۱۹ پاسخ

🥹وای تازه ازت پرسیدم فک کنم چون شکم اولت نبود به نسبت قبلی ها راحت تر بودی چون دختر خاله منم شکم سومش تو مسیر بیمارستان بچش دنیا اومد بعد شوهرش حین رانندگی دیدش نزدیک بود چپشون کنه از حال رفته بود😂😂😂❤️ تعریف کردی ماما بهت میگ چرا اینجا یاد اون افتادم

اخخخ جونن بلاخره زایمان کردییی😍😍😍😍♥️مبارکه عزیزم

بسلامتی عزیزم ان شاءالله عاقبت بخیری بچتو ببینی
میگم آجی آخرش مدفوع داشتی؟🤦‍♀️من استرسش رو دارم

خوب خداروشکر بخیر گذشتتتتت معاینات درد داره؟

خدا حفظش کنه برات منم زایمان کردم ولی واقعا خیلی سخت بود من کیسه ابم پاره شد اصلا درد نداشتم شدید کم کم شروع شد 9شب اینا بود رفتم 12نیم اومد دنیا واقعا خیلی سخته زایمان

بخیه نخوردی؟

خوشبحالت والا منم کی میشه تمام شه شده 🥲

مبارکه عزیزم

چه مامای دلسوزی آفرین بهش

مبارکت باشه عزیزم انشالله همیشه تندرست باشه ❤️

مرسی که قشنگ تو کامنت ها پشت سر هم گذاشتی ♥️♥️♥️

عزیزممممم
مبارک باشه😍😍❤

چند کیلو بود بچت

رو تخت آوردی نرفتی رو تخت زایمان

چشم ودلت روشن، قدم پرخیروبرکت باشه برات، براماهم دعاکن من حس میکنم حین زایمان میمیرم ودووم نمیارم😕

چند هفته زایمان کردید

کمکت کردن زایشگاه امیر المؤمنین؟
اخه خودمم میخام اونجا زایمان کنم

در کل بیمارستان خوبی بود تمیز بود رازی بودم با این که ماما همراه نداشتم ولی مثل به ماما همراه کمک کرد بهم

بعد درد هام بیشتر شد بشون گفتم ورزش می‌خوام دیگه توپ آورد من روز ورزش میکردم وقتی دراز میکشم درد هام بیشتر می‌شد ولی حین ورزش نه خلاصه گفت حس فشار داشتی بگو بش گفتم دارم معاینه کرد گفت خوبه بیا پایین پله یه چهارپایه فلزی آورده گفت برو بالا بیا پایین وای که چقدر درد داشتم خیلی سخته زایمان خدایی خیلیییی 🥹 گفت حس فشار بگو که معاینات کنم من داشتم از معاینه میترسیدم تو صورتش نگاه کردم خودش فهمید دیگه گفت بیا بالا اومدم رو تخت گفت دوباره خوبه حالا سجده کن آقا این منو سجده کرد رفت دو ثانیه نشد حس مدفون حس فشار شدید اومد برام (یادم رفت بگم یه نیم ساعت قبلش برام تو دستام برام شل کننده دهانه رحم زد ) آقا من جیق کمک اومد گفت برگرد تا من برگشتم اون رفت دستکش بپوشه یه نگاهی بدون معاینه کرد گفت بیا پایین بریم اتاق زایمان گفتم نمی تونم حس فشار داشتم همش زور میزدم ناخودآگاه خوب رفت دستکش لباس بپوشد مثلا به اونا هم گفت برید ست زایمان آماده کنید نمی‌دونم چی منم هیچکی پیشم نبود فقط زور میزدم آخرم پسرم ساعت ۱۱:۵۰ دقیقه صبح به دنیا اومد رو تخت ماما اومد گفت وایییی دختر چرا اینجا منم جون نداشتم جواب بدم 😅 انگار تقصیر کنه تو باید مواظب می بودی دیگه

سوال های مرتبط

مامان دلارام مامان دلارام ۱۴ ماهگی
سلام مامانا من اومدم تجربه زایمان براتون بگم خلاصه شو
من از پنج شنبه صبح بیدار شدم گفتم بزار چای با زعفران با خرما بخورم شاید دیدی دردام شروع شد 39هفته 3 روز بودم خوردم شب که شد دردام شروع شد و ب 5 دقیقه رسید ساعت 1 شب رفتم بیمارستان گفت هنوز 1 سانتی و بستری نمی‌کنیم میخوای برو نوار قلب بگیر بیار رفتم آبمیوه خوردم ساعت 3 رفتم نوار قلب خوب بودم ولی درد داشتم گفت برو ساعت 6 باز بیا معاینه کنم باز 6 رفتم گف 1 نیم سانتی وای خیلی حالم بده بود دردام ولی دهانه رحم باز نمیشد گفت بری خونه راحت تری اینجا اذیت میشی دیگه اومدم خونه یکم خوابیدم گفته بودن شب بیا باز انقد پیاده روی کردم رفتم تو وان 10 دقیقه نشستم با آب گرم خیلی خوب بود دردم کم میکرد دیگه از شدت درد ساعت 10 شب رفتم باز بیمارستان گفت 2 سانتی وای خیلی دیگه حالم بده بود گفت ساعت 5 صبح باز بیا بستری میکنیم دیگه اومدم خونه نمی‌تونستم دردام کنترل کنم ساعت 1 رفتم گف 3 سانت 40 درصدی زنگ زدن ب دکترم کف بستری کنید دیگه بستری شدم
بقیه پارت بعدی
مامان رُز مامان رُز ۹ ماهگی
#تجربه زایمان
میدونم خیلی از اونایی که الان حامله ان مشغله و درگیری فکری دارن برای زایمانشون گفتم بیام تجربه زایمانم رو بگم و یه نکته ارو بگم که حتما حواستون باشه من بدون هیچ دردی رفتم بیمارستان برای کم شدن حرکات جنین گفت که ضربان قلب جنین بیس نداره و خوب نیستش تقریبا ۳ تا سرم بهم زدن ۴ تا آن اس تی گرفتن ولی همچنان میگفتن خوب نیست ضربان قلبش خلاصه گفتن برو بیمارستانی که میخای زایمان کنی یا یه بیمارستان مجهز تر منم چون از قبل بیمارستان آیت الله کاشانی رو انتخاب کرده بودم رفتم اونجا وقتی رفتم تقریبا ساعت ۲ شب بود گفتم منو فرستادن بخاطر اینکه بیس نداشته ضربان قلب بچه با یه حالت تمسخر گفتن برو خونه هر وقت دردات شروع شد بیا گفتم خب آخه اونکی بیمارستان گفته خطرناکه شما حالا یه ان اس تی بگیرین خلاصه با هزار منت یه آن اس تی گرفتن که دکتر گفت پایینه و باید بره سونوگرافی رفتم تو ماشین تا ۷ صبح خوابیدم تا سونوگرافی باز بشه بعد که رفتم سونو گفت ضربان قلبش رو به پایینه ولی مشکل دیگه ای که بود این بود که آب دور جنین توی این دو هفته از ۱۲ شده بود ۷ و نیم خلاصه رفتم بیمارستان و دکتر گفت باید بستری بشی ولی ممکنه تا فردا هم زایمان طول بکشه ولی ما نمیزاریم خیلی اذیت بشی خلاصه گفتم باشه فقط اتفاقی برای بچه ام نیافته معاینه ام کرد اصلا باز نشده بودم و دهانه رحمم بسته بود خلاصه بساری شدم و شروع کردن اول بهم قرص فشار دادن دیگه دردام شروع شد ساعت ۱۱ صبح بود که من دیگه دردام شروع شد هعی میومدن معاینه میکردن میگفتن باز نشده یا نهایتا ۱ سانت باز شده آمپول فشار زدن بازم باز نشدم دوباره آمپول فشار زدن تازه ۱ سانت شدم با کلی درد
مامان محمدحیدر مامان محمدحیدر ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان
من ۴۰ هفته و ۵ روز بودم ولی هیچ طوری دردام شروع نشد دکترم گفت بیا تا معاینه کنم ببینم چطوری رفتم مطب معاینه کرد گفت دهانه رحمت بسته است و بیشتر از این هم نمیشه بمونی من گفتم میخوام طبیعی باشم گفت با آمپول فشار هم فک نکنم بتونی زایمان کنی سزارین میشی گفتم اشکال نداره من تلاشمو میکنم دیگه نامه داد گفت برو بیمارستان نوار قلب بگیر ببینم امشب بستری بشی یا فردا رفتم بیمارستان معاینه کردن و نوار قلب گرفتن گفتن امشب باید بستری شی ساعت شیش بود بستریم کردن تا کارمو کردن ساعت ۸ شب معاینه کرد گفت یه سانتی دیگه دوز اول رو برام شروع کردن دردای کمی میومد سراغم منم پاشدم پیاده روی کردم و ورزش کردم ساعت دوازده شب بود زنگ زدن دکترم گفت تا ساعت یک شب سرم بگیرم بعد استراحت بدن تا شیش صبح ، ساعت یک که سرم رو قطع کردن دیگه منم دردی نداشتم یکی دو ساعت خوابیدم دیگه ساعت ۶ اومدن دوز دوم رو برام وصل کردن اینم بگم شب معاینه کرد گفت همون یه سانتی ولی دهانه رحمت خیلی نرم شده
دوز دوم رو که صل کردن دیگه دردام شدید تر بود منم مدام راه میرفتم و ورزش میکردم وقتی دراز میشدم دردام خیلی بیشتر میشد همراهم کمرمو ماساژ میداد خوب بود برام تا ۱۱ و نیم ظهر که معاینه شدم گفتن ۴-۵ سانتی دیگه دکتر گفت یه ساعت استراحت بدیم سرم که قطع شد بازم درد داشتم ولی با فاصله بیشتر
ادامشو پارت بعد مینویسم
مامان نینی کوچولو🩵 مامان نینی کوچولو🩵 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی رو میخوام بزارم براتون 😁
من عصر روز چهارشنبه ۲۹مهر یکم درد داشتم با یکم آبریزش رفتم زایشگاه معاینه شدم گفتن دهانه رحمت دو سانت بازه برو بیرون پیاده روی کن پد بزار اگه خیس شد دوباره بیا رفتم پیاده روی کردم بعد از حدود دو ساعت دوباره ک رفتم زایشگاه پد رو دیدن خیس بود گفت باید بستری بشی بستریمو کردن بعد ساعت ۶عصر بود ک شیفت عوض شد و یه مامای دیگه اومد منو برد تو یه اتاق دیگه گفت باید باهام همکاری کنی چون توی طول بارداریت ورزش نکردی این ورزش برا زایمانت خوبه و دهانه رحم زودتر باز میشه خلاصه که کم کم دردام بیشتر میشد و گفت ک ساعت ۹بهت آمپول فشار میزنیم و ساعت ۹و نیم آمپول فشار بهم وصل شد و ساعتای تقریبا ۱۱دردام خیلی شدید شد و کیسه آبمم پاره نشده بود دکتر زنان اومد و دید ک هنوز سه سانت بیشتر رحمم باز نبود بعد کیسه آبمو پاره کرد دیگه خلاصه ک تا ساعت دوازده شب دردای بیشتری اومد سراغم و ماما بالا سرم بود تنهام نذاشت تا ساعت ۲و نیم ک دیگه از بس درد داشتم زیاد فقط بالا میاوردم ماما معاینه کرد و گفت وقتته هر موقع گفتم زور بزن باهاش همکاری کردم و بعد از تقریبا بیست دیقه بچه ام به دنیا اومد ان شاالله قسمت همه تون 😁❤️
مامان فندق🌰 مامان فندق🌰 ۱ ماهگی
پارت ششم 🌷
رفتم دکترم تا دیدم گفت فکر کردم که دیگه زایمان کردی این قدر که دهانه رحمت نرم شده بود منم کلی باهاش حرف زدم گفتم بخدا کاری نمونده که نکرده باشم 🥲🥺 بهم گفت که دیگه 40 هفته شدی به انتی و جمعه دیگه باید بستری بشی برات خوب نیست بعد برام معاینه تحریکی انجام داد 🤧 گفت برم یه نیم ساعت پیاده روی کنم بعد دوباره معاینه تحریکی برام انجام داد گفت اگر تا شب دردم بگیره صبحم برم بیمارستان تا معاینه بشم من اون شب بازم رفتم پیاده روی ولی بازم خبری از درد نبود صبح رفتم بیمارستان پنج‌ شنبه صبح بود معاینه شدم گفت دو سانتی ولی سر بچه هنوز نیومده پایین زمانی که رفتم بیمارستان ازم پرسیدن ماما داری گفتم نه چون هنوز دو دل بودم خلاصه که با دکتر شیفت صحبت کردن گفت که برو دوساعت بدون وقفه پیاده روی کن منم راه افتادم ظهر بود هوا هم گرم یه دور با مامانم یه دور با بابام پیاده روی داشتم چون بیچاره مامانم این قدر قبلش باهام پیاده روی کرده بود که دیگه توان نداشت خودمم پاهامو دیگه حس نمی‌کردم کارم شده بود گریه فقط میگفتم کاش فقط بستریم کنن دیگه
مامان آراد💙 مامان آراد💙 روزهای ابتدایی تولد
سلام خانوما‌ امیدوارم حال خودتون و تو دلیتون خوب باشه 🙂❤️
من توی37 هفته و 2 روز زایمان کردم و وزن بچم 2900 بود
ساعت 7 عصر دل درد و کمر درد داشتم ولی خیلی کم حس میکردم بخاطر خستگیه تا ساعت 9 صبر کردم ول میکرد و می‌گرفت ولی بازم زیاد نبود قابل تحمل بود ساعت 10 رفتم بیمارستان معاینه کرد گفت 3 سانتی برو دیر تر بیا رفتم خونه تا ساعت یک و نیم صبر کردم دردام بیشتر شده بود نمی‌تونستم دراز بکشم و در فقط راه میرفتم رفتم بیمارستان معاینه کرد گفت 5 سانتی تا 6 سانت نشی بستری نمی‌کنیم توی بیمارستان راه رفتم تا ساعت 3 معاینه کرد گفت 7 سانتی بیا کارای بستری رو بکنیم تا سه و نیم طول کشید دردام زیاد شده بود و دیگه راه رفتن هم برام سخت بود رفتم لباس پوشیدم و آماده شدم ، رفتم توی اتاق زایمان و روی تخت دراز کشیدم ماما اومد معاینه کرد کیسه آبم ترکید شروع کردم به زور زدن ساعت 4 و 5 دقیقه بچم به دنیا اومد 🙂❤️
بخیه زدن درد نداشت چون آمپول بی حسی زد
برش هم خوردم اما درد زیاد نداشت چون درد زایمان داشتم بعد به دنیا اومدن بچه همه دردام تموم شد سبک شدم یه چند بار ماساژ شکمی دادن خیلی هم درد نداشت قابل تحمل بود بعد یه ساعت بچه رو دادن شیر بدم دادم بعد منو بردن بخش ، بلند شدم رفتم دستشویی خودم تنها یکمم راه رفتم شب هم مرخص شدم اومدم خونه کارامو خودم میکنم دستشویی و دارو و کارای بچه همرو 🙂❤️
اونقدر ها هم ترسناک نیست و قابل تحمله بچه که به دنیا بیاد همه درداتون تموم میشه انگار نه انگار درد داشتین ، شما هم امیدتون به خدا باشه خدا براتون آسون می‌کنه امیدوارم به سلامتی نینی هاتون رو بغل بگیرین ❤️
اگر درد زایمان داشتید شربت خاکشیر بخورید باعث میشه رحم لغزنده بشه و بچه لیز بخوره زودتر به دنیا بیاد
مامان علیسام مامان علیسام ۱۲ ماهگی
پارت ۱
سلام رفقا قرار بود بیام تجربه زایمان بگم

من قبل زایمان دو بار بستری شدم بیمارستان بخاطر انقباض و اینا
و تو هفته ۳۳ یک سانت دهانه رحمم باز بود
تا ۳۵ استراحت کردم بعد ۳۵ ادامه کلاس ورزش های ماما رو رفتم و تو خونه ورزش میکردم هر روزم میرفتم بازار پیاده روی و خوشگذرونی 😂
تا ۳۸هفته و ۵ روز که چند روزی بود حرکتاش کم شده بود بعد از ظهرش ک بازار بودن برای پیاده روی گفتم تا بیمارستان هم برم برا ان سی تی
رفتم ان اس تی گرفتن و گفتن خوبه قلبش اینا و تو دستگاه انقباض هم نشون میداد

ی زنه بود اونجا گفت بیا تا معاینه هم کنیم ببینیم چند سانتی دیگه معاینه کرد و گفت دوسانتی
میخواستم برگردم خونه ک احساس خیسی کردم رفتم سرویس دیدم خون میاد ازم رفتم بهشون گفتم گفت بیا تا معاینه کنم دوباره معاینه کرد و سه سانت شدی برو ی ساعت راه برو یا بیرون بشین بعد بیا ببینیم ویکم راه رفتم ک کمر اینا خیلی درد میکرد دیگ نشستم تا ی ساعتش تموم شد رفتم گفت نزدیک چهاری اگه هنو تحمل داری بستری نشی بهتره برو ی دو ساعت دیگ بیا دیگه منم رفتم خونه شام اینا خوردم لوازمم رو جمع کردم باز برگشتم بیمارستان که دوباره معاینه کرد گفت چهار ونیمه تقریبا و کارای بستریمو کردن و فرستادنم بخش زایمان رفتم بالا اونجا باز خودشون معاینه میکنن
و گفت تو هنو سه سانتی چرا پایین گفته چهارو خورده ای و..
باید منتظر بمونی صبح شه تا دکتر بیاد بگه چه کنیم
مامان نیکان 😍 مامان نیکان 😍 ۱ سالگی
مامان رستاوفرهان
🧸 مامان رستاوفرهان 🧸 ۹ ماهگی
((تجربه زایمان طبیعی ))
چهل هفتم کامل بود رفتم بیمارستان معاینه شدم گفت دوسانتی بستری شو و ترشح زیادی هم داشتم تا لباس هامو عوض کردم رفتم داخل اتاقم اومدن دوباره معاینه کردن گفت سه سانتی خوب داری وپیش میری و کیسه اب رو زدن دکتر گفت یه ان اس تی ازت میگیرم بعد بیا پایین از تخت تا ورزش کنی ساعت شیش و نیم بود سرم رو بهم وصل کرد یه آمپول هم زد توش و من شروع کردم به ورزش بازم یکم دردم شروع شدبرام توپ آوردن گفتم روی اینم ورزش کن خلاصه دردای خفیفی داشتم اومدن معاینه کرد گفتن چهار سانتی گفتن دردات شدیده گفتم نه هی یه چیزایی میریختن توی سرمم بهم گفتن برو روی تخت حالت سجده برو خیلی بهت کمک میکنه یک ساعت و نیم گذشت معاینه کردن هفت سانت بودم از تخت اومدم پایین احساس فشار داشتم توی معقدم و یکم درد داشتم ناخودآگاه زور زدم و سر بچه اومد پایین و دکتر رو صدا کردم وقتی دیدن سربچه رو با عجله اومدن بالاسرم برش زدن و با سه تا زور پسرم بدنیا اومد کلا دوساعت طول کشید زایمانم
فکر کنم چون با زایمان قبلیم فاصله کمی بود ۱۷ماه پیش بود زایمانم آسون بود سره دخترم ولی اذیت شدم پنج ساعت درد کشیدم ولی بعدش خونریزی کردم و معاینه ها و ماساژ ها اذیتم کرد