منی که رفتم برنگردم امروز برگشتم ولی اصلا با خبرهای خوبی نیومدم یادتونه در مورد عروس خواهر شوهرم صحبت میکردم !!! امروز وقتی صبح اومدم مستقیم رفتم بیمارستان چون بستری بود و اسهال داشت خداوند شاهد بود رفتم چقدرم منو دید اومد بغلم گریه کرد کلی خوراکی بردم گفتم بخور شیرت زیاد شه مستقیم و ب زور رفتم بخش ایزوله nicu بچرو دیدم و ساااااااالم بود بعد از ظهر زنگ زد مهدیس بیا فقط بچه ضربان قلبش نامنظم بعد سطح اکسیژن خون کم شد و در نهایت ضربان قلب رفت روی ۲۳۰ تا دوساعت پیش که پرستار و دکتر رزیدنت نادون برای بچه ۲۰ روزه ب تشخیص اشتباه آنتی بیوتیک اشتباه در دوز خیلی زیاد تزریق کردن و ایست قلبی نوزاد مجددا احیا کردن باز پرستار همون اشتباه رو تکرار می‌کنه و میگه اینبار اوکیه بچه مشکل تنفسی میگیره ریه هاشو سوراخ میکنن و ایست قلبی و تمام . ب همین راحتی
به قدری گریه کردم و بچه بغل تو حیاط بیمارستان توی سر خودمون زدیم چشام کبود شده خبر مرگم برای بچه کادو خریده بودم گفتم میارنش خونه بهش میدم نمی‌دونم برای بدبختی خودم غصه بخورم یا مادر بدبختش
توروخدا بچه هاتونو حکیم اطفال نبرین دکتر معاینه نمیکنه همش رزیدنت و پرستار نادون معاینه میکنن 😭😭😭

۱۸ پاسخ

یا خدا.بچه چش بوده؟

من خودمم پرستارم
ولی بچم ک nicuبستری شد دیدم چقدر پرستاراش بی رحمن براش مهم نبود بچه از گریه هلاک شه یا رگش خراب شه

رگه بچم خراب بود سرم میرفت زیر پوستش گفتپ بهشون گفتن ن درسته
اخر ک گفتم من خودم پرستارم و ثابت کردم رگ خرابه
بردن عوض کردن از قصد اتل نبستن ک بچه تکون بده
فرداش باز رگ خراب شد و عوض کردن
من چون باید شیر میدادم موندم
اونایی ک شیر خشکی بودن بدبختا خبر نداشتن بچشون از گریه هلاک میشه کسی نگاش نمیکنه

من همیشه مریضامو مثل خانوادم میدونستم ولی اونجا انقدر دلم شکست نفرینشون کردم باعث شدن بچم شیر خشکی بشه

حتی چون افت قند داشت بستری شد و سخت بیدار میشد
ب پرستار گفتم کمک کن بیدارش کنم شیرش بدم گفت ول کن بابا حتما سیره
انقدز دلم شکست با گریه کلی ب بچم ور رفتم تا بیدار شد با شیشه شیرش دادم
ایشالا هر کی از کارش میزنه خیر نبینه

الهی عزیززم قلبم برای مادرش درد گرفت واقعا سخته

عزیزم خیلی ناراحت شدم واقعا از تاپیکت بیمارستان حکیم یافت اباد و میگین؟؟؟

خدابه مادرش صبربده😭😭

خیلی دردناکه
نوه دختر دایی منم این شرایط رو داشت مدام تب بالای ۴۱ درجه و بستری توی بیمارستان
بخاطر رگ گرفتن بچه رو سوراخ سوراخ میکردن من به مادرش مدام میگفتم ببر مطب دکتر سلگی فوق تخصص بیمارهای عفونی کودکان گوش نمی‌داد تا دختردایی خودم مجبورش کرد و یه نسخه بردن اونجا کلا آنتی بیوتیک ها رو جلو چشم مادرش میریزه سطل زباله و میگه ریه های پسرت با این داروها به یک ماه نرسیده از بین میرفتن
الان ماشاالله ۶ سالشه و هیچ مشکلی نداره
توی بیمارستان مریض حکم موش آزمایشگاهی رو داره و انسانیتی وجود نداده
نباید به این راحتی قصر در برن
خدا لعنتشون کنه که پای قسم پزشکی خودشون هم نیستن

خدا لعنتشون کنه الهی
برای منم سر دخترام پیش اومد من چون خودمم بستری بودم همسرم می‌رفت به بچه ها شیر بده چون از طریق شلنگ از بینی و با سرنگ می‌دادیم ی روز همین رزیدنتذهای لاشی لج میکنن نمیزارن شوهرم وارد بخش بشه ک ورود پدر ممنوع هست ، هرچی میگه بابا کسی نیست ب بچه هام شیر بده غیر من میگه پرستار میده تو نیا
من حالم بد بود ظهر و عصر نرفتم پیششون شب رفتم دیدم دوتا پرستار دارن حرف می‌زنن ک حواستون به نوزادهای فلانی باشه دوباره دچار افت قند نشن
رفتم با شوهرم بحث کردم ک ی امروز من نتونستم تو چرا نرفتی اونم بدون اینکه برمن چیزی بگه رفت دعوایی کرد با رزیدنت ک تا عمر داره یادش نره
سوای اینها چقدر ما و بچه ها رو اذیت کردن
الان همش دعا میکنم ب موقع بدنیا بیان دیگه گذرمون به اون بخش نیوفته

خدا به حانواده ش صبر بده
غم بزرگیه 😭 تصورشم دردناکه
خدا لعنت کنه کسایی رو که وجدان کاری ندارن و با جون آدما بازی میکنن.
خدا خیرت بده که اسم بیمارستانو گفتی

مامان سی دا من نمیدونم این بچه کی بوده و چه نسبتی باهاتون داشته ولی ان شاالله خدا صبر بده بهشون

ای وای
خدا نگذره ازشون
بیچاره مادره چی میکشه 😭😭😭😭

واای بگردم دولتی بوده بیمارستانش؟
بیچاره مادرش😭😭

وایییی چقدر قلبم درد گرفت بیچاره مادرش خدا صبرش بده😭🖤

وای خدایا قلبم بیچاره مادرش و پدرش چی کار میکنن الان

وااای خدا به مادرش صبر بده😭😭😭😭 برینین دهنش اون پرستار ها شکایت کنید

قلبم دردگرفت💔

خدابهتوصبربده عزیزم🖤

خدا به مادرش صبر بده چقدررر غصم گرفت 😔😔😭😭

وای قلبم درد گرفت برای مادرش😭💔

واااااااااای چقدر دردناک، خدا به مادرش کمک کنه،اخه خیر نبینن الهی انقد ان آی سیو بیمارستان های خصوصی گرونه که مردم چاره ای ندارن

وای یاخدا

سوال های مرتبط

مامان مهیار مامان مهیار ۱۷ ماهگی
زایمان طبیعی - پارت 1

37 هفته بودم و هیچ علائمی از زایمان نداشتم. مثل هر هفته رفتم پیش دکترم برای چکاپ و اون گفت هفته بعد بیا تا معاینه لگنی برات انجام بدم.
38 هفته، رفتم مطب و دکتر اونجا نبود، گفت برید بیمارستان، شیفته. رفتیم بیمارستان و بخش لیبر نوار قلب گرفت و همه چیز خوب بود. تلفنی برای دکترم توضیح دادن و اون تایید کرد. چون برای معاینه استرس داشتم و آنقدر همه بد گفته بودن، میترسیدم، حرفی از معاینه نزدم و برگشتم خونه.
38 هفته و 3 روز بودم، بچه از صبح تکون نمی‌خورد. شیرینی خورده بودم و دراز کشیده بودم بازم خبری نبود. تا بعد ظهر صبر کردم و بازم تکون نمی‌خورد.
به شوهرم گفتم، سریع با مادرش تماس گرفت و منم یه دوش سریع گرفتم و شیو کردم و رفتیم بیمارستان.
اونجا سونو هام رو دید و نوار قلب ازم گرفت. 5 تا حرکت داشت و گفت خوبه طبیعیه. اما خودم راضی نبودم. نسبت به قبل خیلی آروم بود. اونجا گفت دراز بکش معاینه‌ات کنم. من یهو گرخیدم 😅 لحظه آیی که ازش فرار میکردم سر رسید.
پرستار خیلی خیلی مهربون بود. ازم پرسید تا حالا معاینه شدی، گفتم نه. گفت خب شلوارت رو در بیار، یه پات رو کامل بده بیرون و دراز بکش.
انجام دادم اما از خجالت داشتم میمردم و همش پام رو جمع میکردم. اومد نشست روبروم و پاهام و باز کرد و دستش و کرد تو. دو تا نکته برا کسایی که تا حالا معاینه نشدن:
اول اینکه اصلا خجالت نداره. من فکر میکردم همش میخواد نگاه کنه، اما اصلا نگاهش به سمت دیگه بود و فقط دستش و برد، اونم در حد چند ثانیه. آنقدر حرفه‌ایی برخورد کرد، اصلا احساس معذب بودن به من دست نداد.
دوم دردش. خیلی خیلی کم بود. کاملا قابل تحمل بود. از درد رابطه داشتن با شوهر هم کمتر بود. اصلا نگران نباشید.
ادامه دارد...
مامان محمد مهدی💙👶 مامان محمد مهدی💙👶 ۷ ماهگی
خانما یه مطلب ب شما بگم من چون بچم نارس بود ت بیمارستان با ی خانومی اشنا شدم میگفت ب موقع دنیا اومده گفتم برا چی اینجاییی گفت ک من رفتم بیمارستان ژالقاتی فک گفت جاییه خوبیه گفت زایمان کردم نمیدوم چرا بچمو بردن ان آی سیو ک من اومدم خونمون بعد ک برا بچم شیر میبردم دیدم دست بچم کبود شده و ب پرستار گفتم گفت جای سرم هس اشکال نداره گفت روز دوم رفتم دیدم دارن ماساز میدن گفتم چیشده گفتن دکتر گفته ماساژ بدین کبودیش میره ک گفت منم اومدم خونمون فرداش زنگ زدن ک بچه ت میخوایم ب یه بینارستان دیگ انتقال بدیم گفت منم نمیدونستم چی شده ک رفتیم بیمارستان گفتتنن باید دست پرست قط بشه گفتیم چرا این ک صاف سالم دنیا اومده گفتن پرستار سرم و اشتباهییی ب به رگ بود با چی بود زده جریان خون مختل شده واسه اون قط کردن من دیدم چقد اون مادر اون داشت سختی میکشید دلم کباب شد براش گفتم شما هم تو این بیمارستان مزخرف مواظب باشید خیلی سخته چون بچه منم همش بستری مشید سرممم داشت شب تا صبح پیششش بودم 😥😥😥😥🥲🥲🥲
مامان اسما و آسنا مامان اسما و آسنا ۷ ماهگی
پارت ۱۲
تازه وارد ۴ ماه شده بودم رفتم دستشویی چندین لکه خون ازم جاری شد
خیلی ترسیدم
کل بدنم سرد شد یکباره🥶🥶
با داد من کل خانواده ریختن تو راه رو جلو دستشویی
همسرم رنگش عین هو گچ شده بود
گفتم ازم خون اومد
تو رو خدا بچه هام از دست رفت 😭😭
اونم منو به کمک از دستشویی خارج کرد
گفت برو اول صبحانه بخور بعد الان فشارت میافته انشالله که خیره
گفتم تا وقتی که بچه هام خوب نباشن صبحانه رو میخوام چیکار
رفت به دکترم سریع زنگ زد اونم گفت اصلا نگران نباش حال بچه هات خوبه امروز بیا که سونو ببینم
یه دوش گفتم راهی ارومیه شدیم از شانس منم منشی رفته بود آلمان پیش پسرش ولی خدا خیرش بده به اون یکی منشی گفته بود و اونم ما رو زودتر به داخل فرستاد
دکتر بعد که سونو کرد کلی عرق ریختم بعدش گفت حال بچه ها خوبه اینم صدای قلبشون💓💓
🥹🥹
گفت کم مونده بود بچه ها بیافتن چون رحمت یکم باز شده
و این بخاطر اینکه بچه ها بزرگتر میشن و جاشون تنگ میشه
باید فردا سریع بیای برای عمل که سریع رحمت بخیه بزنم
حالا اسم عمل یادم رفته
فردای اون روز رفتم برا عمل رحمم بخیه زدن تحت بیهوشی بودم چون وضعیتم یکم خاص بود کل روز تو ساختمان دکتر تیزرو در بخش بستری بودم که گفتن خوبی برو خونه
گذشت تا اینکه ۷ ماهه شدم
مامان نی نی گلی مامان نی نی گلی ۶ ماهگی
من موندم بیمارستان و بچم رفت بیمارستان دیگه شاید باورتون نشه ساعت ۴ صب بود رگ دستم خراب شد اومدن رگمو عوض کنن گریه میکردم داد میزدم این برا من درد داره بمیرم درد بچم که یه روزه ازش رگ گرفتن صبش مرخص شدم هرکار کردن نیومدم خونه رفتم بالا سر بچم دیدم مادر مورده رگش خراب شده و دقیق همون ساعت که من بی تابی میکردم رگش رو عوض کردن تو اون بیمارستان خراب شده خصوصی جز این که حالشو بدتر کرده بودن کاری براش نکرده بودن خواست خدا بود که من بی اجازه شوهرم گفتم بچمو انتقال بدن وقتی برده بودنش بیمارستان دولتی از عفت اکسیژن گزار رفته بود تو فاز زجر تنفسی یعنی ار دی اس و روند درمانش خیلی طولانی تر شده بود ولی خب نمیزاشتن پیش بچم بمونم فرستادنم خونه اومدم خونه ولی بدون بچه نمیدونید چه زجری داره ها از شوهر خواستم گوسفند جلوم قربونی نکنن و حتی برام کادو یا غذا درست نکنن چون سختم بود خیلی زیاد ۴ روز نزاشتن به بچم شیر بدم یا برم بالا سرش این ۴۰ روز واسه منه مادر ۴۰ روز گذشت