۲ پاسخ

وای منم سر پسرم تنگی نفس گرفته بودم واسم اکسیژن گذاشتن انگارر از عمق وجودم بچه رو میخاستن دربیارن نمیتونستم نفس بکشم

عزیزم اع درد بعدش بگو راه رفتن اول منم قرار سز بشم استرس اینارو دارم

سوال های مرتبط

مامان ابوالفضل مامان ابوالفضل ۶ سالگی
پارت ۴
ینی یک چیزی حدود ۲۷ ساعت من توی زایشگاه بودم و دهانه رحم روی همون یک سانت مونده بود و دستگاه nstمدام وصل بود به پشت خوابیده بودم و کمرم خشک شده بود
اومدن سوند وصل کردن برام و لباسام عوض کردن(سوند اصلا درد نداره فقط باید خودتو شل بگیری و نفس عمیق بکشی)
روی ویلچر منو بردن اتاق عمل
روی تخت نشستم که کادر بیهوشی اومد و آمپول زدن به کمرم (موقع آمپول زدن چونه رو بچسبانید به قفسه سینه،شونه هاتون رو شل بگیرین نفس عمیق بکشید)من هیچی متوجه نشدم خدایی درحد یک آمپول معمولی بود برام دردش وقتی هم آمپول زدن برام خودشون زود منو خوابوندن و کم کم پاهام داغ شد و اومدن پرده کشیدن جلوم و بتادین زدن رو شکمم
حرکت تیغ و...رو شکم متوجه میشدم ولی هیچ دردی نداشتم
پرستار بالای سرم گفت الان قفسه سینه ات رو فشار میدن که بچه بیاد بیرون
دو ثانیه بعد فشار دادن صدای گریه‌ی پسرم اومد😍😍😍😍😍(خوشحالترین بودم چون پسر بزرگم بدنیا اومد زود گریه نکرد اینقدر دکتر زد به پشتش تا گریه کرد برای این خوشحال بودم چون خودش گریه کرد)
و چون هوا سرد بود اول بردن خشکش کردن بعد نشونم دادن و بردن لباساش تنش کردن
مامان آرمان مامان آرمان ۶ ماهگی
پذیرش پول رو پرداخت کردیم به مبلغ ۲۲۵۰۰ بیمارستان موسی بن جعفر
من با همسرم خدافظی کردم با کلی نگرانی اینا از هم جدا شدیم با مادرم رفتیم بالا و باید توی نوبت میموندم تا صدا بزنن
و بالاخره نوبتم شد و منو صدا زدن رفتم سریع گفتن لباساتو در بیار لباس بیمارستان تنم کردن بعد سوند وصل کردن که اصلا درد نداشت انقد میگفتن درد داره انقد استرسشو داشتم
هیچی دیگه گفتن بیا بشین روی ویلچر نشستم بردن اتاق عمل
و دکترم هنوز نیومده بود من نشستم منتظر دکترم ساعت۹.۱۰ دقیقه بود دکترم اومد و سریع منو بردن داخل اتاق سریع انژوکت رو وصل کردن
بعد گفتن بیشین روی تخت دکتر بیهوشی اومد دوتا خانم شونه های منو محکم گرفتن و این اقا که دکتر بیهوشی بود قشنگ داشت باهام حرف میزد توضیح میداد چیکار قراره بکنه منم خودم اماده کردم و دیدم یک چیزی کشید که خنک شدم و کمرمو فشار داد
امپول رو فرو کرد داخل کمرم منو یک لرزی از ترس گرفت که نگو بعد قشنگ حس کردم خورد به اون رگ داخل نخاع داغ شدم درازم کردن دستامو بستن
و داشتن می‌شمردند خانم دکتر گفت پاهاتو تکون بده نمیتونستم سنگین شده بودن ولی حس داشتم میشکون میگرفت از شکمم حس میکردم
دکتر بیهوشی رو صدا زدن اومد یک بیهوشی با دز پایین زد و من اصلا دیگه متوجه هیچی نشدم فقط با صدای پسرم چشمام باز شد و گفتم پسرمو بدین ببینم اوردن جای صورتم واییی انقد ناز بود که نگو ساعت ۹.۲۵ دقیقه اقا آرمان بدنیا اومد
مامان اِلارا💖 مامان اِلارا💖 ۱۱ ماهگی
مامان نورِ زندگی🤍 مامان نورِ زندگی🤍 ۱۳ ماهگی
مامان پناه❤️🧿 مامان پناه❤️🧿 روزهای ابتدایی تولد
پارت ۲
خلاصه من رفتم سمت بلوک زایمان گریم گرفته بود من نمیخواستم طبیعی زایمان کنم چون میترسیدم رفتم تو بلوک منو بردن تو اتاق لباس اینا پوشیدم بعد تو ی اتاق رفتم نوار قلب بچه رو چک میکردن منم درد داشتم ولی ۱ سانت بودم ساعت ۱ رو تخت بودم از درد داشتم میمردم هیچکی بهم گوش نمیکرد میگفتم من درد دارم دارم میمیرم میگفتن تو درد نداری تا ساعت ۸ونیم صبح درد کشیدم ،هیچکی بهم توجه نمیکرد منم نوار قلب رو میکشیدم همش تو دستشویی بودم🤣 ی فشاری روم بود داشتم میمردم با اینکه ۱ سانت بودم بعد صبح دکتر اومد امپول فشار زد بعد یواش یواش دردام زیاد َشد دکتر گف رسیدی ب ۶ سانت دردام زیاد تر شد بعد یکم ک گذشت گفت ب ۷ سانت رسیدی زور بزن دو سه تا زور زدم بعد گف سریع برو اتاق عمل سرش دیده میشه منو دستمو گرفتن سریع بدو بدو رفتم اتاق عمل بعد ۴ ۵ تا زور زدم اومد با اینکه برش ندادن من خودم جر خوردم🤣
بعد منو بردن اتاق عمل از کمر بی حسم کردن بعد بخیه زدن بهم بدتر تجربه عمرم بود خیلی عذاب کشیدم
مامان نیلـــ🌙ــماه🐣 مامان نیلـــ🌙ــماه🐣 ۱۰ ماهگی
پارت ۳سزارین تو بیمارستان آرمان:

خلاصه پاشدم گفتم اول میخام برم دسشویی رفتم و اومدم یکم بتادین و ژل زدن و راحت وصل شد اذیت نشدم بعد زود آوردنم از زایشگا بیرون ک بریم اتاق عمل همسرمو صدا زدن گوشیمو تحویل دادم و خدافسی کردم رفتیم اتاق عمل
از همون ورودی اتاق عمل پرستارا و دکترا تک تک خودشونو معرفی میکردن ۳تا از کادر اتاق عمل آقا بودن ولی همشون خوش اخلاق بودن
دکترم اومد حالمو پرسید و بردنم کنار تخت اتاق عمل گفتن یواش جا ب جا شو برو رو تخت جا ب جا شدم و دراز کشیدم ی سروم بهم وصل کردن و هی ازم سوال میپرسیدن ک چن سالته بچت چیه بیماری خاص و اینا نداری و ………یکی از پسرای اتاق عمل میگف منو بیدار کردن گفتم اگ بچه دختره بیام اگ پسره نمیام حالا اسمشو چی میخای بزاری و اینا………..
خلاصه دکتر کم کم استریل شد و دکتر بیهوشی اماده شد برا طزریق اسپاینال
یکم استرس داشتم برا بی حسی از آمپولش میترسیدم🫣🫣🫣🫣بعد یکی از آقاها منو خم کرد ب جلو و گف سرتو بزار رو دستم متفاوت شل کن خم شو جلو متوجه نمیشی اصلا
از استرس درد امپول رو نفهمیدم فقط شنیدم گفتن پاهات ک گرم شد سریع بگو گفتم و بهم گفتن زود برو جلو دراز بکش انجام دادم و جلوم ی پرده وصل کردن ساعت بی حسی دقیقا ۶و۱۵دقیقه بود بعد هی تکون میخوردم و حس میکردم ک دکترا دست کردن داخل شکمم دارن ی کارایی میکنن ولی اصلا درد نداشتم و متوجه تیغ نشدم فقط میدونستم دارن ی کاری میکنن😂😂و کنجکاو بودم ببینم هی میپرسیدم بدنم رو لرز گرفته بود برام امپول گرم کننده می‌رن داخل سروم و ۶و۲۶دقیقه یهو دیدم صدای گریه ی نیلماه خانوم درومد از ذوق نمیدونستم چیکار کنم اشکام میومد و همش منتظر بودم ببینمش