فکر میکنم چیزی که الان بیشتر از همه اذیتت میکنه، خودِ تصمیم نیست، ترس از اینه که یه روز به عقب نگاه کنی و بگی کاش جور دیگهای زندگی میکردم. ولی واقعاً فکر نمیکنم هیچکدوم از این انتخابها جواب قطعی درست یا غلط داشته باشن. تو اون موقع با چیزی که میدونستی و حسی که داشتی تصمیم گرفتی و این به معنی اشتباه بودنش نیست. ضمن اینکه مادر بودن قرار نیست تمام زندگی آدم رو متوقف کنه و دلبستگی امن هم به معنی ۲۴ ساعته کنار بچه بودن نیست. بچه میتونه هم تو رو عمیقاً دوست داشته باشه، هم به آدمهای دیگه وابستگی سالم داشته باشه. شاید به جای اینکه دنبال این باشی که کدوم تصمیم صددرصد درست و بدون پشیمونیه، از خودت بپرسی الان چه مدلی باعث میشه هم دخترت حال خوبی داشته باشه، هم خودت کمکم احساس نکنی داری خودت رو از زندگی حذف میکنی. و اگر چند ماه یا چند سال بعد فهمیدی مدل دیگهای برات بهتره، میتونی دوباره تغییرش بدی. هیچ تصمیمی حکم ابدی نیست❤️
شل کنید بابا
به قول سهراب زندگی درک همین اکنون است
مشکل ما آدما اینه که به هر چی میرسیم فکر میکنیم اینی که توش هستیم زندگی نیست
زندگی دقیقا همینه با تمام کم و کاستی ها و مشکلاتش دنبال چیز دیگه نگردین😊
من قبل از اینکه باردار بشم در مورد این موضوع خیلی فکر کردم و با همسرم صحبت کردم
حتی الان هم هر چی به اول مهر نزدیک میشیم دل نگرانیم بیشتر میشه
خیلی فکر کردم که مرخصی بدون حقوق بگیرم ولی واقعا برای اینده خود پسرم به حقوقم نیاز دارم و اینکه شغلم دولتیه و امکان انصراف و نرفتن هم نیست فقط باید استعفا داد که میدونم بعدا پشیمون میشم
فقط تنها مزیتی که داره اینه که یه شیفت ۵ ساعته ۴ روز در هفته بیشتر سرکار نیستم که اونم یک هفته همسرم پیششه یک هفته پرستار
و اینکه پسرم هنوز واقعا وابسته نشده و یک ماه که پرستار داره میاد روزی ۴ ساعت و باهاش بازی میکنه خوشحالم که حالش خوبه باهاش
ولی نگرانم اون تایمی که خونه ام واقعا توانایی اینو دارم براش مادر کافی باشم که تایمی که نیستم رو جبران کنه
و بقول دوستمون مامان اریو منم دلم نمیخواد اینقدر وابسته بشه که بعدا نگران حال من و باباش باشه مثل همسرم و مادرش که میبینم مادرشون جوری رفتار میکنه که به بچه هاش عذاب وجدان بده و ترحم بخره
واقعا نمیدونم کارم درسته یا نه یا مثل شما بعدا قراره پشیمون بشم ولی الان ۹ ماهه که من خودمو وقف پسرم کردم و اینو همه دارن میگن ولی خب ما تصمیم گرفتیم که بیاد به این دنیا خودش که نمیخواسته بیاد و باید همه جوره مراقبش باشیم ولی دیگه خستگی و تو خونه بودن داره اذیتم میکنه و نیاز دارم به یکم دور بودن از فضای خونه
آبان برمیگردم سرکار و خیلی غریبم اینجا.کسی رو ندارم.و نمیخوام بهش فکر کنم که قراره چی بشه
شغلت چیه عزیزم؟
من تا الان رفتم سر مار و دخترمو خونه مامانم میذاشتم و اتفاقا بهش خوش میگذره اما ب طرز عجیبی حس میکنم اضطراب جدایی تشدید شده و بخاطر روح و روان بچم تصمیم گرفتم استعفا بدم باوجودیکه خیلی سختمه کار چند سالمو رها کنم اونم دقیقا زمانی ک تازه اوج گرفته و ب ثمر نشسته اما تنها راهمه ممکنه بعدا پشیمون بشم اما الان فکر میکنم بهترین تصمیم همینه
عزیزم کی تعیین میکنه چی خوبه و چی بد؟
هر کاری که الان فکر میکنی درسته انجام بده و بابت تصمیمت اول خودت به تصمیم خودت احترام بذار .
مادرمن که خیلی پشیمونه سرکار رفته و ازبچه هاش دورشده تواین سال ها
منم در درجه اول ب خاطر پسرم نرفتم ب چند دلیل
۱.اول اینکه کمبود منو متوجه بشه و ب کس دیگ ای وابسته بشه
۲.اضطراب جداییش شروع شده بود
۳.نکنه تو تربیتش اختلال ایجاد شه
۴.نکنه حسرت این روزای از دست داده رو بخورم
اصلی تریناش اینا بود
از طرف دیگ کسی نبود ک بچمو پیشش بزارمو مطمئن باشم مادر خودم مشکل حرکتی داره نمیتونه هی اینور اونور دنبالش بدوعه
منم شغلم رو از دست دادم
و خیلی بخاطرش سختی کشیدم و دو دستی تقدیم کردم به کس دیگه
خیلی اوضاع خوبی ندارم ولی خب شرایطش رو هم ندارم که بچه رو پیش کس دیگه بگذارم مادر خودم و مادر همسرم پیشمون نیستن. از لحاظ روانی هم امادگیش رو ندارم. سعی می کنم راجع بهش زیاد فک نکنم چون حالم بد میشه . فعلا سعی می کنم نیمه پر لیوان رو ببینم و ازبودن با دخترک لذت میبرم گه دیگه یسری چیزاش تکرار نمیشه .
بنظرم در مورد تصمیماتی که میگیری وسواس نشون نده
من همینو میدونم منی که تصمیم گرفتم یک موجود رو به این دنیا بیارم مسئول همه چیشم حتی از خودم خواسته هام باید بزنم که اونو پرورش، بدم میتونستم یدنیا نیارمش و راحت زندگیمو بکنم مثل قبل
من 10ماهه خودمو همه جوره وقف موجودی کرذم که شده همه ی زندگیم نگاش که میکنم قند تو دلم آب میشه حتی یه لحظه پشیمون نشدم ازینکه بدنیاش اوردم و خالصانه بهش خدمت میکنم و ب خودم این تجاژه ارو ننیدم که بعدها خودمو سرزنش کنم که جرا نتونستم فلان کارو بکنم خوب میخواست بچه نیارم
حقیقتا امروز با همکار قدیمم صحبت میکردم
اون خسته بود از کار کردن و میگفت کاش منم بچه داشتم خونه بودم و من خسته از مادر بودن یه خصوص الان که بیمار شده دخترم و دندون هم در میاره...
گرفته شدن اون حس استقلال مالی و زمانی که داشتم برام وحشتناکه
دلم میخواد برگردم سرکار و دلم میسوزه برای دخترم و نمیخوام تربیت کسی دیگه ایی رو جز خودم داشته باشه
حقیقتا به هیچ کس اطمینان ندارم به اندازه خودم مراقب دخترم باشه و دوستش داشته باشه
حتی مادرم و اللخصوص مادرشوهرم
پرستار و این چیزام که اصلا تصورشم نمیکنم
با اینکه حس مفید بودن ندارم از وقتی سرکار نمیرم و حس های بدی همش میاد سراغم که از الان تو این سن پاگیر بچه شدم و مثل زن های قدیمی شدم همش خونه نشین با تفکرات عهد بوقی اما هیچ جوره ته دلم راضی نیست سرکار برم و دخترم بدون من باشه
من قبلا شاغل بودم الان در دوران بیمه بیکاری ولی نیدونم که نمیتونم دیگه برم سرکار چون کسی نیست که بچه رو نگه داره و این منو خیلی پشیمون کرده از بچه خیلی ناراحتم که موقعیت شغلی که این همه براش زحمت کشیدم رو از دست دادم
خودت کدومش رو میخوای؟
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.