۱۱ پاسخ

چ قشنگ توصیف کردی عزیزم 💓👀
خدا حفظشون کنه 💕

عزیزم خدا حفظشون کنه گل دختر و گل پسرت.

کاملا موافقم،منم الان برادومین باریجوری ذوق وشوق دارم که نگو.وقتی به بارداری وزایمان اولم فکرمیکنم اصلا هیچی حالیم نبوده،،،همش گنگ بوده برام....ولی الان حس میکنم باتجربه ترم ولحظه شماری میکنم😍😍😍

خیلی قشنگ تونستی حس ات رو توصیف کنی، خدا حفظشون کنه برات❤️

کاملا موافقم🥺🤌

آره دقیقا

دقیقا اینطوری 🥲🥺🥺🥺

ای جوووونم عزیزم چند هفته زایمان کردی

مبارک باشه عزیزم 💙

مبارک باشه
چه زیبا توصیفش کردی

چقدر قشنگ و درست نوشتی احسنت دقیقا همینطوره

سوال های مرتبط

مامان هانا🩷 مامان هانا🩷 ۱۱ ماهگی
زایمان سزارین
پارت آخر
بچها من تجربه زایمان طبیعی نداشتم ولی اگه میخوایید از درد طبیعی فرار کنید و سزارین بشید باید بگم اینم همونه و دردای خودشو داره پس برای فرار از درد نوع زایمانتون رو انتخاب نکنید.
.
خلاصه بار اول که میخوای راه بری برای من وحشتناک بود یعنی انگار دوش آب رو باز کردن رو سرم خیس عرق بودم از درد و سوزش جای بخیه ها
انگار فلفل ریخته بودن رو زخمم از تخت که اومدم پایین دیگه نه میتونستم سرپا باشم نه میتونستم بشینم نه میتونستم برگردم رو تخت مجبور بودم که ادامه بدم و این خیلی خیلی سخت بود اما تاب آوردم
تا سرویس بهداشتی رفتم و با اینکه پمپ درد داشتم شیاف گذاشتم و با همون مشقای که رفته بودم برگشتم و رو تخت خوابیدم.
اما بار دوم راحت تر بود یعنی درد بار اول از ۱۰۰درصد ۹۰درصد بود بار دوم ۷۰ درصد بار سوم ۵۰ درصد....هربار کم میشد از دردش
تا آخرشب شب که باید شکمم کار میکرد و نکرده بود...شیاف و شربت و میوه خوردم تا شکمم کار کنه ولی میترسیدم که موقع مدفوع هم درد داشته باشم اما نداشت و خیلی راحت بودم حتی وقتی شکمم کار کرد دردام یکم سبک تر شد و سرحال ترشدم....ساعت ۱ شب بود مرخص شدم.
ممنون از همتون دوستان اگه سوال داشتید بپرسید تا جواب میدم😘
مامان آروشا 🩷🎀 مامان آروشا 🩷🎀 ۵ ماهگی
#زایمان

تجربه زایمان اونم برای اولین بار خیلی حس های ضد و نقیض به مادر میده هیجان خوشحالی استرس ترس دلشوره و کلی حس های دیگه
هزار جور برنامه توی ذهنم ریخته بودم برای اولین باری که دخترمو دیدم برای اولین باری که قراره بعلش کنم هر شب خوابشو میدیدم تصورش میکردم
اما به خاطر شرایط سخت به دنیا اومدنش که وقتی بدنیا اومد با کم خونی شدید بدنیا اومد ندیدمش سریع انتقالش دادن بیمارستان اطفال
حالا براتون مینویسم که چرا این اتفاق ها افتاده
فقط اون حس ترس و نگرانی که برای اولین بار توی وجودم برای موجودی که هنوز حتی ندیده بودمش رو حس کردم فهمیدم مادر شدن یعنی چی….
شاید خیلیا حس منو درک نکنن ولی وقتی دخترمو نکاه میکنم جای سوزن های روی بدنش رو میبینم حس ترس و وحشتی که توی وجودش داره رو حس میکنم بدون اینکه بخوام اشک چشمام جاری میشن حسرت اون شبی که من تنها توی بیمارستان بودم و دخترم یه بیمارستان دیگه هنوز از دلم در نیومده وقتی مادر های دیگه رو میدیدم که شیر میدن به بچه هاشون یا باهاشون حرف میزنن دختر من کنار من نبود حس میکنم عقده شده توی دلم با هر بار کریه و بغض دیدن بچمم شدید تر میشه
خدا هیچ مادری رو با بچش امتحان نکنه🤲🏻