صبح بخیر مادرهای عزیز ☀️

امروز صبح دخترم را بردم پارک، با خودم گفتم شاید در هوای آزاد بهتر غذا بخورد. نخورد. کمی پیاده‌روی کردیم، بازی کرد، خندید و آخر سر در کالسکه خوابش برد. حالا من در لابی نشسته‌ام و منتظرم بیدار شود، با این امید که شاید وقتی بیدار شد، این بار چند لقمه بخورد.

و همین‌جا به این فکر می‌کنم که تاب‌آوری در مادری دقیقاً همین لحظه‌هاست؛ لحظه‌هایی که نگران هستی، راه‌های مختلف را امتحان می‌کنی، نتیجه نمی‌گیری، اما باز دست از تلاش برنمی‌داری.

گاهی مادری کردن شبیه کاشتن بذری است که هر روز به آن آب می‌دهی، بدون اینکه بدانی دقیقاً چه زمانی جوانه می‌زند. ما تلاش می‌کنیم، صبور می‌مانیم و امیدواریم؛ حتی در روزهایی که هیچ چیز طبق برنامه پیش نمی‌رود.

اگر این روزها درگیر غذا نخوردن، بی‌خوابی، دندان درآوردن یا هر چالش دیگری هستید، بدانید که تنها نیستید. خیلی از ما همین حالا در حال زندگی کردن یکی از آن روزهای سخت هستیم؛ روزهایی که از بیرون عادی به نظر می‌رسند، اما در دل یک مادر، پر از نگرانی و تلاش‌اند.

امیدوارم امروز برای همه ما، روزی باشد که کمی بیشتر به خودمان هم مهربانی کنیم. 🤍
مطالب کانال رو گذاشتم
#فرزند پروری شیر خشک شیر خشک نوزاد نوزاد رفلاکس فرزند پروری

تصویر
۱۵ پاسخ

منم با شیر شب دختری مشکل دارم 🫠🤦🏻‍♀️

آخ مرجان عزیزم... منم با غذا نخوردن دخترم چالش دارم
با عشق براش غذا درست میکنم هیچی نمیخوره
دهنشو محکم میبنده
همه راه ها رو هم امتحان کردم

من بیشتر با خوابش چالش دارم.شب خیلی بیدار میشه واقعا نمیدونم کی میخواد تا صبح یه تیکه بخوابه😢

مامان رز من دخترم همین طور اینکه اصلا دوست نداره قاشق یا حتی دستم بیاد سمت دهانش اعصابش خورد میشه باید غذا رو تیکه های کوچیک برش بزنم یا خوراکی های توپکی درست کنم بدم خودش با دستش بگیره بخوره خیلی جالبه من دوقلو دارم یکی از قل ها کاملا دوست داره غذا های سوپ و فرنی و اینا رو من بهش بدم اون نه باید بدم دستش بعد خودش بخوره البته راه حلی که مامانم کشف کرد اینه که ببرتش توی حمام و بازی با آب وای بریزه روی پاهاش غذا بده دستش چون دکتر ام گفت راه های مختلف امتحان کنیم 🫠🫠

آخ ک این پروسه دندون درآوردن چقد سخته
ای کاش زودتر تموم بشه. ن بخاطر خودما ، بخاطر اذیت شدن بچه ها ناراحتم

دقیقا وصف حال و روز ماه های من بود مرجان جان....

سلام مامان رز جان ،،،من چن روز پیش با پزشک دخترم صحبت میکردم (بهنام مقدادی)بهم گفت بچه در بیست چهار ساعت ۲۵۰ سی سی شیر هم بخوره کافیه،،،گفتم بهتون بگم اگر یه موقع کم خورد نگران نباشید🥰🥰🥰🥰

و مادری که دقیقااااا وسط همین روزااااست🌈🍒

پسر کوچولوی منم داره اولین مرواریداش درمیاد دیشب از ۲ تا ۵به هر روشی سعی کردیم بخوابونیمش و چقدر صبور بودم خداروشکر

دخترمنم داره دندون آسیاب در میاره شبو روز همش گریه ونق
فدای سرش من ۲۴ ساعت کنارشم تا این دوره بگذره فقط کاش غذاشو بخوره😭اعتصاب غذا خیلی سخته برا یه مادر

فک کنم فقط پسر منه که تو کالسکه نمی‌خوابه اصلا😭

عزیزم شما نمیخوای کوچولوتونو عکسش آتلیه ی درست کنم؟ پشیمون نمیشی عزیزم

صبحت بخیر مرجان عزیز
امیدوارم روز خیلی خوبی داشته باشی
تقریبن هممون این شرایط رو درک میکنیم.مادر یعنی یک عاشق همیشه نگران🥰😍خدا قوت بهت عزیزم

❤️❤️❤️

🙂💜

سوال های مرتبط

مامان 🌹رز مامان 🌹رز ۱۶ ماهگی
امروز دیدم دختر کوچولویی به اسم آیما آسمانی شد
نتونستم اینجا فعالیتی کنم ببخشید تو کانال هم چیزی نزاشتم
برای آیما…
برای تمام مادرهایی که یک روز، قلبشان را در آغوش گرفتند و بعد… با دست‌های خالی به خانه برگشتند.

هیچ واژه‌ای برای مرگِ یک کودک ساخته نشده.
انگار زبان، وسط این غم کم می‌آورد.
چطور می‌شود توضیح داد مادری را که هنوز بوی شیر روی لباسش مانده،
اما آغوشش ناگهان خالی شده است؟

امشب به آیما فکر می‌کنم؛
به قلب کوچکش که جنگید…
و به مادری که احتمالاً هنوز باورش نمی‌شود دنیا می‌تواند بدون نفس‌های دخترش ادامه پیدا کند.

می‌گویند زمان درد را کم می‌کند،
اما بعضی دردها کم نمی‌شوند؛
فقط آدم یاد می‌گیرد با یک تکه‌ی خاموش از خودش زندگی کند.

اگر مادری این متن را می‌خواند که فرزندش را از دست داده،
می‌خواهم بداند:
کودکتان فقط از این دنیا رفته،
نه از مادریِ شما.
شما هنوز مادر اویید.
تا آخرین تپش قلبتان.

و برای همه‌ی کودکانی که خیلی زود رفتند…
باشد که جایی دور از رنج،
در روشن‌ترین جای بهشت،
دوباره بخندند. 🌙
#فرزند پروری شیر خشک شیر خشک نوزاد نوزاد
مامان نبات مامان نبات ۱۳ ماهگی
رفقا جان سلام
احوالتان چطور‌ است؟
ما حالمان حال عجیبیست
چند وقتیست از صداها میترسیم و بعد از شنیدن صداهای عجیب مثل ماشین و موتور و در خانه و … به سرعت میدویم و خودمان را میچسبانیم به نقطه ی امن
اگر ننه دم دست باشد کمرمان را میچسبانیم به او اگر پدرجانمان باشد اولویت پدرمان است اگه هیچکدام‌در دسترس نباشند کمرمان را میچسبانیم به دسته‌ مبل، مهم این است که از پشت به یک چیز بچسبیم و در امان نگهداریم خودمان را.
این روزها اشتهای غذا خوردن نداریم،فقط می طلب میکنیم،
شبها هم با می خوابمان میبرد
شیر شب را هم دلمان میخواهد بیشتر بخوریم و هی بیدار میشویم و قیامت میکنیم تا ننه بیخیال قطع کردنش شود،ما اگر میخاستبم شیر شب نخوریم همان ۶ ماهگی تسلیم میشدیم
ننه به شدت نگران این جریان شیر شب ماست،و حس میکند دارد کاری را اشتباه انجام میدهد،اما حقیقت ان است که ما بیشتر از انکه در شب گرسنه باشیم و شیر طلب کنیم،استرس نبودن ننه است که مارا طالب می میکند!
شما رفقای‌من،وضعیتتان چگونه است در خصوص اصوات و شیر شب و تغذیه؟
مامان سیروانC᭄ᥫ᭡ مامان سیروانC᭄ᥫ᭡ ۱ سالگی
شخصی گرسنه بود برایش کلم آوردند...
اولین بار بود که کلم می دید .
با خود گفت : حتما میوه ای درون این برگها است ‌.
اولین برگش‌ را کند تا به میوه برسد
اما زیرش به برگ دیگری رسید . و زیر آن برگ یک برگ دیگر و...
با خودش گفت : حتما میوه ی ارزشمندی است که اینگونه در لفافه اش نهادند . . . !
گرسنگی اش افزون شد و با ولع بیشتر برگها را میکند و دور می ریخت .

وقتی برگها تمام شدند متوجه شد میوه ای در کار نبود!
آن زمان بود که دانست کلم مجموعه ی همین برگهاست...
ما روزهای زندگی را تند تند ورق می زنیم و فکر می کنیم چیزی اونور روزها پنهان شده که باید هرچه زودتر به آن برسیم
درحالی که همین روزها آن چیزی است که باید دریابیم و درکش کنیم . . .

و چقدر دیر می فهمیم که بیشتر غصه‌هایی که خوردیم ،
نه خوردنی و نه پوشیدنی بود
فقط دور ریختنی بود . . . !
زندگی ، همین روزهایی است که منتظر گذشتنش هستیم بنابراین قدر فرصت ها را ثانیه به ثانیه و ذره به ذره بدانیم .
#فرزند پروری
پوشک
شیر خشک
استامینوفن
استامینوفن
دل درد
پدی
بچه بچه
مامان پَنآهـ🦢🌙 مامان پَنآهـ🦢🌙 ۱۰ ماهگی
من همیشه عاشق روزهای بارانی و برفی‌ام؛ انگار آسمان در این روزها حرف‌هایی برای گفتن دارد که فقط دل من می‌فهمد... شاید هم از همان روزی که تو به دنیا آمدی و باران آرام‌آرام می‌بارید، این‌همه به باران دل بستم. 🤍🌧️

پارسال، سالِ خوش‌قدمی‌های تو بود، پرنسس کوچولوی من؛ سالی که با آمدنت، قشنگ‌ترین فصل زندگی‌مان آغاز شد.

امروز صبح، دوباره باران می‌بارید و باد می‌وزید؛ درست مثل پارسال... و من بی‌اختیار پرت شدم به روزهایی که هنوز تو را در آغوش نگرفته بودم و نمی‌دانستم قرار است با آمدنت، تمام دنیایم رنگ دیگری بگیرد.

باورم نمی‌شود فقط یک ماه دیگر مانده تا اولین سالگرد آمدنت؛ یک سال از روزی که زمان برای ما معنای تازه‌ای پیدا کرد.

امروز که این چند خط را می‌نویسم، پناهِ قشنگم ده ماه و هفده روزه است. از اوایل هشت‌ماهگی، با تکیه به در و دیوار، قدم‌های کوچکش را تمرین می‌کرد؛ اوایل نه‌ماهگی دو سه قدم لرزان و شیرین برمی‌داشت و حالا، درست در همین دو سه روز اخیر، بالاخره راه افتاده است... انگار دیگر نمی‌خواهد دنیا را از آغوش ما تماشا کند؛ می‌خواهد خودش به استقبالش برود. 🥹

و من مانده‌ام میان شوق دیدن بزرگ شدنت و دلتنگی برای همین روزهای کوچکی‌ات؛ روزهایی که دلم می‌خواهد آرام‌تر بگذرند، تا بیشتر تماشایت کنم، بیشتر ببویمت و بیشتر در آغوشت بگیرمت.

پناه جانِ مادر، تو فقط یک سال بزرگ‌تر نمی‌شوی؛ تو هر روز، گوشه‌ای از قلب ما را بزرگ‌تر می‌کنی. کاش همیشه به خوش‌قدمیِ باران باشی و زندگی‌ات پر از آسمان‌های روشن، باران‌های عاشقانه و قدم‌هایی باشد که تو را به زیباترین رؤیاهایت می‌رسانند.

یک ماه دیگر، تولد یک‌سالگیِ قشنگ‌ترین اتفاق زندگی ماست... 🤍🌧️

#سزارین#غذا#وزن#دختر#سزارین
مامان ارسلان مامان ارسلان ۲ سالگی
پارت نهم
چه چیزی باعث میشود در عمل نتوانیم احساس کودکمان را تایید کنیم؟
ما میترسیم احساس کودکمان را تایید کنیم.چون نگرانیم آن ها با تایید احساسشان پررو شوند و اوضاع بدتر شود.از این رو طبق ساده ترین راهی که به ذهنمان می رسد عمل میکنیم.روشی که دائما از کودکی تا همین حالا با ما برخورد شده است.اغلب ما با این روش ها بزرگ شده ایم.
مطمئنا هیج عجیب نیست که در همدلی و تایید احساس فرزندانمان مهارت نداشته باشیم و ناخواسته و بارها و بارها آن ها را به رگبار انکار و سرکوب و کنترل ببندیم.ما انتخاب میکنیم فرزندمان، طبق خواسته ما عمل کند.این راه حل، ساده و همچنین کم دردسرتر است.
متاسفانه ما غافلیم که این تصمیم ما چه نتایجی در پی خواهد داشت
ما غافلیم که با انتخاب روش کنترل از بیرون فرزندمان، چه فرصت مهمی را برای رشد مغز او از دست می دهیم.
ما میتوانیم با استفاده از رویدادهای ساده روزانه و تبدیل آن ها به فرصتی برای رشد کنترل گر درونی فرزندمان را فعال کنیم و با تحمل سختی کوتاه مدت، آسوده خاطری خود و فرزندمان را در دراز مدت تضمین کنیم.
برای رسیدن به این هدف باید صادقانه پذیرای احساسات فرزندانمان باشیم و آن ها را تایید کنیم.
چگونه؟
برای تایبد احساس فرزندمان باید با او هم دل شویم.
در دل فرزندم چه میگذرد؟
همدلی یعنی درک کردن آنچه دیگری در دل دارد و همدلی با کودکان به زبان ساده یعنی در هر ارتباطی با فرزندمان دو پیام را منتقل کنیم
درکت میکنم
درکنارت هستم
همدلی یک مهارت است پس اگر بلد نیستیم همدلی کنیم( که اغلب بلد نیستیم) جای نگرانی نیست چون با تمرین کافی میتوانیم.
همدلی یکی از موضوعاتی است که به شدت روی آن توهم دانش وجود دارد.یعنی اغلب افراد با اینکه بلد نیستند همدلی کنند، فکر میکنند بلدند.
مامان ارسلان مامان ارسلان ۲ سالگی
پارت ۲۲
تا اینجا مهارت همدلی رو گفتیم که اولین و اصلی ترین گام در ایجاد ارتباط لذت بخش با کودکان است.حالا نوبت پرداختن به مرحله دوم است
ما به دنبال راه هایی هستیم که بدون هیچ بی حرمتی و تحقیر و سرزنش بتوانیم ارتباط زیبایی با فرزندمان داشته باشیم.احساسی بر پایه احترام و محبت.
این مرحله ۱۶ تکه از یک جورچین هستند که با هم تکمیل میکنیم و در انتها از نتیجه شگفت زده خواهید شد
تکه اول:" آمادگی ایجاد کنید"
تصمیمات ناگهانی برای هیچ یک از ما خوشایند نیست.ما ترجیج می دهیم در جریان شرایطی که قرار است در آن قرار بگیریم باشیم
در حالیکه با دوستمان در کافی شاپ دنجی مشغول گپ زدن هستیم، اصلا خوشحال نخواهیم شد که همسرمان زنگ بزند و بگوید همین الان پاشو بیا.وقت رفتنه.هر چه قدر هم که همسرمان با محبت این حرف را بزند برای ما خیلی بهتر بود که در جریان تصمیم او قرار میگرفتیم.
کودکان نیز در شرایط گوناگون، خصوصا هنگامی که در حال لذت بردن از شرایطی هستند، تمایل دارند بدانند در اطراف آن ها چه اتفاقی قرار است بیفتد.
منظور از آمادگی، قرار دادن فرزندمان در جریان تصمیمی است که به او مربوط است
فرض کنید به پارک رفته اید، به جای تکرار مداوم میخوایم بریم، بسه دیگه و یا کشیدن و تهدید فرزندمان بهتر است بگوییم
" عزیزم، پنج دقیقه دیگه میریم" و بعد از چهار دقیقه بگوییم" عزیزم یک دقیقه مانده
به این ترتیب فرزند ما با دانستن آنچه قرار است اتفاق بیفتد آرامش بیشتری می یابد.
با ایجاد آمادگی قبلی، قاطعیت به خرج دهید و دقیقا بعد از پنج دقیقه دست فرزند خود را بگیرید و پارک را ترک کنید
مامان نبات مامان نبات ۱۳ ماهگی
سلام رفقا
آمدم از روند جدید رشد و زندگیمان برایتان شرح دهم
این روزها هیچ چیز نمیخوریم
اگر هم بخواهیم چیزی بخوریم حتما خودمان باید بخوریم، قاشق و چنگار را خودمان باید دست بگیریم،اخر ما یکسالمان شده و این ننه هنوز فکر میکند ما نینی هستیم،اینان باید بفهمند ما میخواهیم‌مستقل باشیم🦦
اما در‌کنار مستقل بودن چیزی که برایمان بسیار اهمیت دارد این است که ننه اصلا از کنارمان جم نخورد و قوت غالبمان شیر ننه باشد ، حتی اگر نخوریم گاهی برای ارامشمان باید پستان در دهان ما باشد مخصوصا قبل خواب شب🦦
این شرایط حقیقتا خودمان را هم اذیت میکند
هم میخواهیم مستقل یودن خودمان را بع رخشان بکشیم
هم دوست نداریم این عدم اتصال به ننه را،او همیشه باید به ما وصل باشد!

دیگر بخواهم از احوالات این روزها بگویم این است که به قول ننه مثل طوطی هر چه میگویند را هر چند غلط تکرار میکنیم و کلی کلمات جدید بلد شده ایم که نمیدانیم کاربردشان‌کجا و کی است،فقط بلغور میکنیم!
عاشق رقصیدن هستیم
مادربزرگمان ما را جمیله خطاب میکند و ما قر کمر را بیشتر میکنیم،و جدی تر با اخم و لبهای لوله شده شروع به ادامه ی رقص میکنیم بعد از شنیدن این کلمه

با وجود اینکه زندگی ننه را مختل کرده ایم،اما خواب شبمان کماکان راس ساعت ده نهایتا ده و نیم برقرار است

راستی هنوز واکسن یکسالگی را نزده ایم و از این بابت خرسندیم🦦

رفقا شما در چه حالید؟وضعیت خواب و خوراک و روابطتان با ننه ها؟

دوستدار شما نباتی جمیله🧚🏻‍♂️
مامان فندق🫂 مامان فندق🫂 ۱۷ ماهگی
"پسرم، نور چشمم، قهرمان کوچک من!

امروز که روز جهانی پسر نام گرفته، دلم لبریز از عشقی است که در این نزدیک به ۱۲ ماه، با تمام وجودم به تو هدیه کردم. از همان لحظه‌ای که اولین بار صدای گریه‌هایت را شنیدم و تو را در آغوش گرفتم، دنیایم رنگ دیگری گرفت. روزهایم با خنده‌هایت روشن شد و شب‌هایم با آرامش نفس‌هایت به سر رسید.

۱۱ ماه و ۲۶ روز از با تو بودن می‌گذرد؛ روزهایی پر از شگفتی، یادگیری و عشق بی‌حد. هر روز بزرگ‌تر شدنت را می‌بینم و قلبم از شوق و غرور می‌تپد. تو به من یاد دادی که عشق واقعی چیست، صبر یعنی چه و چگونه می‌توان در کوچکترین لحظه‌ها، بزرگترین شادی‌ها را یافت.

بودنت در زندگی من، بزرگترین هدیه خداوند است. از اینکه تو را دارم، از اینکه می‌توانم مادر تو باشم، بی‌نهایت سپاسگزارم. امیدوارم همیشه سالم، شاد و در پناه عشق باشی، عزیزترینم. دوستت دارم بیشتر از آنچه که کلمات بتوانند بیان کنند."❤️



فرزندپروری شیرخشک پوشک تب ببلاک نان استامینوفن رفلاکس سویق شیشه شیر
مامان نور من👶🏻🎀 مامان نور من👶🏻🎀 ۱۶ ماهگی
امشب دخترم برای اولین بار، مستقل از جاش بلند شد و چند دقیقه ایستاد...😍
راستش هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم روزی برسد که برای همین نیم‌وجب قدی که حالا پاهای کوچکش را محکم روی زمین گذاشته🥰 و با احتیاط دست‌هایش را رها می‌کند، این‌قدر قند توی دلم آب شود.🎀💕

فکرش را هم نمی‌کردم تماشای چنین صحنه ساده‌ای، بتواند این‌طور دلم را ببرد و اشک شوق را گوشه چشم‌هایم بنشاند👶🏻💗. انگار تمام دنیا برای چند لحظه در همان قاب کوچک خلاصه شده بود؛ دختری که آرام و محتاط ایستاده بود و مادری که از دیدنش غرقِ ذوق و عشق شده بود.❤️

نمی‌دانم بعد از این ایستادن مستقل، چه زمانی قدم‌های کوچکش را برمی‌دارد و راه افتادنش را تماشا می‌کنم؛ اما یک چیز را خوب می‌دانم...

دوست دارم جهان درست همین‌جا، در همین ثانیه‌ها، کمی صبر کند. صبر کند تا بتوانم با تمام وجودم این لحظه را زندگی کنم.
صبر کند تا تک‌تک جزئیاتش را به خاطر بسپارم؛
برق چشم‌هایش، لبخند شیرینش،
لرزش کوچکی که در پاهایش بود و
موجی از شوق که در قلب من می‌دوید.

بعضی لحظه‌ها آن‌قدر ناب‌اند که آدم دلش می‌خواهد زمان را متوقف کند؛ فقط برای اینکه مبادا چیزی از زیبایی‌شان از یاد برود.

و امشب، یکی از همان لحظه‌ها بود...
🎀بماند به یادگار🎀
فرزندپروری شیرخشک پوشک بارداری
مامان نینی مامان نینی ۲ سالگی
کاش شنبه از راه نرسد

خدارا چه دیدی... شاید اصلاً شنبه را ندیدم.
یادت که نرفته؟
سوم آبان.
تولد دردانه کوچکمان.

سال گذشته گمانم این بود که دردی که یک مادر برای بارداری و زایمان متحمل می‌شود، سخت‌ترین درد دنیاست. اما گذشت و به من ثابت شد که آن درد، حتی سر سوزنی هم به تلخی و دردناکی فراق تو نیست. آن دردها در کنار تو حس نمی‌شد.

الحق که چه شیرین بود، روزهایی که تازه پسرکمان به دنیا آمده بود. من و تو، چقدر به اولین تولدش فکر کرده بودیم که چطور برگزارش کنیم. اینک باید بگویم که شوقی در من نیست. فقط بغض است.

تولد تک‌پسرمان از راه می‌رسد و تو و من، دیگر در جهانی واحد نیستیم. برایش تولد می‌گیرم. با آه‌هایم بادکنک باد می‌کنم و با چشمانی اشک‌بار، تفنگی را که دوست داشتی برایش بخری، می‌خرم. قول نمی‌دهم، اما سعی می‌کنم بغضم را پشت چهره‌ای خندان پنهان کنم و چند ساعتی گریه نکنم. شاید عکسی از او گرفتم و در کنارش نشستم و طرف دیگرش را خالی گذاشتم و بعد ساعتی تلاش کردم عکس تو را به هر نحوی، با هر ابزاری، کنارش ویرایش کنم و آرزوی یک عکس سه‌نفره را به کمک تکنولوژی بسازم.

بقیش رو پایین مینویسم