از وقتی پناه اومد، همه‌چی تغییر کرد… ❤️

ماه اول:
همه‌چی برام سخت بود. چون پناه زمستونی به دنیا اومد، بیشتر خونه بودم و نمی‌تونستم بیرون برم. درگیر شیر دادن، آروغ گرفتن، دل‌درد، کولیک و رفلاکسش بودم. شاید خیلی شدید نبود، ولی بعضی وقت‌ها که گریه می‌کرد، واقعاً نمی‌دونستم چی شده و چطور آرومش کنم.

ماه دوم:
کم‌کم داشت به من و محیط اطرافش عادت می‌کرد، ولی هنوز خواب و شیر خوردنش منظم نبود و شب‌های بی‌خوابی و بیدار شدن‌های مکرر خیلی خسته‌کننده بود. تازه داشتم یاد می‌گرفتم گریه‌هاش هر کدوم چه معنایی دارن.

ماه سوم:
کم‌کم بیشتر حواسش به اطرافش جمع شد، صداها و آدم‌ها رو دنبال می‌کرد و لبخند می‌زد. ولی همین که بیدارتر و کنجکاوتر شد، مراقبت ازش هم بیشتر شد و دیگه نمی‌شد مثل قبل راحت کارهای خودمو انجام بدم.

ماه چهارم:
دیگه دوست داشت همه‌چیز رو لمس کنه و به هر چیزی دست بزنه. غلت زدن و تکون خوردنش بیشتر شد و باید دائم حواسم بهش می‌بود که از جایی نیفته یا چیزی رو سمت دهنش نبره.

ماه پنجم:
انرژی و کنجکاویش بیشتر شده بود. هر چیزی می‌دید می‌خواست بهش برسه، بگیره و امتحانش کنه. دیگه واقعاً یک لحظه هم نمی‌شد حواسم رو ازش بردارم. 😅❤️

ماه ششم:
کم‌کم وارد مرحله‌های جدیدی شد؛ غذا خوردن و تجربه کردن مزه‌های جدید، نشستن و بازی کردن و تلاش برای حرکت کردن. خونه هم دیگه مثل قبل آروم نبود و همه‌چیز باید برای یک کوچولوی کنجکاو آماده می‌شد.

ماه هفتم:
حالا دیگه چهار دست‌وپا می‌ره و خودش رو به هر چیزی که ببینه می‌رسونه! 😅 هر چیزی دستش باشه می‌خواد برداره، هر چیزی ببینه می‌خواد لمس کنه و انگار کل خونه شده زمین بازی پناه. باید دائم دنبالش باشم و مراقبش باشم که به چیزی آسیب نزنه.

تصویر
۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۱ سالگی
قصه امشب نی نی ها👼🌜

تو یه دهکده‌ی کوچیک 🏘️، یه دختر کوچولو 👧 به اسم پریا زندگی می‌کرد. پریا یه قلب مهربون ❤️ داشت و همیشه دوست داشت به دیگران کمک کنه. یه روز، پریا تو راه مدرسه 🏫 یه بچه‌گربه 🐈 کوچولو دید که توی بارون 🌧️ زیر یه درخت پناه گرفته بود.
بچه گربه خیلی گرسنه و سردش بود. پریا دلش براش سوخت. 🥺 اون کیف مدرسه‌اش رو گذاشت زمین و گربه رو بغل کرد. ❤️ پریا گربه رو به خونه برد و بهش شیر 🥛 داد و براش یه جای گرم درست کرد. 🔥
مامان و بابای پریا هم خیلی مهربون بودن و از این کار پریا خوششون اومد. 🥰 اونها به بچه گربه غذا دادن و اسمش رو گذاشتن “نینی”.
نینی و پریا با هم دوستای صمیمی شدن. 👯‍♀️ پریا همیشه از نینی مراقبت می‌کرد و باهاش بازی می‌کرد. 🧶 پریا به نینی یاد داد که چطور بازی کنه و نینی هم به پریا یاد داد که چقدر عشق و محبت می‌تونه خوشحال‌کننده باشه. 😊
یه روز، پریا و نینی با هم به پارک 🌳 رفتن. پریا دید که یه بچه‌ی دیگه 👦 داره گریه می‌کنه. پریا رفت پیشش و ازش پرسید که چی شده. بچه‌ی دیگه گفت که اسباب‌بازیش گم شده. 🧸
پریا به کمک نینی شروع کردن به گشتن دنبال اسباب‌بازی. 🕵️‍♀️ بعد از یه مدت، اسباب‌بازی رو پیدا کردن و به بچه‌ی دیگه دادن. 🥰 بچه‌ی دیگه خیلی خوشحال شد و از پریا و نینی تشکر کرد.
پریا یاد گرفت که کمک کردن به دیگران و مهربون بودن، بهترین حس دنیاست. 💖 و اینجوری بود که پریا و نینی، با مهربونیشون، دنیای خودشون رو قشنگ‌تر کردن.
مامان پناهم🧚🏻 مامان پناهم🧚🏻 ۷ ماهگی
یه مدتایی ذهنم همش درگیر اینه که کی می‌شینه؟ کی چهار دست‌وپا میره؟ کی غلت می‌زنه؟ کی سینه‌خیز میره؟ کی دستاشو می‌بره سمت دهنش؟ کی خودش مستقل بازی می‌کنه؟ 😅

انگار مدام دارم بچه‌مو با یه جدول زمانی توی ذهنم مقایسه می‌کنم و منتظرم ببینم مرحله‌ی بعدی کی شروع میشه.

ولی چیزی که هر بار بهم ثابت میشه اینه که بچه‌ها واقعاً مسیر خودشونو دارن.
یکی زودتر می‌شینه، یکی دیرتر. یکی یه مدت فقط غلت می‌زنه، یکی یهو میره سراغ چهار دست‌وپا. یکی اصلاً اهل تمرین و اصرار نیست و خودش، دقیقاً وقتی وقتشه، یه مهارت جدید رو یاد می‌گیره.

و بچه‌ی منم همینطوره؛
بدون اینکه من اصراری کنم، بدون اینکه مدام بخوام بهش یاد بدم یا عجله‌اش بدم، کم‌کم هر چیزی که باید، سر وقت خودش یاد می‌گیره.

آخرش می‌فهمم خلقت بچه همینه…
قراره رشد کنه، قراره یاد بگیره، قراره مسیر خودشو بره.
شاید چیزی که بیشتر از همه لازم دارم، اینه که کمتر نگران «کی؟» باشم و بیشتر تماشا کنم و لذت ببرم از اینکه داره بزرگ میشه. 🤍

به مشما و کهنه ش هم توجه نکنین حساسیت داره به پوشک کهنش میکنم 😁💖🎀

#پوشک #رفلاکس #شیرخشک #دندان
مامان ایهان قشنگه مامان ایهان قشنگه ۱ سالگی
از دو شب پیش ک مادرم به ایهان غذا داد و رفتیم خونه خودمون تا ساعت سه شب نمیخوابید بی قرار بود
7 صب که برا شیرش بیدار شد تب داشت استا دادم بهتر شد ولی همش گریه میکرد بی قراری میکرد شیر نمیخورد هیچ چیزی رو قبول نمیکرد
اومدم پیش مامانم که کمک دستم باشه اخه خودمم سر درد و گلودرد بودم
رفته رفته حالش بد تر میشد دیگه رفتم با همسرم دارو خانه براش دارو گرفتم
سرفه استفراغ دلدرد شدید تب همه اینا رو داشت به لثه هاش ژل زدم
قطره دلدرد و سرفه و تب و .... همه رو دادم لهش چون نمیدونستم کجاش درد میکنهه خوب نشد اصلااا
کل بدنش قرمز شد چشمای بچه باز نمیشد از تب سریع بردیمش بیمارستان
متخصص اطفال نبود دکتر براش شیاف. و استا و کولیک ایز نوشت
گفت وضع بچه خیلیی خرابه و ممکنه رودش پیچ خورده باشه اینجا بود ک دنیا سرم اوار شدد با بچه ای ک تو بغلم بود نمیدونستم چیکار کنم از نگرانی
امپولم بهش تزریق کردن همونجا براش شیاف گذاشتم تو ماشین خابش برد
اوردم خونه تبش اوکی شد اما همچنان گریه میکرد از دلدرد قطره هاشو دادم ساعت 3 خوابید اما هر نیم ساعت لیدار میشد پاهاشو میپیچوند به هم
میزد به زمین خیلیی گریه میکرد و من دلم خون میشد از اینک حتی شیرم نمیخورد بینیش کیپ بود تا بغل میگرفتم نازش مبکردم اروم تر میشدد
پستونکو ک اصلاااا قبول نمیکرد تف میکردش
یک ساعت پیش بهش نبات داغ دادم همون لحضه پیپی کرد و دلش سبک شد ولی دوباره تب داره
خواستم بگم لطفااا اصلا اجازه ندید کسی دیگه به بچتون غذا بده هر کسی که میخاد باشه شاید بخاد از سر دلسوزی بهش غذا بده اما تنها کسی که این وسط اسیب میبینه خود بچست
خیلیی رعایت کنید که غذایی که میدید مناسب سن بچه باشه
مجاز باشه