۴ پاسخ

پاسخت تا حد زیادی مناسب بوده ولی جمله ی اخرت که گفتی تو اینترنت سرچ نکنه،مطمعنش کرد که باید اینکارو بکنه

واقعا یه بازه ی سختیه ادم میمونه چی بگه،مخصوصا اونجا که میپرسن من چه جوری دنیا اومدم و باید بگی لک لک ها اوردنت

بهتره از یه مشاور کمک بخوای تا راهنماییت کنه

برای همینه میگن بچه ها تو سن ۳ سالگی همبازی جنس مخالف داشته باشن

سوال های مرتبط

مامان کایـا و هیـرا مامان کایـا و هیـرا ۱۱ ماهگی
کایا پسر خیلی باکمالاتیه باباش که میاد خونه دیگه
کلیه ی امورات شخصیش اعم از بازی و سرویس و خواب و خوراک و ....رو از باباش مطالبه می کنه فقط😁منم این وسط محض خالی نبودن عریضه یه دو تا تعارف الکی می زنم که مامان من بیام انجام بدم بچمم بادرک بالاش محکم میگه نه بابا بیاد😁 تو این فقره من خیلی شانسم‌و‌به استراحتم می پردازم.
دیشب در حالی که باباش می خواست بخوابونتش و خیلی هم خستش بود کایا گفت بابا برام تعریف کن امروز چیکار کردی؟باباش خندید گفت یا خدا مامانت کم بود تو هم اضاف شدی😂بعد طبق علاقه فرزندش به ماشین آلات گفت بابایی یه تریلی اومد شرکت یه قطعه ای رو سوار کرد رفت!حالا بیا بخوابیم
پسرپرسیدقطعه چیه؟-یه وسیله
پسر باز پرسید وسیله چیه؟-یه دستگاه
بعد هی پرسید و پرسید و پرسید که دستگاه چیه؟دستگاه چیکار می کنه؟صدای چی میده؟چه رنگیه؟کی می برتش؟چرا می برتش؟چجوری می برن؟کی ساختتش؟چجوری ساختتش؟
من هی داشتم جلو خندم رو‌می‌گرفتم باباش هم خیلی حوصله به خرج داد انصافا و وقتی که کل جواب سوال هاش رو داد یهو کایا گفت بابا شما دوباره قصه تریلی رو بگو که اومد شرکتتون 😁باباش براش باز تعریف کرد دوباره گفت حالا میشه قصه ی جرثقیل رو هم بگی چجپری اومد کمکش کرد!!!😂😂بعد هی وسط قصه تعریف کردن باباش کلی سوال میومد تو ذهنش و می پرسید بابا چرا بردنش؟ الان کجاست؟داره چیکار می کنه؟کجا رفت بنزین زد؟
پدر مظلوم هم درحالی که همه رو جواب می داد و قصش هم تموم شد یهو پرسید بابا شما چشم هات چه رنگیه؟چرا این رنگیه😂🤣🤣😂
ادامه کامنت
مامان هدیه زیبای خدا مامان هدیه زیبای خدا هفته سی‌ونهم بارداری
سلام اگه من شما رو نداشتم چیکار می کردم خیلی به گهواره و شما دوستان عزیز ،وابسته شدم دوتا خواهر دارم یکیش که اصلأ آبمون باهم تو ی جوب نمیره باهم حرف میزنیم اما تو این بارداری و این وضعیت با شوهرش پاگشاش کردم ۲ماه پیش اما دریغ از یه سر زدن همیشه بهم حسادت می کرد الانم ک باردارم اصلا ی روز هم پیشم نبوده از همین الان هم میگ من برای زایمانت،ی کار مهم دارم نمی تونم بیام ،اون یکی خواهرمم من ۳ماه قبل از زایمانش پیشش بودم دوهفته هم بستری بود همش پیشش بودم اگ بگن عروسیه سه سوته کرمانشاهه،ولی اینم از همین الان میگ فک نمی کنم بتونم بیام ،برای عقدمم گفتم آبجی بیا باهام تو مهظر،دوست دارم تو هم بیای گفت برو خوشبخت بشی من خوابم میاد فقط میگم خدایا من چ خرم ک همیشه تو سختی ها کنارشون بودم ولی اونا ن خانواده همسرمم میگن بیا کامیاران خودمون مراقبتیم اما من با اونا راحت نیستم موندم چیکار کنم دیگ ادم خواهر برای چشه مادرمم ک بنده خدا سنش بالاس،پاهاش درد می کنه نمی تونه بیاد پیشم