۴ پاسخ

بلد نیست خوب رکاب بزنه حتما

خوبه تعمیر کاری کنه

فقط ب رکاباش روغن بزن روون بشه

من کمکی باز نکردم هرکی میبینه میگع این بچه بزرگه باز کنید🥴احتمالن مشکل از زنجیر ایناش باشع

از دست این بچه‌ها😄 دختر منم عاشق تعمیرکاریه🥰

سوال های مرتبط

مامان درنا مامان درنا ۶ سالگی
مادرشوهرم و خواهرشوهرم خیلی سردن با من اصلا محل نمیدن کلا اینجوریه ک من حق ندارم ازشون ناراحت باشم تا مشکلی پیش میاد اصلا محل من نمیدن پریشب تو مهمونی اقوامشون با من اصلا حرف نزدن یجوری بغضم گرفته بود هرچی میخواستم سرحرف باز کنم ولی اصلا تمایلی نداشتن ب صحبت با من
نمیدونم چرا همش حس اضافی بودن دارم تو خانواده اینا یجوری ک انگار از داشتن من خیلی خیلی پشیمونن و نمیدونم چجوری بگم قشنگ مشخصه منو نمیخوان نمیدونم چکار کنم خیلی خسته و خیلی دلشکسته ام یبار ب پدرشوهرمم گفتم اون کفت دلیلش اینه ک تو خیلی سردی و اونا این حس و ازت میگیرن ک اینجورین ولی من واقعا اینجور نیستم من فقط سر خیانت چند سال پیش همسرم ک اونا حق بمن ندادن با من بد حرف زدن ازشون ناراحتم ولی هیچوقت کم محلی بهشون نکردم خیلی حس بدی دارم شبا خواب نمیرم همش استرس دارم دلم میخواد گریه کنم دلم میخواد بمیرم نمیدونم….
تب استامینوفن فرزندپروری
فرزند پروری استامینوفن دیفن هیدرامین
استامینوفن تب فرزند پروری
مامان عسل و زهرا مامان عسل و زهرا ۶ سالگی
سلام مامانا خوبید ی موضوعی از دیشب مث چی تو مغزمه و ناراحتم کرده ی فرشته کوچولو در هفته چند روزی خونه ماست و با دخترام بازی میکنه (دختره) خیلی از شبا هم خوابیده پیششون ب دلیل مشکلاتی ک مامانش داره و سرکاره هر روز تو خونه تنها میترسه گاهی اومده خونه ما من هیچ وقت تنهاشون نذاشتم و همیشه در باز بوده چون حساسم دیشب گوشیم زنگ خورد ی بنده خدایی پایین بود رفتم تا پایین ساختمون اومدم بالا دخترم گف مامان شلوارم رو کشیده پایین و پشتم رو باز کرده و نگاه کرده خلاصه ک رفت خونشون من ب دلیل این ک میدونسم مشکل زیادی داره مامانش اون شب و درگیرو و ناراحته این قضیه رو ترجیح دادم نگم بهش فعلا تا یکم حالش بهتر شه.... ولی خودش پیام داد ک دخترم گفته انشگت فاطمه خورده پشتم انگشت منم خورده پشتش (یعنی کاملا دروغ گفته بود) و دختر منو مقصر جلوه داده بود حالا شایدم نیتش این بود ک کلا من نفهمم... گفتم بهش قضیه رو قبول کرد و عذر خواهی بهش گفتم گوشیو ازش بگیر با نت هم در اختیارشه همش از گوشیه و تنبیه شد
.... ولی من همش ذهنم درگیره و اروم نشده بیشتر برای این ک میاد و میره قول داذ ک دیگ تکرار نشه و واقعا تو چهره اش ترس رو دیدم متوجه شدم... لطفا شرایط مامانش هم در نظر بگیرید ک مجبوره کار کنه و بذارتش گاهی پیشم بعد پاسخ بدین زندگیش کلا پر از درد و رنج بوده