همیشه با قنداق کردن بچه مشکل داشتم👼
همش حس خفگی بهم میداد،میدونم بچه ها اگه دستشون تکون نخوره بهتر میخوابن ولی قنداق حس خوبی بهم نمیده

آریو تازه به دنیا اومده بود، شبها توی گهواره نزدیک تختم می‌خوابید و مادر و خواهرم کنار گهواره می‌خوابیدن

من بخاطر داروی بیهوشی خیلی سرفه میکردم و چون سزارین شده بودم درد داشتم و شبها درست نمیخوابیدم

چهار ۵ روزش بیشتر نبود، نیمه های شب دیدم دستهای کوچولوش با دستکشهای سفیدش دارن هی تکون میخورن ؛ گفتم این چرا بیداره ولی گریه نمیکنه🤔 یعنی داره بازی میکنه؟!!!!

یهو دلم شور زد،سریع اومدم بالای سرش دیدم بچه‌م سیاه شده و دور دهنش سفیده😰😰 ، وای خدا مُردم من

سریع برداشتم برعکسش کردم زدم پشتش شروع کرد به سرفه کردن و گریه...

خواهرم پرید بالا گفت چی شده؟

گفتم: هیچی داشت خفه می‌شد 😥😥

شیر بالا آورده بود ولی برگشته بود توی دهنش، آخه آریو رفلاکس داشت که البته ما نمیدونستیم و بعدا دکتر بهمون گفت

گاهی با خودم میگم اگه قنداق بود و نمیتونست دستاش بالا بیاره چی؟!!

اگه من نمیدیدمش و .......
اون شب روهیچوقت فراموش نکردم و خدا رو شکر میکنم پسرم رو بهم بخشید.

شما چی؟ با قنداق کردن موافق هستید یا مخالف؟؟

#فرزندپروری #پوشک #شیرخشک #مادر

تصویر
۲۰ پاسخ

منم از قنداق کردن بیزارم

من کلا چند بار قنداق کردم و خیلی راحت می‌خوابید
ولی چون عذاب وجدان داشتم حس میکردم گرمش میشه یا اذیت میشه دیگه قنداق نکردم اصلا

خدا همیشه هوای بنده هاشو داره ...خدا برات حفظش کنه

به منم همه میگفتن‌ پسرتو قنداق کن بزار پاش پرانتزی نسه گفتم نه بعد ی بار اومدیم با شوهرم قنداقش،کردیم پسرم ی طرف گریه میکرد من وشوهرمم ی طرف دیگه قنداقش وباز کردیم راحت شد

قنداق کردنم اصول داره خب اینجوری نیست ک بچه رو لوله پیچ کنی ول کنی ب امان خدا
یکیش همینه ک تو این ایام کلا بچه رو ب پهلو بخوابونی ک اگه احیانا بالا آوورد از ذهنش بریزه و خفه نکنه بچه رو
راستش من خودم قنداق نکردم یعنی دوس داشتم انجام بدم ولی بلد نبودم

خیلی صحنه بدی تجربه کردی خدارو شکر بخیر گذشت
من س تا بچه دارم . صفر تا صدشون رو خودم بودم هیچکدوووم رو قنداق نکردم
هر چ گفتن اینجور میشه اونجوری میشه مهلشون ندادم

من ک خیلی مخالفم و اصلا قنداق نکردم در حد یک دو بار اونم اصرار خواهرم

چقد این صحنه میتونه ترسناک باشه
من پاهای دخترو قنداق میکردم
از کمر به پایین...اصلا هم محکم نمیبستم

بچه به پشت خوابیده بود؟

وای عزیزم. بازم خداروشکر به خیر گذشت. من تا چندین ماه همین نگرانی رو داشتم بااینکه بچم رفلاکسی نبود. مخالف قنداقم مامانم دوسه بار از کمر قنداقش کرد دستاش آزاد بودن. همونم بدش میومد می‌گفت آزادم کنین😅

من بچه اولم رو مادر شوهر هی قنداق میکرد تا دو ماه اینا یبار اتقدر محکم بسته بود داد بغلم گفت برو اتاقت رفتم اتاقم بچه رو گذاشتم گهواره دیدم بچم قرمز قرمز شد زود بند قنداقو شل کردم قنداق آزاد شد بچم قرمزیش رفت منم دستهاشو نذتشتم دبگه بذاره داخل قنداق .بچه دومم رو گاهی اوقات با پارچه الکی الکی قنداق میکردم طوری که پاهاش آزاد بود فقط دست هاش تکون نمیخورد چون همش تو خواب دستهاش تکون میخورداز خواب میپرید از این لحاظ قنداق برام خوب بود ولی پاهاش بیرون بود

منم قنداقو دوس داشتم بچم بامزه میشد و راحت میخوابید ولی یبار قل خورده بود ب صورت خودشو انداخته بود بین تخت خودشو من وااااای اگه نمیدمش چی دورازجون بچم خفه میشد

منم یه بار اینطوری شدم.توی خونه با دخترم تنها بودیم.لیا خوابید.گذاشتم جاش..میخواستم برم سرویس.اما میترسیدیم.نشسته بودم بالا سرش.بعد چنددیقه دیدم داره خفه میشه...ک بلندش کردم و زدم پشتش و خداروشکر کردم ک ازپیشش کنارنرفتم.دیگه بعد اون بالشت فرم دهی میزاشتم زیر سرش یه وری اش میکردم و پشتش هم یه جیزی تکیه میدادم ک صاف نشه وقتی خوابم یا وقتی ازش فاصله دارم

وااای عزیزم الهی شکر که متوجه شدی ..نه منم پسرمو نذاشتم قنداق کنن چه مامان خودم چه مادرشوهرم

اخی عزیزم

من قنداق میکردم پسرمو ولی دستاش اصلا نمیبستم ت قنداق فقط پاهاش

قنداق میکردم ولی نمیخوابیدم کلا‌
هفده روز خونه مامانم بودم نوبتی بود ‌
ولی خب تا صبحش با خودم بود بیدار میشستم فقط نگاه میکردم
چه زجری بود

من اوایل قنداق نمیکردم از وقتی کولیکش شروع شد قنداق کردم که دلش گرم تر بمونه تا اذیت نشه چون گهوارش هم ننو بود دیگه نگرانی این رو نداشتم وقتی بالا بیاره راه تنفسش رو ببنده اکثر اوقات هم به پهلو میخوابوندمش
واقعا با قنداق آروم تر میخوابید🥹

هم نظرم باهات حس میکنم بچه خفه میشه
ولی شبا که می‌خواست بخوابه یه پارچه مینداختم روی بدنش از کنار میدادم زیر بدنش
ولی هرشب نوبتی میخوابیدیم تجربه ای مثل شما داشتم که باعث شد نوبتی بخوابیم

منم همین اتفاق برام افتاد😭😭😭😭 خدا دوباره دخترمو بهم بخشید

وای خداااا چه صحنه بدی، خدا براهیچ کس اتفاق نیفته واقعا خدا خیلی دوستت داشته

سوال های مرتبط

مامان مهیار۳سال.مهوا مامان مهیار۳سال.مهوا ۱۰ ماهگی
سلام مامانا ، امشب خدا بهم رحم کرد.
امشب میشد ۶ شب که با پسرم و جاریم رفتم هیأت ،همیشه برای مهیار کارتون میزاشتم که جایی نره بشینه کنارم، اما امشب دیدم دوست داره با بچه ها بازی و بدو بدو کنه، نشسته بودم اما یه لحظه چشم ازش برنمیداشتم ، گاهی هم که دور میشد بلند میشدم از دور مراقبش بودم ، بعد منو که می‌دید دوباره میومد سمتم. مراسم که تمام شد، هنوز همه چراغا رو روشن نکرده بودن ، ازدحام خیلی زیادی بود، یه لحظه اومدم که برم پسرم بردارم تو ازدحام گمش کردم، هرچی دور و برم می‌دیدم پیداش نمی‌کردم ، به جاریم گفتم ،مهیار گم شده اونم بیچاره ترسید و میگشت، من با این وضع بچه توی شکمم بدو بدو بگرد، رفتم بیرون هیأت و توی دسته عزاداری و اون صف شلوغ نذری و تاریکی گشتم، مرده بودم ، مثل دیوونه ها شده بودم، داد میزدم پسرم گم شده تو رو خدا چراغارو روشن کنید.
بعد یهو جاریم اومد سمتم پسرم و آورد، بغلش کردم، مهیار گریه من گربه ‌...
گفت رفته بود مهد کودک هیأت ، پسرم ترسیده بود اصن تا ۲۰ دقیقه از بغلم تکون نمی‌خورد و از ترسی که خورده بود فقط گریه میکرد، نمیتونم بگم توی اون چند دقیقه چی به سرم اومد، فقط میتونم بگم قربون امام حسین برم به حرمت این شباش بچم و بهم برگردوند...
من بمیرم برای مادری که یه خار روی پای طفل معصومش میره، وای چقدر سخته اون لحظه من مرده بودم پسرم و فقط برای چند دقیقه نداشتم...
همین الآنم که می‌نویسم گریم میگیره و می‌دونم تا مدت ها این ترس باهام
مامان لیام🤍 مامان لیام🤍 ۲ سالگی
۱ ماه شد که پسر ِ قشنگمو کامل از شیر گرفتم
(اول یکی از سینه هامو چند هفته ندادم و گفتم اوف شده)
۱۶ تیر ؛ از خوابِ ظهر بیدار شد و مثل همیشه شروع کرد به می می خوردن
دیدم خیلی طولانی شد و غذاشو آوردم کلی جیغ که لازم می می میخواست
یهو و بصورت آنی تصمیم گرفتم لاک ضد ناخن جویدن که دوماهی بود خریده بودم ولی دلم نیومد استفاده بکنم و بیارم و نوک سینه ام بزنم !!!
پسرم اومد نزدیک و خورد و صورتش جمع شد از شدت تلخی ...😭
یکم بازی کرد بعد بهش غذاشو دادم ... و بعد غذا باز اومد دید تلخه ؛ رفت ...
عصر بردمش پارک و حدودا دو ساعت بازی کرد
گریه نکرد ...
ولی من داشتم میمردم از غصه
رسیدیم خونه ... براش پاستا با آلفردو‌درست کردم با علاقه خورد
نکته جالبش این بود که من ناراحت بودم خیلی ولی پسرم نه زیاد ولی حس میکردم با چشماش منو دلداری میداد
خونه رو برق انداختم چون خیلی خیلی ناراحت بودم و راه میرفتم و اشکام جاری می‌شد
دیگه نخواستم پسرم ببینه رفتم اتاق رو تخت انداختم خودمو تا تونستم اشک ریختم
یهو دیدم لیام با اون صورت قشنگش با اون لبخندِ در از عشقش اومد پیشم و زل زد به چشمام
اشکام بیشتر شد ...
خیلی سخت بودم برام
ولی چند شب اول واقعا برای خواب اذیت شد
الان خدا رو شکر بهتر شده
پسرِ ماهم؛ مرسی که به مامان کمک کردی تا راحت تر بتونه این چالش و بگذرونه
ممنونم لیام ...نفسم ❤️🥺
مامان مهدیار و تودلی مامان مهدیار و تودلی هفته شانزدهم بارداری
فرزندپروری شیرخشک نوزاد پوشک #زایمان_طبیعی فرزندپروری شیرخشک نوزاد پوشک #زایمان_طبیعی فرزندپروری شیرخشک نوزاد پوشک #زایمان_طبیعی فرزندپروری شیرخشک نوزاد پوشک #زایمان_طبیعی
امروز پسرمو بردم بهداشت واسه کنترل دوسالگی ،پسرمن بخاطر اینکه دوبار بستری شده از دکتر خیلی میترسه و استرس میگیره اگه دکتر بیاد سمتش گریه می‌کنه و نیغگه بریم، دکتر بهداشت دید بچم گریه میکنه گوشی پزشکیشو داد به مهدیار بهش گفت بذار رو قلب من صداشو بشنوم پسرم خوشش اومد حرفشو گوش داد بعد دیگه اصلا گریه نکرد اومدنی هم براش بوس فرستاد و بای بای کرد اونقد خوشم اومد از اخلاق دکتر 😍
بعد من دختر فوت تخصص میبردم تا میدید بچه گریه میکنه اعصابم بهم میریخت و دوست داشت زودتر بیرونت کنه چقد خوشحالم که همون موقع تصمیم گرفتم دیگه نرم مطبش
قد مهدیار ۹۲ بود فک کنم خوبه همونیه که میخوام
وزن۱۲ونیم بود بهداشت گفت خوبه ولی خب دوس داشتم به ۱۳ برسه ولی این بچه با غذا قهره کلا😞