۱۴ پاسخ

گلم بنظرم خیلی کوچیکه گناه داره بزارجفنتون لذت ببرید یکم بزرگترشدجاشوجداکن

عزیزم چقد وابسته ت بوده
ما رو زمین میخوابیم و برنا با فاصله ازم میخابه
قطعا تو بهترینارو واسه نامدار میخوای پس عذاب وحدان نداشته باش❤️هرچیزی اولش سخته
منم امشب قطع شیر شبو روع کردم ببینم چقد دووم میارم😅

از روز اول تو تخت خودش که کنار تختم خوابوندم ولی تو یه اتاق هستیم
ببین من سر دختر اولم چندین چند بار این روند رو تکرار کردم ولی هر بار شکست خوردم مثلا قشنگ یک ماه سوا می خوابید مریض میش یه روز پیش می خوابیدم دیگه تنها نمی خوابید مشاور به من گفت زیادی سخت میگیری میشه بعد از ۶ سالگی که رفت مدرسه کم کم جای خوابش عوض کرد
دختر من یه ترسی از تنهایی خوابیدن هم داره

تا کوچیکن از بغل کردنشون میخوام نهایت لذت و ارامش رو ببرم

هیچوقت جدا نخوابوندمشون، پسرم الان 7سالشه تازگیا خودش جدا میخوابه، اونم خودش ها، من مجبورش نکردم چون اصلا دوس نداشتم توی سن کم توی اتاق تاریک تنها بخوابن

من پسرم پیشم میخوابه ، خودم خیلی وابستشم ،، نمیتونم جدا بخوابم

وای تعجب کردم گناه داره آخه بچه ها باید تو بغل مادر آرامش بگیرن هنوز برای مستقل شدن خیلی خیلی زوده به نظرم

دخترم کنار خودمه ولی تشکش جدا هست کلا از همون اول

من که تا سرویس میرم ومیام بیدار میشه باید ممع تو دهنش باشه وگرنه بیدارمیشه
ولی تا کی نمیدونم

خیلی خوبه 🫠 هوای اتاقش گرمه فعلا نمیشه اونجا بذارم هوا بهتر بشه میذارم توی تخت خودش فعلا دوتا مبلو‌چسبوندن بهم شبیه تخت شده😬

از چند وقت عزیزم بهت ایقد وابسته شد؟

من از اول جاش جدا بود کنارم می‌خوابه ولی تو تخت جداگانه

نمیشه پیشت بخوابه ؟
چه لذتی بالاتر از اینکه بغل مامانت بخوابی🥺هنوز خیلی کوچولوعن

پسرم اتاق خودش می‌خوابه چند روزیه

سوال های مرتبط

مامان آقا مبین🥊💥 مامان آقا مبین🥊💥 ۹ ماهگی
از دو ماهگیش تا الان کامل پیشم می‌خوابید شبا تا صبح تو بغلم بود سرش روی بازو هام بود و دستامو دورش حقله میکردم و تا صبح با عشق تو بغلش میخوابیدم
اون اویل فکر میکردم اون وابسته من شده بدون من نمیخوابه توی گهواره بیدار میشه تا توی بغلم نباشه خوابش نمیبره ولی انگار همچی دور از تصورمه انگار من وابستش شدم من...
من خیلی وابستش شدم بیش از حد وابستش شدم
جوری ک الان بخاطر اینکه ختنش کردم دارو دادم خوابیده گذاشتنش توی گهواره راحت بخوابه ولی نمیتونم خودن بخوابم
حس میکنم یچیزی نیست یچیزی کمه دلم میخواد از گهواره بیارمش پایین پیش خودم بخوابه تا بتونم با آرامش بخوابم
ولی نمیشه دلم براش میسوزه امروز روز سختی داشت
میترسم خدایش بهم بخوره اذیت بشه بچم
نمیتونم اینقد خودخواه باشم ک بیارمش پایین پیش خودم بخوابه
و ن میتونم اونقدر بیخیالش باشم ک بخوابم
خیلی سخته حس میکنم این وابستگی بیش از حد برام قراره درد سر بشه ولی دست خودم نیست خیلی سخته
احساسات پیچیده ایی دارم
تایپک های قبلو بخونین متوجه میشید