۵ پاسخ

زیر سایه پدر و مادر بزرگ بشه
انشالا موفقیت هاشو جشن بگیری

عی عزیزدلمممم

عه مثل من

خدا حفظش کنه عزیزم ♥️ منم عکسای پسرمو وقتی خواب بود گرفتم چون گریه میکرد

وای منم عکسای یک ماهگی پناهو با چه مکافاتی گرفتم.۳ روز تلاش کردم بذاره بگیرم همش گریه گریه گریه.اخرم عکساش همش اشکی و اخموئه😂😂😂

سوال های مرتبط

مامان Diyar مامان Diyar ۳ ماهگی
ببخشید این مدت نبودم اومدم داستان تلخ ولی شیرین زایمانم رو بگم…

متاسفانه من ۲۷ خرداد کیسه آبم پاره شد و نی نی دنیا اومد اقا دیار گلم
ولی متاسفانه رفتن داخل دستگاه چون اب خورده بودن تا من مرخص شدم و نینی شد۳۰ خرداد که اومدیم خونه نگم که چقدر حس مادر شدن قشنگه و لذت بخشه🥹👶🏻😍
حسی که وقتی میارمش خونه و کنارش رو تخت میخوابی..
ولی متاسفانه ۳۱ خرداد ماه من صبح رفتم دیدن پدرم تو ای سی یو با گریه خبر اولین نوه رو بهش دادم چشم هاش بسته بود ولی من میفهمیدم که خوشحال شد از اونجاراهی خونه شدم و متاسفانه دوساعت بعدش خبر از دست دادن پدرم رو شنیدم 🫠🫠🫠
خیلی بهم سخت گذشت هنوزم برام سخته چون بهترین اتفاق زندگیم و تلخ ترین اتفاق زندگیم تو یک ماه برام افتاد نگم که چی کشیدم …
ولی خداروشکر می‌کنم که آنقدر منو دوس داشت که دیار رو وارد زندگیم کرد که بشه شیرینی روز های تلخ ما🥹👶🏻
من به خاطر پدرم غم رو گذاشتم کنار چون خیلی پدر خوبی بود وجودشو هنوز کنار خودم حس می‌کنم. میدونم از اون بالا نوه قشنگشو میبینه و برای ارامش دلمون دعا میکنه🖤🤍🖤🤍
مامان جوجه🐣 مامان جوجه🐣 ۱ سالگی
تااینکه دیدن من زور ندارم دکترم شرو کرد داد زدن که زور بزن الان بچه خفه میشه گیر کرده بود اونجا بود که من دردام یادم رف و فقط ترسیده بودم چندنفر اومدن شکممو فشار میدادن و من جیییییغ های خیلی بدی میزدم یادم میاد موهای تنم سیخ میشه واقعا
همون حین حس کردم ی چیزی پاره شد بله دکترم مجبور شده بود برش بزنه کلی پاره شدم ۱۵ تا بخیه خوردم بعدش خلاصه بچمو کشیدن بیرون از بس مونده بود تو کانال زایمان کف سر بچم کج شده بود الهی بمیرم واسش خیلی ترسیده بودم حس خیلی غریبی داشتم من برعکس تمام مادرا اون لحظه بی حس بودم انگار تمام دنیا ایستاده بود انگار روحم تو تنم نبود نمیتونم وصف کنم ولی من تا ساعتها گنگ بودم حتی وقتی بخیه هامو بدون بی حسی واسم میزد و من تار به تارشو با وجودم حس میکردم حتی اخ نگفتم انگار که مرده بودم حتی نگفتم میخوام دخترمو ببینم بعد تقریبا ۴۰ دقیقه که بخیم تموم شد من با دخترم تنها شدم اونجا بود که انگار ی سیلی محکمی تو صورتم خورد که خودتو جم کن دختر پاشو دخترت اومده من با اون حالم با اونهمه بخیه و درد و خونریزی پاشدم از تختم که خیلی بلند بود بزور اومدم پایین و دخترمو نگاه کردم و اشکام بی اختیار جاری شدن باورم نمیشد این پایان اونهمه انتظار من بود شیرین ترین لحظه عمرم بود من تمام دردا یادم رفت و سرپا شدم خیلی صبوری کردم خیلی تحمل کردم تمام کارای شخصی خودمو دخترمو انجام دادم از نظر خودم قوی ترین ورژن خودمو وقتی دیدم که مادر شدم هم به خودم هم به تمام مادرا افتخار میکنم خوشحالم که خدا تجربه مادرشدن بهم داد من تونستم و از پسش بر اومدم مطمئنم شماهم میتونین خانمایی که زایمانتون نزدیکه اصلا نترسید خدا هست همین فقط ارزو میکنم همه طعم شیرین وصال بعد ۹ ماه رو تجربه کنن ❤️