۸ پاسخ

من سوتی ندارم فقط وسط خواستگاری بابام رفت تو اتاق به برادر شوهرم آمپول زد 😂😳 اصلا یک وضعی…

من چادر سرم بود داشتم چایی تعارف میکردم جلوی شوهرم چادرم باز شد😂همین چیز زیادی یادم نیست ۵سال گذشته واینکه همون شب هم عقد کردیم و گفتن باید داماد خونتون بخوابه من گفتم آمادگیشو ندارم چون قرار نبود شب خواستگاری خطبه عقد بخونن

صوتی که نه ولی شوهرم هرجا نشسته گفته اره رفتیم خاستگاری یه شلوار زرد تنش بودا دستش جا غزایی مرغا بخدا مانتو بلن داشتم خودم یادم نیس سلوارم چه رنگی بود اابته اونو مادرش سر زده اومده بودن

من داداشم کوچولو بود خیلی تو بغل خواب بود یه دفعه از صدا اومد همه منو نگاه کردم مردم من اون لحظه بعد شوهرم جلو همه گفت خانمم نبود برادر خانمم بود فکر بد نکنید

من بعداینکه باشوهرم رفتیم اتاق وصحبت کردیم وبرگشتیم خواهرشوهرم گفت اگه جوابت مثبته ی چایی بریز بیارمنم مونده بودم سردوراهی که الان چایی بریزم یانه،اخه اینم حرفه میزنی خواهرشوهرجان😂😂😂

یادم نمیاد مال ده سال پیشه خواستگاریم😂

من داییم گفته بود از قبل بهم به داماد اینو میگه وقت خاستگاری خاستن برن خونشون جلو شوهرم و مامانش و اینا گفت تین خیلی زبون داره میخوردتت حواست باشه خلاصه وایی هنوز راجبش حرف میزنیم بعد دوسال 😂😂

اوووه می‌خواسته ازت کار بکشه بگه عروس کار کنی داریم 😂

سوال های مرتبط