امشب پسرمو گذاشتم روی پام که بخوابونمش ولی فکر کنم دیگه دارم رسماً به دیسک کمر سلام می‌کنم 😂
امروز هم خیلی سرپا بودم و از بس پاهام درد می‌کرد دیدم واقعاً دیگه نمی‌تونم
آروم گذاشتمش پایین و خودمو زدم به خواب… البته خواب که نه زدم به مردن حتی نفسم نمیکشیدم که مبادا بفهمه مامانش هنوز زنده‌ست 😂
اول اومد سراغم یه بوسم کرد بعد یه لگد زد تو دهنم بعد با اون انگشتای کوچیک و نازش شروع کرد چشمامو سوراخ کردن🥲😂
من همچنان مثل یه مادر فداکار در نقش جنازه به کارم ادامه دادم
بعد که دید خبری از بیدار شدن من نیست کم‌کم بی‌خیال شد فقط زل زد توی چشمام که ببینه بالاخره این مامان چرا بیدار نمی‌شه؟
منم همچنان تکون نخوردم… تا کم‌کم دیدم چشم‌هاش سنگین شده
دیگه طاقت نیاوردم دست کشیدم روی پیشونیش و حدود پنج دقیقه آروم ماساژش دادم…دیدم خوابش برد 🥹❤️

همون لحظه یه حس عجیبی داشتم اینکه شاید کم‌کم داره یاد می‌گیره بدون روی پا خوابیدن هم آروم بشه
ولی بیشتر از اون دلم می‌خواست فقط نگاهش کنم… این موجود کوچولویی که با تمام خستگی‌هاش با یه بوس کوچولو و یه نگاه می‌تونه تمام خستگی منو از یادم ببره

خیلی دوستت دارم پسر کوچولوی من… بیشتر از چیزی که بتونم با کلمه بگم. 🥹🥰

تصویر
۶ پاسخ

ای خدا قربونش برم چه ناز خوابیده ماشاالله عزیزم
آره دقیقا مادر بودن همینه ❤️ خدا همه نی نی ها رو برای مادراشون نگه داره الهی آمین 😘♥️🤲🏻

آرن از ۷ ماهگی شبا از رو پام برداشتمش
خودش انقدر غلت میزد تا خوابش میبرد الان همینه فقط تنها فرقش اینه از وقتی یکساله شده میگه فقط تو اتاق باشم کاری هم باهام نداره ها میگه. فقط حضور داشته باشم بازم خودش میخوابع

من ک یکساعته رو پامه هنو نخوابیده پاره شدم🤦🏻‍♀️

من آریا 11ماه بود دیگه شبا رو پا نزاشتم کلنجار میره با خودش تا بخوابه ولی خواب روز رو هنوز عادت نکرده رو پا نزارم نمیخوابه

اخه منم انقد بوسش میکنم میگم خدایا شکرت همیشه همینو میگم

خدا برات نگه داره انشاالله
آره عزیزم یواش یواش عادت میکنن

سوال های مرتبط

مامان نفس ملوسک💛 مامان نفس ملوسک💛 ۱ سالگی
تاپیک دوم
یهوو یه روز از خواب بیدار شدم دیدم دستم خواب رفته شونم درد میکنه بدنم درد میکنه اینقدر که رو سمت چپ خوابیده بودم و تا صبح نفس سینه رو از دهنش در نیورده بود و تا صبح همونجوری خوابیده بودم فک کن از ساعت 10شب تا ساعت 8 صبح من رو یه سمت بدنم بودم و یه سینم تو دهنش سینمم گز گز میکرد یعنی سینه رو کرده بود پستونک برا خودش و پستونک و شیشه هم به هیچچچ وجه نگرفت از دو سه ماهگیش دارم تلاش میکنم
خلاصه ک یهوو بغضم گرفت کلی گریه کردم حتی شب قبلش یادمه خون دماغ شده بودم تو خواب و نفس هم سینمو ول نمکرد یه دستشویی برم یا دستمال بردادرم اگه هم میکشیدم بیرون اینقدر بیدار میشد جیغ میزد و گریه میکرد ک بیچارم میکرد تنها کاری ک کردم سرم‌تو بالشت فشار دادم و شوهرمم دور از من خوابیده بود دستمم به زور کشیدم تا برسه به مگس کش بالاسر نفس بود برداشتمش گذاشتم لای انگشتای پام و زدم به شوهرم با پام با مگس کشه تا بیدار شد برام دستمال اورد و بالشتمو عوض کرد
خلاصه ک حسابی دلم برا خودم سوخت و دلم میخواست فقط بمیرم
گفتم خب از این حال من با اینهمه عذاب ک مادر خوب در نمیاد از امروز سعی میکنم حداقل یادش بدم با سینه نخابه جور دیگه بخابه
ادامه تاپیک بعد
مامان آناهیتا 💜 مامان آناهیتا 💜 ۲ سالگی
ساعت ۸ صبح بیدار شدم تا در ارامش کلوچه مورد علاقه بنیامین‌جونو درست کنم اما خانوم خانوما پنج دقیقه بعدِ من بیدار شد و گفت: عع مامانی زیادی بهت بد میگذره اگه من خواب باشم و😁😅
پس بیدار و همراه من شد..
کابینت قابلمه‌ها رو در اختیارش گذاشتم تا حسابی سرگرم باشه و منم بتونم به خمیر درست کردنم برسم!
درسته که دهنم سرویس شد و سرم داره از صدای قابلمه‌ها و ظرفایی که بهم کوبیده میشدن، منفجر میشه ولی تونستم ۱۵ تا کلوچه سنتی یا همون کلوا درست کنم و روی لبِ بابای خونه خنده بکارم ؛)
ظهر هم تا کارام تموم شد و اومدم کنار اناهیتاجون یذره استراحت کنم و چشمامو روی هم بذارم، سریع بیدار شد و جلوم نشست به بازی… :))))
امروز از اون روزاس که انگار خستگیِ ۱۵ ماه بچه داری دست تنها ریخته توو روح و تنم..
انگار داره ذره ذره وجودمو میخوره و ته مونده‌ی انرژیمو هورت میکشه…
صدای اناهیتا رو میشنوم که به در ورودی واحد چسبیده و داد میزنه:
+ مامان! بابا! مامان! بابا!
چطور میتونه انقدر مرتب و یکی درمیون هردومونو صدا بزنه؟
با همه دردام بلند میشم و به سمتش میرم. بغلم میگیرمش و زیر گردنشو بو میکشم..
همون چیزی که میتونه برام مثل مورفین عمل کنه و بهم جون دوباره بده..
به دستای کوچولوش نگاه میکنم تا به یاد بیارم اون هنوز خیلی کوچولوئه…
تنها هدیه‌ و آوانسی که به خودم میتونم بدم اینه که از درست کردن شام معاف بشم :)
پس سفارشمو توو اسنپ فود انتخاب میکنم و منتظر ساعت شام میمونم.
من یه زنم… یه مادر…
بدن من خوب بلده با خستگی بجنگه
برای دخترم.. برای زندگیم!
در حالیکه دارم شیرین زبونیاشو میشنوم، زیر لب زمزمه میکنم:
- میشه انقدر زود بزرگ نشی؟

پی. نوشت: اولین روزای شیش ماهگی و شروع بازی با کتابای پارچه‌ای..
چطور انقدر زود میگذره…