۱۹ پاسخ

اعلام اوتیسمه چیه و از چند ماهگی معلومه 🥲

خیلی جاها کم اوردم ولی خدارو صدا زدم دستمو زدم ب زانوم بلند شدم
اونجایی ک ب کسی ک دوست داشتم نرسیدم
اونجایی ک پسرمو توی ۲۰ هفته سر اشتباه ی مثلاً دکتر از دست دادم
اونجایی ک رفتم آزمایش ژنتیک توی بارداری گفتن باید ببری دکتر خون ببینع حتماً انگار دنیا لحظه ای برام ایستاد اونجایی ک توی بارداری دومم تورشن عمل کردم و هر لحظه حس میکردم قراره باز از دستش بدم تا مشخص شه تورشنه مردم اول صبح زنگ زدن دکتر زنان پ دکتر سونو بدو بدو اومدن بیمارستان و بدو بدو و او ژانسی بردنم اتاق عمل
اونجایی ک سرکلاژ شدم
اونجایی ک توی ۳۴هفته ریحانم دنیا اومد و گفتن اگر تا صبح دارو اثر نکنه نمی مونه
اونجایی ک مهدیارم توی ۳۳هفته اومد و آتتی بیوتیک ها جواب پایدار نمیدادن اونجایی ک وضعیتش پایدار نبود اونجایی ک معلوم نبود چی میشه توی ۳تا بارداری از تهوع و بالا اوردن هزار بار مردم و سوراخ سوراخ شدم و بستری شدم
اونجایی ک گفته دور سر مهدیار بزرگه و دکتر مغز و اعصاب براش دارو شروع کرد برام آخر دنیا بود اونجایی ک گفت احتمالاً کلی تاخیر حرکتی خواهد داشت اونجایی ک گفت دکتر مشکوکه ب بیماری متابولیک خداروشکر همه اینا گذشت ولی الان ته دنیا برام اینجا موندگاره ک هیشکیی دوستم نداره و هیچکس منو برا خودم نمیخواد این الان غم انگیز ترین قسمت زندگیم بوده و هست همه چی حل شد خداروشکر ولی این نه خیلیییییییییییی تنهام خیلی🥲

روزی که فهمیدم ژن معیوب دارم و بدتر ازون همسرم ازمایش داد و متوجه شدم اونم دقیقا همون ژنش معیوبه
انگار دنیا رو سرم خراب شد
باورت میشه بعد اون همه چی واسم عوض شد

روزایی که حامله بودم و شوهرم خیانت کرد هنوزم ادامه میده
روزای سختی میگذرونم که نمیدونم بایر چکار کنم چجوری ادامه بدم لطفا برام دعا کنید تک تک سلول های بدنم در عذابه

روزی که پسرموبه خاک سپردم دیگه بدترین روز زندگیم بودازاونروزدیگه اون دخترشادوستگول نبودم موهام سفیدشدن😭

صبح بود خبردادن ابجیم زایمان کرده انقد خوشحال بودم همون لحظه زنگ زدن مامانت فوت شده دیگه اون من من سابق نشد یک شبه موهام سفید شد تیک عصبی گرفتم لرزش دست گرفتم و…. خلاصه من بامامانم اون دختر شاد خوش خنده رو خاک کردم💔

وقتی ک رفتم سونو گرافی بهم گفتن یکی از بچهات ضربان قلب نداره تو ۳۲هفته بچم پر کشید بدترین لحظات زندگیم بود 😭😭

ولی خدامو شکر ک یکی از بچهامو خدا بخشید بهم🥲

روزی ک بدن بی جون مامانمو لمس کردم و یخ بود انگار کل دنیا روسرم خراب شده بود روزی که مامانمو خاک کردن بعدش استرس اینکه چی میشه بعد مامانم منو داغون کرد

روزی که خبر مرگ مادرم آمد

تو اوج کرونا بابام درگیر کرونا شد و دکتر گفت بالای ۸۰ درصد ریه ش درگیر شده،اصلا فکرشو نمیکردم خوب بشه و اون دو هفته جهنم بود برامون😭 ولی خداروشکر الان خوبه/ من نازایی داشتم تقریبا بعد ۵ سال باردار شدم روزی که سونوگرافی گفت قلبش تشکیل نشده و باید سقط کنی اصلا برام مهم نبود کجام چقدر گریه کردم (حتی الان هم که دارم مینویسم اشکام میریزه)خداروشکر بعد ۶ ماه دوباره باردار شدم و پناه رو خدا بهم داد😍

موقعی که با کلی سختی ای وی اف کردم و ناموفق بود

دوماه بعد عقدمون شوهرم بیکار شد
۱۸ سالم بود فک کردم آخر دنیاست
تا یکماه نزاشتم بابام اینا بفهمن خیلی غصه خوردم

با یکی همو دوست داشتیم اومدن خواستگاری ازدواج کنیم، اخراش بود، دختر خالم حسود بود رفت پیام داد به خودش و مامانش زیرآب منو زده بود که دختر خوبی نیست و اینا، ایناهم یکهو همه چی رو بهم زدن، ابروم جلو کل فامیل رفت...

خیلیییی جاها کم اوردم ولی خودم نمیباختم بهرحال زندگی ادامه داره

وقتی باردار بودم یه اتفاق خیلی بدی افتاد برام
نمیتونستم به کسی بگم
مجبور بودم خودم تنهایی حلش کنم

همسرم کامیون داره دو سال قبل چپ کرد . اون شب موهام سفید شد

بی پدرشدنم 7روزبابا ندارم،😭😭😭😭😔😔😔

الهییییی😔😔😔😔😔😔انشالله دکترا اشتباه کرده باشن و همچین مشکلی اصلا نبوده باشه

وقتی داداشم رفت کما
خداروشکر الان سالمه ولی اون تایم واقعا فک میکردم میمیرم

سوال های مرتبط

مامان آنیسا🐣💖 مامان آنیسا🐣💖 ۱۶ ماهگی
مامان آنیسا🐣💖 مامان آنیسا🐣💖 ۱۶ ماهگی