الان تو خارج مادر میشدی بچه جیغ نمیزد بهونه نمیگرفت تو رفاه بود بهترین خونه ماشین پول خودت داری میگی بچه پس هرکشوری و هراشرایطی باشی بچه اعصاب میخاد . با تمام حرفا موافقم الا اینک میگید بچه تو ایران اوردن یعنی قمار خیلی ربطی ندارع کجایی دنیا باشی بچه همینه
من که خبر بارداری کسی و میشنوم واقعا دلم براش میسوزه فکر به اینکه این مسیر و قراره از اول بگذرونه همه چالشا سختیارو تجربه کنه بنظرمنم خیلی سخته
دقیقاااا، همه حرفاتو با حون دل درک میکنم
فقط منی که همسرم اصلا درک نداره تحت هر شرایطی میگه باید تو نه داد بزنی نه ناراحتی پیش بیاری برای بچه... درصورتی که هیچگونه تفریحی هم ندارم، نه کافه، نه دورهمی، نه سفر... همش در خانه
اینکه سنت بالاتر بره بچه بیاری یه ظلم بزرگتر هم به خودته هم به بچت، هر چی سن بالاتر میره حوصله و اعصابت از اینی که هست بدتر میشه، خودم سر بچه اول خیلی بهتر و باحوصله تر از الان بودم، ولی بزرگ کردن دختر و پسر زمین تا اسمون با هم فرق داره، سر پسرم واقعا پیر شدم
خیلی سخته واقعا سخت😔گاهی اصلا نمیفهمم دیگه چ کاری درسته چ کاری غلط من توی ۳۲ سالگی مادر شدم همش میگم شاید زودتر مادر میشدم بیشتر حوصله داشتم نمیدونم ولی میدونم دیگه مغزی برام نمونده
تا اسم بچه بیاد مادرشوهرم میگه دیگه نیاریا میکشنت
واقعا هم راست میگع
اطرافیانمم مثل خودم مخالفن 😂
من فکر کردم فقط خودم اینجوریم آخه همه میگن از سه سالگی بهتر میشن ولی من ناااابود شدم دختر منم خیلی لجبازه
واااای پرستو حرفشو نزن ک اصن داغونم
امروز بدترین روز زندگیم تو این سه سال بود کارایی کردک دیوونم کرد
دعواش کردم و سرش داد زدم
الانم دارم عین دیوونه ها گریه میکنم
کم کم حس میکنم افسردگی گرفتم
اصن دوسندارم حتی کسی باهام همدردی کنه یکی بگه لیام سعیده رو اذیت میکنه بیشتر عصبی میشم
عزیزم ما هم همینیمبا این تفاوت که دوتا هستن
برای اشغال گذاشتن لباس پهن کردن باید باهام بیان
جرات یواشکی چیزی خوردن رو ندارم ن که چیزی بهشون ندما میدم بهشون میخورن نصف رو نصف دیگه رو چنان له میکنن هرقدر براشون میگم بی فایدس انگار بقول شوهرم از قحطی اومدن همین که میرم یواشکی هم ی ک و ف ت ی بخورم چنان جیغ فریاد میزنم انگار گشنه ان .تمامه وسایلم باید از چشمون دور باشه چند تا کیف پولمو جر دادن از کارت بانکی نگم برات کلا نمیدونم از چیا بگم که نخندید برام دوتا تیکه ظرف نمیتونم بشورم یکاری نمیتونم کنم همش در حال دعوا کردنن در حال جیغ داد بیرون میبریم که نگم برات یکیش راه نمیاد میگه بغل از ساعت 6نیم غروب بیزونن 9شب ب زور با جیغ داد میان خونه سن من مگه 38نیس من جنازه ام داغونم شکسته ام پیر شدم سن مادر شدن 20سالگیه من انرژی ندارم نفس ندارم همش خسته بی حوصله ام خیلی چیزها هست اصلا نمیدونم چیا بگم دیگه
🥲🥲موافقم باهاات
یکسال گیر دادع ب ی کفش کهنه مدام توخونه پاشه
نمیتونم قایم کنم یا بندازمش دور
کوچیک شده پاشو میزنه
نمیفهمه
یعنی از درمیایم داخل لباس درنیاورده میگ کفشم بپوشون
😐واقعا خل شدم سز این کارش
سن بالا بیشتر اعصاب نداری بیشتر حوصله نداری چون ب ی سنی رسیدی دتبال ارامشی اما نیست
همون جمله اخرت کافیه که حق مطلبو ادا کنه🥲
کلمه به کلمه حرفاتو درک میکنم عزیزم تنها نیستی🫂 ماهایی که زود بچه دار شدیم و دنیای خودمونو نخواستیم فراموش کنیم و داریم زور میزنیم که قوی و کامل باشیم تو این خاک که هر لحظش یه داستانِ جدید ...
چقد حرفای منو زدی اصلا فکر نمیکردم سه سالگی انقد روانی کننده باشه یعنی سطح لجبازی پسر من ب حدی رسیده ک فقط یا دارم خودمومیزنم یا دارم داد میزنم واقعا دیگ کنترل اعصاب ندارم
عزیزم چ میشه کرد دیگه شکریه ک خوردیم 😅😅😅😅😅
امشب رفتیم پارک دخترم گیر داده بود با یه پسر بچه پنج ساله توپ بازی کنه اون پسر بچه داشت با عموش توپ بازی میکرد، رفتم براش توپ خریدم تا باهاش توپ بازی کنیم همینکه توپ و گرفت بدو بدو رفت دنبال پسر بچه بیا با من توپ بازی اون پسر بچه هم محلش نمیذاشت دخترم خودشو هلاک کرد رفتم به پسر بچه کنار خانواده اش گفتم آقا پسر میشه یکم با دختر من توپ بازی کنی پسره گفت باشه و یه توپ برا دخترم زد مامانش دعواش کرد تو حواست به توپ خودت باشه نمیخواد برا بچا مردم توپ بزنی دلم میخواست دخترمو بزنم کلی خشمم کنترل کردم بگو اخه بچه مگه ادم قحطه میخوای با تحفه اینا بازی کنی به زور بردمش از اونجا
پرستو
من میریزم تو خودم
میریزم
میریزم
یهو منفجر میشم و یه داد میزنم سرش
که شوهرم میمونه مکه چقدر کارش بد بود
نمیدونه چقدر رو هم باد کرده .....💔🤦
منم وقتی ی مهمونی میرم میفهمم ما مادرا چقدر بدبختیم چقدر باید مراقب باشی ک جیش نکنه خونه مردم چقدر باید مراقب باشی غذاشو بخوره چقدر باید مراقب باشی ادبشو رعایت کنه اونوقت میفهمی تو هیچی از اون مهمونی حالیت نشده یا ی معاشرت ساده هم نکردی .. من دخترم دست میبرم ب هر چی میگه بهم بدش تو طول روز ی ساعت جرعت نمیکنم سر کنم تو گوشی باید بیدار بمونم تا بخوابه بد من با خیال راحت بشینم رمان بخونم کتاب بخونم اونوقت شوهر نفهمم از اونور میگه دیوونه ای تا این موقعه شب بیداری و این نمکیه ک رو زخمم هر بار پاشیده میشه🖤
ماهان و پندار یک روح در دو بدن 😄😄😭
بنده ب دکتر اعصاب مراجعه کرده و دارو میخورم😊😊😑چون تا قبلش با هرکدوم از اینکاراش یا خودمو میزدم یا اونو
درست شدم مثل معتادا
هیچی برام نمونده
یه غذاهم بخورم کوفتم میکنه ک چرا خوردی اینو نخور اونو بخور. من درباز کنم گوشی حرف نزن
خودشو میندازه زمین و فقط گریه
تازگیا جا میذارم میرم از دستش
خواهرمم با این صداهاش چندبار ترک مکان کرده😂😔
نه عزیزم من35بودم که بچه آوردم اعصابت ضعیفتره وقتی جوونی بیخیالتری هرچند این اوضاع اعصابی برای پیروجوان نزاشته
کامل درکت میکنم چی میگی
ما رفته بودیم مسافرت همش میخواست بغل باشه تا میزاشتیمش زمین چهاردست و پا میشد شروع میکرد بع بع کردن ک ما مجبور بشیم بغلش کنیم
اگه جایی باشیم زنگ در رو بزنن یکی دیگه باز کنه قیامت میکنه
با کسی دست بدم گریه و گریه ک دست نده، خدافظی نکن
پشت تلفن ب شوهرم میگم مواظب خودت باش جیغ و داد ک مواظب نباشه و خیلی چیزای دیگه😤
منی که دو بار مادر شدم ،هر دو بدقلق الان اصلا اعصاب ندارم ،به همه میگم اولی اذیت کرد دومی نیار که بدتر اولی میشه ،دیگه دارم روانی میشم سر همه چی دعواست منو کلافه کردن ،تا خوابن که هیچی بیدار بشن صبح بخیر گفتن شروع میکنن تا آخر شب بخوابن
من خیلی قشنگ یادمه بچه خواهرم که الان ۱۸ سالشه. والا تا یاد دارم این مراحلی که من طی کردم رو طی نکرده بود خواهرم والله هر چی نسل جلوتر میره خیلی بچه ها اذیتشون زیادتره
منکه امروز حسابی خودم رو زدم
فقط اون زوج های جونی که نامزد هستن تو خیابون با عشق به بچه ت نگاه میکنن و بعد برای همدیگه لبخند میزنن یعنی تو دلم میگم آره ما هم قبلا اینطوری بودیم ولی الان از عشق خبری نیست روانی شدیم میگم اوم باشه بزار خودتون بچه دار بشین اون وقت میبینم بازم لبخند میزنین یا نه خیلی حرصی میشم از داخل
مادر بودن همینه ولی سعی کن بجای عصبانیت مکس کن به خودت بیا با خودت حرف بزن مچ خودتو بگیر بنظرم دچار فروپاشی درونی شدی بد نیست یکم با مشاور یا دوستی صحبت کنی ک بلد باشه حالتو خوب کن
با اینکه دختر من خداروشکر آرومه و خیلی کم لجبازی میکنه ولی واقعا تو دوره ای هستیم که باید صبرمون رو زیاد کنیم فکر میکنم واقعی کسی حالش خوب نیست و همه چیز فقط عکس و فیکه و لحظه ای و زود گذره
من نمیگم خسته نشو ولی راه چاره پیدا کن،همیشه یه راه نجات برای خودت بذار،من دارم از اول بدنیا اومدنشون تنهایی نگهشون میدارم و میتونم بگم هر روز دارم ب چوخ میرم و تیکه هامو هرشب خودم جمع میکنم چون واقعا تنهام منظورم از کمکی داشتن نیستا،روحی روانی تنهام،یعنی واقعا از ته دلم دلم میخواست اوضاع جور دیگه ای بود،تازه شرکتم رو زده بودم که باردار شدم همه چیم رفت رو هوا و ماه ها نمیدونستم چیکار کنم اصلا با نسخه قبلی خودم و اهدافش،تا اینکه با پسرا ذره ذره یه ادم جدید ساختم از خودم،بنظرم همین نجاتم داد،راه نجاتتو پیدا کن
عزیزم همرو ضربدر 2 کن🥺😭😭من واقعا له شدم تو این 3سال ن اعصاب دارم ن ارامش ن یه وقت خالی برای خودم گاهی دوست دارم فرار کنم🫠🫠خداروشکر میکنم برای داشتنشون ولی واقعا داغون شدم و هر روز بدتر میشه لجباز تر شیطون تر و.....😔😔😔
موافقمممم دقیقا
آره ب خدا دقیقا منم خیلی تحت فشارم دخترم خیلی اذیت میکنه مخصوصا وقتی شوهرم خونس روانیم میکنه
من همه اش فکر میکنم من سنم بالاست حوصله ام کمه
دهه ۷۰ و ۸۰ یا بدترن انگار 😅😅😅
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.