پارت 4بعد از یک ماه خب باید بگم که دیر شد چون تو این یک ماه پسری و دختر به کمک هم پدر منو در آوردن و الان هم که وقت کردم. بیام تو گوشی پسری رو پامه دارم تکون میدم بخوابه 😂🤷
تا رسیدیم به بلوار من گفتم مخام یکم پیاده روی کنم قرار شد تا بریدگی که میشه دو کیلومتر من پیاده بیام بعد دور بزنیم بیایم بستنی بخوریم من پیاده شدم شوهرم هم پیاده شد گفتم تو با بچها یواش یواش بیاین منم کنار ماشین میام گفت نه باهم بریم بهتر خلاصه با شوخی خنده فراوان و مسخره بازی های من انقد سر گرم شدیم که بریدگی رو رد کردیم من گفتم اشکال نداره بقیشم میرم من دردام خیلی نزدیک شدید شده یکم دیگه پیاده بیام شاید بهتر باشه همشون با تعجب گفتن بسه میدونی چقدر راه رفتی و این که بلوار تا آخرش بری 4کیلومار میشه رسیدیم ته بلوار دیگه من دردام یک دقیقه ای شده بود گفتم بچها بستنی کنسل بیمارستان 😂و مجدد پیاده تا بیمارستان رفتم تلاش داشتم که بیشتر درد هام رو کنار شوهرم و خانوادم باشم تا رحیم رو از دست ندم و خواهرم دقیقه یک بار می‌گفت زنگ بزنم مامان من میگفتم نه بزار ببینم بستری میشم بعد 😂😐 زنگ زدم به ماما گفتم که من درد هام یک دقیقه ای شده برم بیمارستان گفت آره برو بستری شدی زنگ بزن خلاصه تا بیمارستان پیاده رفتم دیگه دم در زایشگاه در داشتم که نفسم بالا نمیومد ولی خیلی سعی داشتم که تمرین نفس کنم معاینه شدم سه سانت بود ولی انقباض های خیلی شدید و منضمی داشتم ان اس تی گرفتن زنگ زدم به ماما گفتم بستری شدم ....

۱ پاسخ

خسته نباشی خواهر😂😂😂
هرچی خوندم و فراموش. کردم باید برم از اول بخونم 😂😂

سوال های مرتبط

مامان آیلین وآیهان مامان آیلین وآیهان ۱ ماهگی
زایمان طبیعی من پارت ۳
من شوهرم با ابجیم و شوهر ابجیم رفتیم مطب معاینه کرد گفت ۳سانت نرم تعقیری نکردی من معاینه میکنم برو پیاده روی گفتم دفع پیش هم که همین بود اتفاقی نیفتاد گفت نه دفع پیش چون هفتم پاین بود من معاینه عمیقی نکردم این دفتر که انشالله بشه اگه نشد صبح بیا یکاری میکنیم که با دلیل کیسه اب پاره بیمارستان بستری بشی و رفتم برای معاینه و معاینه زیاد درد برای من نداشت چون من تحمل درد بالایی دارم نه به گفته خودم با گفته خود ماما و بعد معاینات رفتیم تو پارک یکم پیاده روی کردم دیدیم ساعت ۹شده مامانم اومدن پارک که ببینه حال من خوبه نیاز بریم بیمارستان یا نه که گفتم نه شما برو خونه استراحت کن لازم شد زنگ میزنم مامانم رفت من ابجیم عجیب گشنه شده بودیم 😂به پیشنهاد من رفتیم ساندویچی و شام خوردیم سر میز شام هعی دردام منظم سر ۵دقیقه می‌گرفت ولی زیاد نبود ولی خب درد زایمانی دیگه عرق میکردم و رنگ صورتم زرد میشد بچها متوجه شدن گفتن بریم بیمارستان من میگفتم نت کجا من گشنمه 😂خلاصه با شوخی و مسخره بازی های فراوان دو باجناق غذا مون رو خوردیم و به پیشنهاد شوهر ابجیم رفتیم بلوار که بستنی بخوریم تو راه من درد هام هعی بیشتر و بیشتر میشد .....
مامان محیا خانوم😍🩷 مامان محیا خانوم😍🩷 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۳
اینگونه شد که من با خودم گفتم خب دکتره دیگه حتما یچی میدونه برم امتحانش کنم شاید خیلیم بد نشه
در ادامه دکترم گفت که ۳۷ هفته که تموم شد ورزش ها تو شروع کن تو میتونی💪
در طول دوران بارداری من روزی ۲۰ دیقه پیاده روی رو داشتم و چون این اواخر مصادف شده بود با ایام محرم دیگه این پیاده روی ها هم بیشتر شده بود
۳۷ هفته که تموم شد من تصمیم گرفتم که ورزش رو شروع کنم روز اول نیم ساعت رفتم پیاده روی و رابطه بدون جلوگیری
روز دوم بازم نیم ساعت پیاده روی رفتم و عصر که اومدم خونه احساس خستگی و درد داشتم و با خودم میگفتم که ماه درده دیگه و زیاد اهمیت نمی‌دادم شب که شد دیگه دردای شکمم امونمو برید به همسرم گفتم پاشو بریم بیمارستان که من دیگه اصلا نمیتونم تحمل کنم
ساعت ۴ نصفه شب رسیدیم بیمارستان nst و معاینه کردن گفتن که ۳ سانتی و نزدیک ۴ سانته برو تا ۷ پیاده روی کن برگرد تا اگه ۴ شده بود بستریت کنیم اینم بگم که من دیگه دردی نداشتم اونموقع رفتم و ۲ ساعت پیاده روی کردم

زایمان زایمان
مامان فراز قشنگم🥹🧸 مامان فراز قشنگم🥹🧸 ۱۱ ماهگی
پارت۲
تا خود صبح من هی زمان میگرفتم همینجور ادامه داشت تا ساعت ۳ دیگه دردا میگرفتن و زمانشون طولانی شده بود تقریبا به ۳۰ ثانیه و ۴۰ ثانیه و فاصله ی بینشون هم کم بود هر ۵ یا۷ دقیقه یبار،دیگه زنگ زدم با گریه به شوهرم که بیا بخدا بچه داره میاد خودش رو برای ۳ونیم رسوند خونه گفت پس ماما همراه چی میگفت وقتش نیست و اینا گفتم خیلی دردام زیاد شده یکم ماساژ داد و اینا دیدم درد آروم نمیشه ساعت ۵ رفتیم بیمارستان معاینه کرد گفت ۳ سانتی بستری نمی‌کنیم برو پیاده روی کن باز بشی باید بیشتر باشه ان اس تی هم گرفتن و من برگشتم تو حیاط بیمارستان هی قدم زدم به ماما همراه زنگ زدم بستری نمیکنن گفت برو بگو درد دارم نمیتونم پیاده روی کنم رفتم از درد به خودم میپیچیدم‌ ها ایندفعه پرستار دیگه بود گفت بخواب معاینه کنم ببینم معاینه کرد گفت ۲ونیم اصلا بستری نمی‌کنیم فعلا برو پیاده روی کن ساعت ۹بیا😐آقا دیگه سرتون رو درد نیارم من اومدم تو سالن زایشگاه و حیاط بیمارستان هی قدم بزن شوهرم گفت بریم دنبال مامانت بیاریم که پیشت باشه حرکت کردیم به سمت خونه ی مامانم اینا تقریبا نیم ساعت راه بود و برگشتیم خونه که ساک و اینارو برداریم و من یه دوش آبگرم بگیرم یعنی تو کل این زمان من داشتم درد میکشیدم ها دردامم‌ با تنفس کنترل میکردم خیلی کمک کننده بود،رسیدیم خونه و من رفتم زیر دوش آبگرم شوهرم اومد زیر دوش کمرم و دلم رو ماساژ داد و ساعت ۱۰ و ربع اینا شد دیگه تقریبا رسیدم بیمارستان رفتم معاینه کرد گفت ۴ سانتی برو پذیرش کارای بستری رو بکن
مامان maral مامان maral ۸ ماهگی
#تجربه_زایمان_طبیعی پارت ۲
ما رفتیم خونه و ماما گفت برای تند تر شدن روند زایمان میتونید رابطه داشته باشید یا گلاب بخوری که من هر دوش رو انجام دادم و یکم گلاب هم خوردم از بعد از ظهر انقباض هام نامنظم شروع شد اولش هر 40 دقیقه یکبار می‌گرفت تا کمکم به هم نزدیک تر شد ولی همچنان نامنظم من همه انقباض هام رو یاداشت میکردم ساعت هاش رو که فاصله هاش رو حساب کنم
تا بعدازظهر با شوهرم رفتیم پیاده روی و نزدیک ۱.۵ الی دو ساعت ما راه رفتیم و من انقباض داشتم توی این پیاده روی که هر لحظه میگرفت بازم منم توی گوشیم یاداشت میکردم
وقتی اومدم خونه شربت خاکشیر زعفرونی هم یکم خوردم تا اینکه دردهام هر ۶ الی ۷ دقیقه ای شد
خلاصه مامانم اومد و بازم یک ساعت صبر کردیم و ساعت ۱۱ شب به سمت بیمارستان رفتیم توی راه یادم اومد که مدارک هارو فراموش کردیم و دوباره باز رفتیم مدارک هام رو برداشتم شد ساعت ۱۱.۳۰
وقتی رسیدیم بیمارستان من کلا انقباض هام رفت و هیچی نداشتم بدنم یهو شوک شده محیط بیمارستان رو که دیده بود😂🥲
که باز یه ۲۰ دقیقه توی محوطه بیمارستان پیاده روی کردم و یکم توی پله ها پله نوردی کردم که دوباره انقباض هام برگشت
رفتم معاینه شدم دهانه رحمم ۴ سانت بود و دکترم گفت بستری بشم
مامان لناخانوم مامان لناخانوم ۷ ماهگی
#پارت (۲) زایمان طبیعی
رفتم بیمارستان گفتن اول باید معاینه بشی و ان اس تی بدی رفتم برای معاینه گفتن دوسانتی تعجب کردم چون دکتر خودم گفته بود سه سانت دیگه گذشت و شدت دردام بیشتر شده بود هر سه دقیقه هر چهار دقیقه رسیده بود ولی دستگاه نشون نمی‌داد دیگه چون باید بستری میشدم به دردام توجهی نکردن ولی من واقعا یه درد یه دقیقه ای باشدت بیشتر از پریودی داشتم طوری که شروع میشد همش ذکر میگفتم اسم خدارو می‌گفتم تا تموم شه
دیگه تا کارهای بستری رو انجام بدم ساعت شد شیش که رفتم بستری شدم دستگاه بهم وصل شد چون من میگفتم درد دارم میگفتن نه عزیزم درد زایمان نیس چون توی دستگاه نشون نمی ده شدت خیلی کمه و اینا دیگه ماما همراهم زنگ زد گفت هنوز درد داری گفتم آره گفت پس چرا گفتن دستگاه نشون نمی ده دیگه بعد اینکه باهاش حرف زدم ساعت هفت صبح اومدن سرم فشار و وصل کردن که مامای همراهم اومد دیگه ساعت هفت و بیست دقیقه بود که خیلی درد داشتم فشارم رفته بود ۱۴روی ۸
هی من گفتم درد دارم اونا گفتن نه عزیزم هنوز خییلی مونده چون قطره های سرم خیلی آروم آروم میومد ولی من با هر درد میخواستم گریه کنم چون احساس میکردم درکم نمیکنن یا خیلی نامردن🥲
دیگه یه ده دقیقه گذشت که به ماما همراهم گفتم التماس کردم اینو قطع کن نمیتونم گفت تازه شروع شده باید تحمل کنی ولی باشه وکم کرد و رفت اومد گفت بیا معاینه کنم معاینه کرد شده بودم باز سه سانت گفت خوبه سر توی لگن عالی
دیگه ساعتای هشت گفت بیا پایین راه برو که سرم رو یکمی سرعتش رو برد بالا و احساس کردم دردام خییلی زیاد شد
مامان H🫀M مامان H🫀M ۱۴ ماهگی
#پارت سوم زایمان طبیعی
تا شدم ۳۷هفته و یک روز
حرکات اسکات رو شروع کردم روزی بیست بار اسکات میزدم
یک ساعت پیاده روی میکردم و یک روز درمیون دوش آب گرم می‌گرفتم
.........
چون تو بچه قبلیم تجربه داشتم که بدون درد رحم من باز میشه باید خودم زود تر برم دکتر برای برسی زود زود میرفتم معاینه میکردن
هفته ۳۷هفته و چهار روز
درد داشتم انقباض داشتم گفتم برم مامای بهداشت معاینه کنه ببینم وضعیتم چیه
رفتم ماما گفت که من معاینه نمیکنم گفتم پس تو اینجا چیکار می‌کنی من رحمم باز بشه بچه زود بدنیا بیاد چیزی بشه از توعه و اینا بعد کلی دعوا راضی شد که معاینه کنه بهم گفت یک و نیمی یاهمون دو ویزیت نیست انقباض نداری بچه هم حرکت می‌کنه
درحالی که اون روز حرکت نکرده بود اصلا
من فهمیدم ماما چیزی حالیش نیست اومدم خونه دیگه کار پیش اومد نرفتم بیمارستان و اینا
درد هامم به کل قطع شده بود
انقباض نداشتم درد نداشتم حرکات بچه هم خوب بود
تا شد ۳۷هفته و ۶روز
اون روز طرفای بیمارستان کار داشتیم به شوهرم گفتم برم یه ان اس تی بدم ببینم وضعیت چیه خودمم دلم میخواست بچه اون روز بدنیا بیاد
رفتم بیمارستان گفتم یکم انقباض دارم و بچه حرکتش کم شده
الکی🤪
ان اس تی گرفت گفت زیاد جالب نیست گفت برو بالا معاینت کنم
معاینه کرد گفت سه سانتی
و باید بستری شی
ولی من یهو ترس اومد سراغم گفتم اصلا انقباض ندارم بچه هم حرکتش خوبه گفت باز خودت میدونی یابرو خونه دردات بیشتر بشه بیای یا بیا بستریت کنیم
گفتم نه برم خونه بیام
از اونجا ترسیدم رفتم دکتر خودم
دکتر خودم معاینه کرد گفت چهار سانت روبه پنجی
🫡
گفتم چی میشه الان گفت باید زود بستری بشی
گفتم آخه من هیچی نیاوردم برم خونه بیام
گفت اصلا امکان نداره