روز شانزدهم شکرگزاری
۱۴۰۵/۰۵/۱۶
خدایا سپاسگزارم برای سلامتی‌ای که امروز داشتم.
سپاس از تو برای انرژی و توانایی انجام کارهای روزانه‌ام.
خدایا شکرت برای قلبی سالم و پر از آرامش.
سپاسگزارم برای تنفسی راحت و سبک.
خدایا شکرت برای قدرت بدنی که مرا فعال نگه داشت.
سپاس از تو برای ذهن آرام و تمرکز خوب امروز.
خدایا سپاس برای توانایی حرکت و لذت از بدنم.
سپاس از تو برای محافظت بدنم در برابر بیماری‌ها.
خدایا شکرت برای حس شادابی و سرزندگی در طول روز.
سپاسگزارم برای بدنم که به من امکان تجربه زندگی را داد.
خدایا شکرت برای آرامشی که هنگام استراحت احساس می‌کنم.
سپاس برای بدن سالمم و هر عضو آن.
خدایا شکرت برای توانایی مراقبت از خودم.
سپاسگزارم برای توانایی بازیابی و ترمیم بدنم در طول شب.
خدایا شکرت که با سلامتی می‌توانم زندگی را بهتر تجربه کنم.
خدایا سپاس برای آرامش قلب و روح در پایان روز.
سپاسگزارم برای فرصتی که برای دعا و تفکر دارم.
خدایا شکرت برای حس اتصال با نیرویی بالاتر از خودم.
سپاس برای درس‌هایی که از چالش‌های امروز گرفتم.
خدایا سپاس برای لحظاتی که در سکوت و آرامش سپری کردم.
سپاسگزارم برای هدایت و راهنمایی که دریافت می‌کنم.💕❤️✅

تصویر
۲ پاسخ

عالی 😍 خودت نوشتی یا چت جی پی تی؟

خدایا شکرت برای هرآنچه دادی و فهمیدم و هرآنچه دادی و نفهمیدم💞

سوال های مرتبط

مامان معین مامان معین ۱ سالگی
خدایا شکرت که تونستم و پسرم ۶ ماهه شد خدایا شکرت ازت ممنونم همیشه آرزو داشتم برای بچه منم بزنه ۶ ماه خدایا تو خیلی بزرگی خدایا خیلی ب من لطف کردی و لطف داری خدایا خودت از رحمت خودت دامن من رو سبز کردی در دوران بارداری کمکم
تونستم پشت سر بزارم از آزمایش‌ها ی هر ماه منو سر بلند بیرون آوردی خدایا شکرت که تونستم
خدایا شکرت که ب من توان دادی تا از پس زایمان بر بیام خدایا شکرت شکرت شکرت که از پس هزاران چالش زردی و آبسه سینه و بخیه زایمان عبور کنم کمکم کردی خدایا شکرت بابت نعمتهایی که بهمون دادی خدایا بابت هزاران لطفت ازت سپاسگزارم خدایا کمکمون تا در ادامه زندگی طعم خوشی و آرامش و پولداری را بچشیم خدایا کمکمون کن سقفی از خودمون بالای سرمون باشه خدایا شکرت بابت حال خوش زندگی و تن سالم خدایا کمکمون کن ما ب جز تو کسی رو نداریم خدایا دستمون رو بگیر تا بنده رو سفید تو باشیم آبروی ما رو بین بندهای حفظ کن سلامتی تندرستی و دل خوش بده تا در راه تو قدم برداریم ای ای پروردگار درهای رحمتت رو ب روی ما باز بکن
خدایا بابت همه چیز شکرت ممنون که تا اینجا همیشه پناهم بودی پناهم باش تا ابد
مامان حلما مامان حلما ۹ ماهگی
گاهی که خانه‌ی کوچک‌مان در سکوتِ بعد از خوابِ او آرام می‌گیرد، می‌نشینم و به نقطه‌ای خیره می‌مانم. در آن لحظات، دلم برای «منِ» قبل از بارداری تنگ می‌شود.
دلم برای آن روزهایی لک زده که صبح‌ها را نه با صدای گریه‌ی نوزاد، که با کش‌وقوسِ آرامِ بدنم و سکوتِ صبحگاهی آغاز می‌کردم. برای آن‌وقتهایی که می‌توانستم بدون اینکه نگرانِ وقتِ شیردهی یا بیداری کسی باشم، ساعت‌ها کتاب بخوانم، به پیاده‌روی بروم یا حتی درِ خانه را پشت سرم ببندم و بی‌دغدغه، ساعتی برای خودم باشم. آن روزها، دنیایم محدود به رویاهای خودم بود و هیچ‌چیز، هیچ‌چیزِ دیگر، سنگینیِ مسئولیتِ جانِ کوچکی را روی شانه‌هایم نمی‌گذاشت.

اما هنوز در همان فکر و خیال‌ها، صدایِ نفس‌هایِ منظم و عمیقش از اتاقِ بغلی می‌آید. به سمتش می‌روم، کنارش می‌نشینم و انگشتانِ کوچکِ دستش را که در خواب مشت کرده، لمس می‌کنم. آنجاست که تمامِ آن دلتنگی‌هایِ خاکستری، در گرمایِ وجودِ او رنگ می‌بازد.

من بابتِ از دست دادنِ آن آزادی‌هایِ ساده، گاهی سوگوارم؛ بله، انکارش نمی‌کنم. اما وقتی چشمانش را باز می‌کند و با نگاهی که انگار تمامِ هستیِ مرا در خودش دارد به من می‌نگرد، حس می‌کنم قلبم در سینه برای گنجایشِ این‌همه عشق، خیلی کوچک است.

من، همان زنی هستم که دلش برای تنهایی‌هایش تنگ شده و همان زنی که حالا، با وجودِ این دخترک، به تمامِ معنا «کامل» است. این تضاد، این سنگینی و این شیرینیِ هم‌زمان، شاید عجیب‌ترین تجربه‌ی زیستن باشد؛ اینکه بدانی بخشی از خودت را در گذشته جا گذاشته‌ای، اما در عوض، دنیایی را به دست آورده‌ای که با هیچ‌چیزِ دیگری در این جهان عوضش نمی‌کنی.»