زایمان طبیعی 1
دیگه‌ 39هفته چهارروز روهم‌گذروندم‌و قرار شد فرداش برم‌سونوگرافی اخر دکترم‌بهم‌گفته بود اگه تااین‌موقع زایمان‌نکردی شنبه سونوگرافی برو‌واگر مشکلی نبود‌داخل سونو یکشنبه جواب سونوگرافیو برام‌بیاار منم که توی این دوره هیچ دردو‌انقباض خاصی رو حس نمیکردم دیگه ناامید بودمو برعکس شبای دیگه زود خوابم‌برد...صبح شنبه‌باپسرم به‌سمت سونوگرافی رفتیم‌و‌خداروشکررسونوگرافی هم گفت همه چیت اوکی ولی سر بچه داخل لگن نیست و به سه چهار روز دیگه هم ممکن نیست دردت بگیره و برام عجیب بود چون سر بچه اولم 37هفته زایمان کرده بودم خلاصه یکشنبه که رفتم پیش دکتر وسونوگرافی رودید گفت که میتونی تااخر هفته صبر کنی و بعد باامپول فشار زایمان کنی ولی باید روزدرمیون بری بیمارستان‌تا نوار قلب بچه رو بگیرن به دکتر گفتم‌نمیشه من فردا برم چون سخته برام برم بیمارستان و برگردم دکتر هم گفت چرامیشه اما بذار خودم ازت نوار قلب بگیرم بعدازگرفتن نوار قلب یه معاینه تحریکی هم‌انجام دادو......

۱ پاسخ

بعدی رم‌کذاشتم بقیشو‌بعداز ظعر میتایپم

سوال های مرتبط

مامان الینا و نیکا مامان الینا و نیکا ۴ ماهگی
تجربه زایمان سزارین اورژانسی
پارت ۱
من تا ماه هشتم با استراحت و داروهای زیاد مثل انسولین و آمپول دور نافی و آ اس آ کشوندم اول ماه هشت رفتم سونو گفتن آب دور بچه زیاد و باید هر هفته بیای سونو ....من همچین چیزی نشنیده بودم و کلی ترسیدم....یکی میگفت پله نری میترکه...ماما بیمارستان میگفت اگه کیسه آب بترکه بچه هم براش خطر ایجاد میشه و خلاصه من با تنگی نفس تا هفته ۳۵کشوندم رفتم سونو گفتن آب دور بچه زیادتر شده ....و هر یک شب درمیون باید نوار قلب بدی و هر هفته سونو بدی...دیگه کار من شده بود هر لحظه چک کردن تکون های بچه و رفتن برای نوار قلب گرفتن....تا هفته ۳۷ که یک شب با دخترم که ۶ سالشه و شوهرم رفتیم بیمارستان ۱۷ شهریور برای نوار قلب ...اونجا بچم تو ماشین بود با شوهرم و خودم رفتم بلوک زایمان....ماما نوار قلب گرفت و گفت خوب نیست تکرار بشه....دوباره نوار قلب گرفت و گفت باید بستری بشی گفتم خانوم اجازه بدید ب همسرم بگم شرایطمو گفت میخواید لوس بازی در بیارید باید بری بیمارستان خصوصي پول بدی اینجا این خبرا نیست منم گفتم اتفاقا من اصلا اینجا نمیخواستم زایمان کنم برای نوار قلب هم چون روز در میون بود مجبور شدم(آخه بیمارستانی ک میخواستم زایمان کنم هر دفعه نوار قلب یک تومن بود)گفت پس رضایت بده و برو منم رضایت دادم و رفتم تو ماشین ب همسرم گفتم اینجوری شده گفت بیا بریم بیمارستان مادر ببین اونجا چی میگن به دکتر خودت هم زنگ میزنن میپرسن...خلاصه رفتم بیمارستان مادر
مامان مهیار مامان مهیار ۱۷ ماهگی
زایمان طبیعی - پارت 2

معاینه برام انجام داد و گفت تیپ فینگری. نوار قلب رو هم گفت خوبه. با دکتر شیفت هم تماس گرفت و اونم همه چیز رو تایید کرد. یه سونو برام نوشت، گفت اینو انجام بده و دوباره بیا تا دوباره ازت نوار قلب بگیرم.
فرداش با همسرم رفتیم سونو گرفتیم. همه چیز عالی بود. وزن بچه یک هفته، نسبت به سنش کمتر بود، اما گفت اشکالی نداره. بند ناف یه دور پیچیده بود و گفت اینم اشکالی نداره. برگشتنی دیگه نرفتم بیمارستان. گفتم فردا مستقیم میرم پیش دکتر خودم.
فرداش رفتم دکتر و سونو رو دید و ماجرا رو براش گفتم. وقتی شنید تیپ فینگر بودم، تعجب کرد و گفت امکان نداره تو 39 هفته تیپ باشی. خودش دوباره معاینه انجام داد و با تأسف گفت آره تیپی😅🫤
گفت لگنت عالیه و یه زایمان خیلی راحت خواهی داشت، به شرطی که خودت دردت بگیره و باز بشی و آمپول فشار نخوای. نامه نوشت برام، برم پیش ماما زایشگاه، اون باهام ورزش کار کنه.
برگشتم پیش شوهرم و ماجرا رو با آب و تاب و پیاز داغ و ناز فراوون براش تعریف کردم🤪
فرداش با نامه رفتم زایشگاه و رفتم پیش ماما که گفته بود. تو نگاه اول عاشقش شدم 🥹 اونم دوباره معاینه کرد. گفت اینجا شلوغه و نمیتونم اونطور که باید روت وقت بذارم. اینجا شیفتم و باید به باقی مادرا برسم. شمارش و گرفتم و آدرس کلینیک خودش رو داد، تا برم اونجا باهاش کار کنم. گفت چون وقتت کمه، هر روز بیا تا زودتر نتیجه بگیری. چند تا حرکت بهم یاد داد، گفت فعلا اینا رو تو خونه بزن، تا بیای پیش خودم.
چند روز بعدش رفتم پیشش. یه ساعتی ورزش انجام دادیم. ازم نوار قلب گرفت و معاینه انجام داد. یه سانت بودم 😐 گفت دوباره بیا تا نتیجه بگیری.
من رفتم و تو خونه روزی یه ساعت ورزی و پیاده روی میکردم.
مامان 😍آهو فسقلی😍 مامان 😍آهو فسقلی😍 ۷ ماهگی
مامان مهیار مامان مهیار ۱۷ ماهگی
زایمان طبیعی - پارت 1

37 هفته بودم و هیچ علائمی از زایمان نداشتم. مثل هر هفته رفتم پیش دکترم برای چکاپ و اون گفت هفته بعد بیا تا معاینه لگنی برات انجام بدم.
38 هفته، رفتم مطب و دکتر اونجا نبود، گفت برید بیمارستان، شیفته. رفتیم بیمارستان و بخش لیبر نوار قلب گرفت و همه چیز خوب بود. تلفنی برای دکترم توضیح دادن و اون تایید کرد. چون برای معاینه استرس داشتم و آنقدر همه بد گفته بودن، میترسیدم، حرفی از معاینه نزدم و برگشتم خونه.
38 هفته و 3 روز بودم، بچه از صبح تکون نمی‌خورد. شیرینی خورده بودم و دراز کشیده بودم بازم خبری نبود. تا بعد ظهر صبر کردم و بازم تکون نمی‌خورد.
به شوهرم گفتم، سریع با مادرش تماس گرفت و منم یه دوش سریع گرفتم و شیو کردم و رفتیم بیمارستان.
اونجا سونو هام رو دید و نوار قلب ازم گرفت. 5 تا حرکت داشت و گفت خوبه طبیعیه. اما خودم راضی نبودم. نسبت به قبل خیلی آروم بود. اونجا گفت دراز بکش معاینه‌ات کنم. من یهو گرخیدم 😅 لحظه آیی که ازش فرار میکردم سر رسید.
پرستار خیلی خیلی مهربون بود. ازم پرسید تا حالا معاینه شدی، گفتم نه. گفت خب شلوارت رو در بیار، یه پات رو کامل بده بیرون و دراز بکش.
انجام دادم اما از خجالت داشتم میمردم و همش پام رو جمع میکردم. اومد نشست روبروم و پاهام و باز کرد و دستش و کرد تو. دو تا نکته برا کسایی که تا حالا معاینه نشدن:
اول اینکه اصلا خجالت نداره. من فکر میکردم همش میخواد نگاه کنه، اما اصلا نگاهش به سمت دیگه بود و فقط دستش و برد، اونم در حد چند ثانیه. آنقدر حرفه‌ایی برخورد کرد، اصلا احساس معذب بودن به من دست نداد.
دوم دردش. خیلی خیلی کم بود. کاملا قابل تحمل بود. از درد رابطه داشتن با شوهر هم کمتر بود. اصلا نگران نباشید.
ادامه دارد...
مامان هیراد مامان هیراد ۳ ماهگی
تجربه سخت من از زایمان طبیعی پارت اول1️⃣ بعد از ۳ ماه میخوام بزارم 🤱
۳۱ فروردین من ۴۰ هفته کامل میشدم و ساعت ده صبح رفتم که نوار قلب بچمو گوش بدم چون گفته بودن یا باید درد داشته باشم یا ۴۱ هم تموم کنم بعد بستری میکنن .خلاصه رسیدم اونجا معاینه کرد گفت یک سانت بازی و قرار بود برم اتاق نوار قلب که یهو ماما اونجا اولین قند ماه اول بارداریمو دید که لب مرز بود گفت تو که قند داشتی گفتم نه فقط ماه اول یکم لب مرز بود گفتش نه اینم قند محسوب میشه باید بستری بشی همین الان ....
یه حس خوب و هم حس ترسی برم داشت گفتم باشه فقط بزارید برم وسایلمو از خونه بیارم خونمون نزدیکه ولی نزاشتن هرچی اصرار کردیم خودم و شوهرم گفتن نه نمیشه شوهرت بره وسایلتو بیاره .
خلاصه دیگه لباس دادن پوشیدم و یه اتاق بهم دادن
بعد اومدن یه چی شبیه سوند وصل کردن به واژنم گفتم این چیه گفتن سرم که باید از اونجا وارد بدنت بشه و دردت شروع بشه خلاصه من ساعت ۱۱ صبح بستری شده بودم.بعد سرم کم کم دردام شروع شدن و بعد هی میومدن معاینه که ببینن چند سانت شدم و من همچنان درد شبیه پریودم داشت بیشتر میشد و همش میگفتم یعنی قراره دردام از اینم بیشتر بشه 🤦‍♀️ خلاصه من ساعت ۸ شب بود که تازه ۴ سانت شده بودم و گفتن میتونی به ماما همراهت بگی بیاد بعدشم اومدن کیسه آبم رو پاره کردن. ماما همراهم اومد و اونجا من دیگه دردای شدید داشتم گفت روغن و دستکش آوردی گفتم آره تو کیفه خلاصه شروع کردیم گفت هرموقع درد داشتی بگو که ماساژت بدم هر موقع درد قطع شد ورزش میکنیم ...