجوری فقط ی شلوار پام بود بی دمپایی از پله ها رسیدم به طبقه اولمون یه خانم سن بالاس محکم درشو زدم صداش زدم همسایه ها همه با جیغ و داد من اومدن بیرون من که رسیدم شوهرمم صدای منو شنیده بود با پله اومد طبقه اول همو دیدیم دیگه بچمو دادم به خانم طبقه اولمون زد به پشتش نه گریه میکرد نه چیزی فقط نگاه میکرد بدنش بی حال بود همسایه ها یکم اب دادن به بچه یکم چشاشو چرخوند