۶ پاسخ

منم چند روز پیش سوزن گلدوزی دستم بود به زور نخ کرده بودم پسرم اومد با قیچی نخ رو برید من گفتم دستت بشکنه بچه دوسه بار گفتم بعد یه دونه ظرف بلور خورشت خوری بود کنارم طوری ترکید وپخش شد انگار یکی با سنگ زد همه جا پرت شد احساس کردم خدا بهم گفت خفه شو به بچه اونطوری نگو پسرمم گفت نگا به من اونطوری گفتی ظرف رفت رو هوا

🤣🤣 عزیزم ...سلامت باشی همیشه

الهی
ای بابا

😂😂😂😂تا تو باشی بچه رو اذیت نکنی

وای من هروقت شوهرمو اذیت میکنم همون لحظه بلایی سرم میاد اونم میخنده میگه خداجوابتو داد😂

وایییی😅😅😅 اذیت بچم نکن
ولی خودمونیما منم از این کارا زیاد میکنم اداشو میگیرم بفهمه دارم چجوری باهاش سرو کله میزنم 🤣

سوال های مرتبط

مامان کیان و..🖤🖤 مامان کیان و..🖤🖤 ۶ سالگی
فرزندپروری فرزندپروری تب استامینوفن فرزند‌پروری فرزندپروری
سلام خوبین‌مامانای گلم؟کیان هرچی بزرگتر میشه چالش هاش بیشتر میشه.واقعا دیگه‌هرچی بزرگتر میشه کنترل اش از دستم هی بدتر خارج میشه.
دو سه روزه جاییش هم درد نمیکنه.فقط یکسره جیغ و گریه و داد میزنه.
چایی‌گذاشتم بخورم.با‌پاش زد همه رو ریخت‌زمین.
غذا میخوام‌بخورم همش ببخشید بالامیاره نمیشه بخورم.
الان دو شبه اصلا نه روز می‌خوابه نه شب.
خیلی خسته ام واقعا.اصلا چشام باز نمیشه.از بی خوابی عصبی شدم اصلا.
مامانم گف شب آرزو ها چه آرزویی کردی؟ گفتم هیچ ارزویی ندارم.فقط‌‌ خدا اگ خواست منو ببره یا کیان رو ببره
هردو رو باهم ببره همین🥲مامانم گف‌یعنی‌آرزویی‌نکردی؟ گفتم‌نه هیچی🙃خیلی داغونم چشام قرمزه.نه چایی‌میذاره بخورم‌نه غذا.همشو چپه میکنه رو زمین.هرروزکه بزرگتر میشه عوض اینکه آرومتر شه.دستاش سنگینتر میشه سخت تر میتونم کنترلش کنم.دیروز چنان وسیلهزد تو صورتم.روی یه سمت از ابرو هام ورم کرده.درسته که همه‌گرفتارن هرکسی یه جور‌ غصه داره میفهمم.
ولی‌اگه بچه ی سالم دارین خداروشکر کنید.منم‌شکر میکنم🙃بیشتر از این کاری ازمون بر نمیاد
مامان دردونه جون مامان دردونه جون ۷ سالگی
سلام خانما خوبین؟
چقدر گهواره خلوت شده ، 🙂
یادمه اون موقع ها که بچه ها نوزاد بودن چقدر میومدیم و تاپیک مختلف میزاشتیم و از دغدغه هامون می‌گفتیم، اما الان که بچه ها بزرگ شدن دغدغه هامون فقط مدلش عوض شده
ما هم دیگه تجربه مون بیشتر شده و
خیلی سراغ گهواره نمی‌آییم🥲
فسقلی ها دیگه بزرگ شدن خدا حفظشون کنه و انشاالله آینده روشن پیش رو شون باشه🥹❤️
یهو یادم افتاد پسرم چ کوچولو بود گذاشتم مهد کودک ازم جدا نمیشد و گریه میکرد فقط دوسال و هشت ماه داشت ، منم با یک بچه یکساله بغلم میرفتم می‌نشستم تا عادت کنه....امروز رفت برای جشن پایان سال که با مهد کودکش خدا حافظی کنه‌ به قول خودش گفت میریم بترکونیم 😆
ای خدااا همه شون عاقبت به خیر باشن و تنشون سلامت باشه 🥰🙏

فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری پیش شش سال فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری
مامان سیدامیرعلی مامان سیدامیرعلی ۷ سالگی