۱۶ پاسخ

بسری ها گاو به دنیا میان خوک هم از دنیا میرن

بعضیا از بچه داری فقط زاییدنشو بلدن

میگفتی والا خدا نکنه ،درد وبلای بچم بخوره تو سر خودت و بچت

خوب خواهر اون لحظه جوابشو میدادی

چقد طرف گاااااو بوده عوضی اعصابم خورد شد درد و بلای بچت بخوره تو سر اون زنیکه با عقل نداشتش

میگفتی گونخورقربون خودم وبچه م بشی ایشاالله عنتر

میگفتی خودت وبچت و جدوآبادت فدای یه تار موی بچه من بشید آشغال

ببخش ولی خندم گرفت
چه ازخود راصی بوده
میگفتی درد و بلای خودم و این دوتا بچه بخوره تو سرتو

😞😞😞😞😞😞

اینم ی مدلشه چی بگم

عععع وا چ بیشعور ☹️☹️☹️ میرفتی می‌زدی دهنش

الانم که به همت دکتر زنان های پولکی و بزرگوار همش شده تعیین جنسیت.. نظم جنسیتی رو بهم زدن.. اینقدر تعیین جنسیت پسر میکنن من خیییلی کم تولد دختر میبینم همه پسرن

ربطی به پسر دختر نداره.
بعضیا بی شعورن عزیزم

واا میگفتی جد وآبادت قربون بچم برن

وای من بودم قشنگ جوابشومیدادم بیخودکرده

ول کن بابا ادم بیشعور زیاده

سوال های مرتبط

مامان دخترم وتودلی💓 مامان دخترم وتودلی💓 هفته بیست‌وششم بارداری
امروز با دخترم رفتیم مسجد جمکران دخترم اسباب بازی های ریز ریز بردلشته بود بعد میگفت بدم به بچه ها دوباره بهم پس میدن گفتم آره مامان بازی میکنن دوباره بهت پس میدن. بعد مدادرنگی و دفتر نقاشی و یه ماشین و یه موتور کوچیک اندازع دست خودش و چند تا عروسک خیلی کوچیک اندازه بند انگشت بزده بود همه چیش تو یه کوله کوچیک جا شد بعد داشت بازی میکرد ۲،۳ تا بچه اومدن کنارش اروم داشتن بازی میکردن که یه پسره اومد اونم کنارش ولی بد بازی میکرد خشن بود یکم بعدم موتور کوچولو دخترمو برداشت دخترم گفت داره میبره برا خودش بعد من رفتم به بچه گفتم آقا پسر خوشتیپ میشع موتور دخترمو بدی بعد ندادمحکم گرفته بود جیغ میزد بعد من از دستش گرفتم اون بچه ها با دخترم تند تند داشتن اسباب بازی هارو جمع میکردن میریختن تو کیف مادر پسره اومو خیلی خیلی طلبکار گفت خانم مگه مهد کودکه جمع کن اینارو یعنی بلند میگفت داشت یجوری داد میزد خانم جمع کن یعنی چی مگه اینجا مهد کودکه بعد من گفتم خانم بچه من که نگفته بچه ها بازی نکنن فقط میگه نبرن چطور این بچه ها نشستن آروم بازی میکنن بعد دوبارع طلبکارانه و بد گفت نه جمع کن و اینجا چرا اسباب بازی آوردی و ..
مامان مهرسام مامان مهرسام ۳ سالگی
خانما. پسر من کلاس اولی میره دو. بعد حدود سی کیلوه. بعد یه دوست داره که اون دختره کلاس ۴. میره ۵. ۸۰. کیلو به بالاس. خیلی خیلی درشته. یعنی من نصف اونم. بعد دیشب به شوخی میزد تو سر پسرم. بعد پسرمم همون مدل شوخی میکرد باهاش. اینا از همون دو سه سالگی با هم دوستن. بعد الان مادرش. زنگ زده که. زده تو سر دخترم. دخترم سینوزیت داره. شب برگشتیم. افتاده بهش بگو دخترم نزنه. گفتم. به خدا من داشتم نگاهشون میکرد دخترتون باهاش شوخی کرده اینم شوخی کرده. بچن. ولی زنه خیلی پر روه. یه بار. اینا سر نوبت تاب. در حد یه کل کل کوچولو باهم کردن بچه ها. این تا یه ماه با من حرف نمیزد. منظورم مادر دختره. با من حرف نمیزد. یه کم دختره حالت ساده هست و خیلی چاق مادرشم دیگه بچه دار نمیشه همشم میگه بچه ها تو خیلی زبلن. به نظرتون چه کنم باهاش؟از حسودیشه اینجور بهانه میگیره؟دخترش. سه برابر پسر منه اخه پسر. من چه اسیبی میتونه به اون برسونه. بعد پسرم اینقد با ادبه خدا بدونه همه زنا پارک عاشقش شدن. جلو اون تعریفش میکنن حس میکنم حساس شده