۴ پاسخ

عی عزیزدلمممم

عه مثل من

خدا حفظش کنه عزیزم ♥️ منم عکسای پسرمو وقتی خواب بود گرفتم چون گریه میکرد

وای منم عکسای یک ماهگی پناهو با چه مکافاتی گرفتم.۳ روز تلاش کردم بذاره بگیرم همش گریه گریه گریه.اخرم عکساش همش اشکی و اخموئه😂😂😂

سوال های مرتبط

مامان عسل مامان عسل ۲ ماهگی
ببخشید این مدت نبودم اومدم داستان تلخ ولی شیرین زایمانم رو بگم…

متاسفانه من ۲۷ خرداد کیسه آبم پاره شد و نی نی دنیا اومد اقا دیار گلم
ولی متاسفانه رفتن داخل دستگاه چون اب خورده بودن تا من مرخص شدم و نینی شد۳۰ خرداد که اومدیم خونه نگم که چقدر حس مادر شدن قشنگه و لذت بخشه🥹👶🏻😍
حسی که وقتی میارمش خونه و کنارش رو تخت میخوابی..
ولی متاسفانه ۳۱ خرداد ماه من صبح رفتم دیدن پدرم تو ای سی یو با گریه خبر اولین نوه رو بهش دادم چشم هاش بسته بود ولی من میفهمیدم که خوشحال شد از اونجاراهی خونه شدم و متاسفانه دوساعت بعدش خبر از دست دادن پدرم رو شنیدم 🫠🫠🫠
خیلی بهم سخت گذشت هنوزم برام سخته چون بهترین اتفاق زندگیم و تلخ ترین اتفاق زندگیم تو یک ماه برام افتاد نگم که چی کشیدم …
ولی خداروشکر می‌کنم که آنقدر منو دوس داشت که دیار رو وارد زندگیم کرد که بشه شیرینی روز های تلخ ما🥹👶🏻
من به خاطر پدرم غم رو گذاشتم کنار چون خیلی پدر خوبی بود وجودشو هنوز کنار خودم حس می‌کنم. میدونم از اون بالا نوه قشنگشو میبینه و برای ارامش دلمون دعا میکنه🖤🤍🖤🤍
مامان جوجه🐣 مامان جوجه🐣 ۱۷ ماهگی
تااینکه دیدن من زور ندارم دکترم شرو کرد داد زدن که زور بزن الان بچه خفه میشه گیر کرده بود اونجا بود که من دردام یادم رف و فقط ترسیده بودم چندنفر اومدن شکممو فشار میدادن و من جیییییغ های خیلی بدی میزدم یادم میاد موهای تنم سیخ میشه واقعا
همون حین حس کردم ی چیزی پاره شد بله دکترم مجبور شده بود برش بزنه کلی پاره شدم ۱۵ تا بخیه خوردم بعدش خلاصه بچمو کشیدن بیرون از بس مونده بود تو کانال زایمان کف سر بچم کج شده بود الهی بمیرم واسش خیلی ترسیده بودم حس خیلی غریبی داشتم من برعکس تمام مادرا اون لحظه بی حس بودم انگار تمام دنیا ایستاده بود انگار روحم تو تنم نبود نمیتونم وصف کنم ولی من تا ساعتها گنگ بودم حتی وقتی بخیه هامو بدون بی حسی واسم میزد و من تار به تارشو با وجودم حس میکردم حتی اخ نگفتم انگار که مرده بودم حتی نگفتم میخوام دخترمو ببینم بعد تقریبا ۴۰ دقیقه که بخیم تموم شد من با دخترم تنها شدم اونجا بود که انگار ی سیلی محکمی تو صورتم خورد که خودتو جم کن دختر پاشو دخترت اومده من با اون حالم با اونهمه بخیه و درد و خونریزی پاشدم از تختم که خیلی بلند بود بزور اومدم پایین و دخترمو نگاه کردم و اشکام بی اختیار جاری شدن باورم نمیشد این پایان اونهمه انتظار من بود شیرین ترین لحظه عمرم بود من تمام دردا یادم رفت و سرپا شدم خیلی صبوری کردم خیلی تحمل کردم تمام کارای شخصی خودمو دخترمو انجام دادم از نظر خودم قوی ترین ورژن خودمو وقتی دیدم که مادر شدم هم به خودم هم به تمام مادرا افتخار میکنم خوشحالم که خدا تجربه مادرشدن بهم داد من تونستم و از پسش بر اومدم مطمئنم شماهم میتونین خانمایی که زایمانتون نزدیکه اصلا نترسید خدا هست همین فقط ارزو میکنم همه طعم شیرین وصال بعد ۹ ماه رو تجربه کنن ❤️
مامان 🦋نیکی 🦋 مامان 🦋نیکی 🦋 ۱۱ ماهگی
اولین بار که مادر شدم دی ماه بود با بچه تو شکم حرف میزدم که بمونه بخاطر من بهش قول میدادم مامان خوبی باشم براش ...هم شرایط زندگیمون زیاد خوب نبود هم بارداری با این حال بابا همه سعیشو کرد هر روز تقریبا دکتر میرفتیم من خیلی گریه میکردم خیلی سخت گذشت به هر حال گذشت و اردیبهشت بعد از گذروندن اون سختی یهو خیالم راحت شد که بچم میمونه ولی نشد بچم از پیشم رفت و به نظرم بدترین حس دنیا برای من و بابا بود خیلی التماس خدا کردیم خیلی گریه کردیم برای چیزهای که فقط من و بابا دردشو می‌دونیم... بچه ما رفت پیش خدااا....
دومین بار هم دی ماه سال بعدش مامان شدم با وجود تو نیکی جانم ... دخترم روزای اول همش بابا رو بوس میکردم بابا می‌گفت معلومه بچمون دخترهه بعد اون یعنی من و تو جوجه پدر بابا رو درآوردیم از بس خرج کردیم بابا هر روز پول میزد من و تو خرج میکردیم بارداری سختی بود بابا و مامان بزرگ برامون سنگ تموم گذاشتن گذشت مامان جان وقتی به هوش اومد و دیدم روی سینه منی واااای مامان خیلی خیلی خوب بود خدا رحمت و لطفش رو در حق من و بابایی تموم کرد عزیزدلم مرسی دلم که با اومدنت منو مامان و بابا رو بابایی کردی...
مامان 🩷لِیلی کوچولو🩷 مامان 🩷لِیلی کوچولو🩷 ۱۲ ماهگی
قطره‌باران من
هدیه‌ی الهی‌م
تو سه روزه که وقتی میخندی ذوق هم میکنی و از ته دل قنج میزنی و من برای این ذوق قشنگت میخوام بمیررررم🥹
اینکه تک تک کارایی که داری یاد میگیری رو میبینم بهترین و بزرگترین نعمته الهیه
واقعا اگر خدا هر حقی رو به مرد ها دادی اما با دادن حق مادر بودن به خانوم ها تمام اون جای خالی ها رو پر کرده
می‌دونی پدرت مهربونه و عاشقته ولی هیییچ پدری نمیتونه مثل یک مادر از این کارهای شیرین کودکش ذوق کنه عشق کنه و دلش بخواد تک تک ثانیه هاشو خالکوبی کنه توی ذهنش …
لِیلیِ مامان عزیزدل مادر
از روزی که دارمت دنیا برام خوش‌رنگ تر شده.. انگار پالت رنگام عوض شدن، اگر نیم ساعت بذارمت خونه مامان جون و برم جایی انگار گم گشته دارم ، اگر پیشم نباشی انگار تو دنیا هیشکی نیست
میدونی؟ از وقتی اومدی انگار عمریه پیشم بودی … اینقدر که همه جووونم شدی دار و ندارم🥹
از خدا میخوام این ذوق و شوق رو قسمت همه چشم انتظارا بکنه🥹
به وقت ۳۰شهریور ۱۴۰۴ تاریه اولین ذوقت
و نوشته‌ی من به تاریخ اول مهر تولد باباجون رضا که امشب ذوقتو دید گفت تولدم مبارک شد 🥹