۱۸ پاسخ

شوهرت نباید اجازه بده شما نیستی خانوادش بیان 😵‍💫😵‍💫

اوف دختر چقدر مث خونواده شوهر منن ک🥲😅متنفرممممم ازشون

برن زیرگل ایشالاهمچین خانواده ای ونبینن بچتو

مادرشوهر من ک ی دست لباس قدیمی ۳۰ سال پیش برادرشوهرمو ک لکه ای و کثیف هم هستن آورده گذاشته جلوم تازه ی لباس کهنه هم از خودش پاره کرده ی تیکشو آورده انداخته جلوم میگه بیا اینم برا خشک کردنش بعد انتظارم داشته ذوق کنم

انتظار نداشته باش ازشون چیزی بیارن
ولی اینکه تو خونه نبودی اومدن تقصیر شوهرته
من چندین بار سر این مسئله با شوهرم دعوا کردم بهش فهموندم من نیستم هیچکسی حق نداره پاشو خونه من بزاره برای هیچ کاری

اصلا برات مهم نباشه همشون سروته یه کرباسن فقط برای فضولی و دخالت آماده هستن مردا هم نمیتونن در برابر خانواده‌شون وایسن کم میارن چون انقدری که مامان و خواهرشون رو عقایدشون تاثیر داره ما نداریم

خانواده شوخرمنم چیزی نیاوردن و ندادن حتی ی زنگم نزدن ولی شوهرم اصن بدون اجازم کسیونمیاره خونه بعداصن برامم مهم نی مااصن یوختا یادمون میره بچم عمه و عموداره🤣ولشون کن بابا

ی بار خاهرشوهر من برا ماشینمون شیرینی اورد اومد رفت دراز کشید رو تختم گفت بزا ببینم چه حسی داره با لباس بیرون!!!بعدشم اومد در کنسولمو باز کرد ببینم چیا داری من اون لحضه چیزی نگفتم ولی بعدش ب شوهرم گفتم اونم کلی حرف بارشون کرد زنگ زد ب مادرشوهرم که دخترت ب چه حقی این کارارو میکنه و کلی حرف دیگه از عید هم رفت و امد نداریم ولی یکی دوباری ک خونمم اومدن حواستن مثلا شامو جمع کنن نزاشتم در یخچالو یا کابینتو باز کنن گفتم جمع کنید رو پیشخوان خودم میزارم سرجاشون شوهرمم خیلی حواسش هست نمیزاره همچین رفتارایی بشه

اکثرا همینن دیگ منم از وقتی باردارم ی بارم شام یا ناهاری نگفتن بیاید اینجا یا چیزی بخرن سره دخترمم همین بود برامم مهم نیس

خانواده شوهر منم هیچی ندادن تا حالا روز بعد از عروسی خونمو دیدن مادر شوهرم یه پتو نوزادی هدیه عروسی بهم داد همه طلا میدن و پول میدن مادر شوهر من یه پتو کوچولو داد که قیمتش ۲۰۰ هزارم نیس
همون روز بعد عروسی خونم اومدن تا حالا خونم ندیدمشون
۱۸ آبان امسال میشه ۲ سال که ازدواج کردم

عزیزم مقصر اصلی شوهرته
باشه میگی سادست قبول ولی بچه که نیست باید بهش تذکر بدی و خط قرمزماتو بگی تا مجبور بشه رعایت کنه
اونجا خونه توئه کسی بی اجازت نباید بیاد سرک بکشه

منم دقیقا همین جوره هیچی واسه بچه نگرفتن فقط توقع دارن از خانواده من که سیسمونی بخرن حتی یه عروسک کوچولو هم نخریدن بچه باید برا پدر و مادر عزیز باشه وگرنه خانواده شوهر همینه من حالا صبر می کنم ببینم بعد زایمان چیکار می کنن فوق فوقش هم چیزی نخریدن مهم نیست برام

مقصر شوهرته در نبود تو وسایلا رو نشون داده

همه مون همینیم ببخشید با یه مشت بیشعوری طرفیم

مهم خودتی وشوهرت چه حوصله ای داری بخدا خوشحال باش واسه وسیله هایی که خریدی چه نیازی به خانواده شوهر.داری هرچی نیارن بهتره بعد سرت منته

دقیقا عین من حتی زنگم نمیزنن حالمونو بپرسن 😒😒

شوهرت نباید این اجازه رو میداد عزیزم
در رو باز کرده بردشون توی اتاق😑

بنظرت اینکه در نبود ت اومدن خونت وسایل هارو سرک کشیدن تقصیر کیه؟

سوال های مرتبط

مامان پرنسا🐥🌟 مامان پرنسا🐥🌟 ۱ ماهگی
من الان یه مدت کوتاهی هست با مادر شوهرم اینا قطع ارتباط کردیم داستانشم اینه که شوهر من قبل از اینکه ما باهم ازدواج کنیم به واسطه مادرش میرن خواستگاری دختر داییش و خب صیغه میشن ولی بعد یه مدت کوتاهی از هم جدا میشن بعد دو سه هفته پیش که رفتیم خونه مادر شوهرم مهمونی دیدیم همه هستن این خانم هم اونجا بود بعد من یکم احساس کردم داره رو شوهرم کرم می‌ریزه راستش من خیلی بهم بر خورد وقتی برگشتیم خونه خود شوهرم گفت ناراحت نباش حق من میرم به مامانم حرف میزنم خلاصه فرداش اومد خونه دیدم خیلی عصبیه گفتم چیه گفت هیچی ما دیگه با مامانم اینا کاری نداریم دیگه من نمی‌دونم چی بینشون گذشت که شوهرم اینجوری شد الان به شوهرم گفتم اگه مامانت اینا روز زایمان بیان چی گفت راهشون نمیدم الان من اون روز چه واکنشی باید نشون بدم ؟ از طرفی خودم ناراحتم از کارشون از طرفیم نمی‌خوام اون روزمون خراب بشه بالاخره اولین بچمون میخواد به دنیا بیاد چیکار کنم به نظرتون ؟


بارداری بارداری انومالی انومالی زایمان زایمان سونوگرافی جنسیت شیرخشک پوشک گهواره
مامان پرنسا🐥🌟 مامان پرنسا🐥🌟 ۱ ماهگی
توی تاپیک های قبل داستان قطع ارتباطمون رو با خانواده شوهرم توضیح دادم و گفتم که خواهرم جاریم‌ هست و کنار هم زندگی میکنیم دیروز خواهرم زایمان کرد و خانواده خودم و همسرم از رشت اومدن بعد قبل اینکه بریم بیمارستان شوهرم به من تاکید کرد اصلا حق نداری سمت خانوادم بری اونا لیاقت تو رو ندارن خلاصه منم قبول کردم توی ساعت ملاقات بیمارستان که مادرشوهرم بچه رو چسبیده بود که یه وقت ما بغل نکنیم خلاصه باز ما هیچی نگفتیم و به روی خودمون نیاوردیم امروزم که خواهرم مرخص شد اوردیمش خونه مادر شوهرم و جاریم بچه رو میگیرن دیگه دست کسی نمیدن منو و شوهرم هم کلا توی واحد خودمون هستیم چون خانوادش خونه خواهرم هستن خانواده من میاد خونه ما فقط مامانم واسه کارای خواهرم و بچه میره اونور بعد دیگه واقعا من چون اولین باره خاله شدم یه حس و حال جدیده برام شوهرم می‌ره بچه رو میاره خونمون ولی پنج دقیقه نشده مادرشوهرم برادر شوهرمو میفرسته میگه مامانم گفته دلم واسه بچه تنگ شده منم اخر امروز بغضم گرفت شوهرمم هر لحظه احتمال فوران کردنش هست خواهرمم خودش کلافست از دست کارای اینا یا مثلاً مهمون میاد مهمونا سراغ مارو میگیرن ماهم باید واسه حفظ ظاهر بریم اونجا اصلا یه وضعیت بدیه جو خوبی نیست نمی‌دونم چیکار کنم



بارداری بارداری زایمان سونوگرافی سزارین طبیعی فرزند پروری انومالی سزارین