۱۴ پاسخ

برگای ادم ازاین سطح تفکر میریزه به شیر دختر احتیاج داره اخه؟؟؟😐😐😐😐زخمش عفونت کردم حتما تقصیر شیر تو بوده با دل صاف و نیت قلبی ندادی😑
با شوهرت اول مشورت کن و بگو شیرم خیلی کمه شیردوشمم نیست بنظرم بهتره مامانتو ببرین دکتر خدایی نکرده چیز خطرناکی نشه انتی بیوتیکی چیزی بخاد وگرنه بحث یذره شیر جیزی نیس بخوام دریغ کنم(اینجور بگو شوهرت فک نکنه از روی بدی نمیدی)

برو خونش ، عیادتش همونجا جلوش توی استکان یکم سینه ات رو فشار بده خودش ببینه همینقدر شیر داری فقط ، بده دستش و‌تمام
میتونی هم شیر گاو رقیق کنی براش بفرستی بگی شیر خودمه 🤔
البته شاید بخوره بفهمه 🤣

یذره بدوش بده بگو شیرم کم بود همینقدر تونستم با سرنگ هم میتونی بدوشی
همیشه نمیخواد که همین یبار و میخواد دیگه ثواب داره

شیر برا زخم من نشنیدم . نکنه برا کار دیگه ای میخواد . بهش نده
من مامانم برا زخم پای مادر بزرگم هسته خرما رو رو اجاق میسوخت پودر میکرد با عسل قاطی میکرد بهش میزد خیلی خوب بود فکر کن دکترا میخواستن پاشو قطع کنن خوب شد

انقد بزرگش کردی انگار یه شیشع شیر میخاد
همون ته استکانم براش کافیه

ب هیشکه اعتماد نکنین ادما خیلی بد ذات شدن

یکم شیر پاستوریزع بریز ببر بده بعش
بگو شیر خودمه

برو جلوش انجام بده که ببینه شیر نداری

بگو شیر خودم خشک شده فقط شیر خشک میخوره بچم

بسم الله الرحمن الرحیم..... نده اصلا

من تا الان همچین چیزی نشنیدم
شیر ی چیز دیگه بده تو ی ظرف کوچیک بگو همینقده
شیر خودتو نده معلوم نی میخواد چی کنه

شیر گاوی بزی خری چیزی بیار یکم رقیق کن بده بهش بگو بیا شیر خودمه

مرحم چیه خب بره دکتر.این کارها چیه؟؟بعد اینکه حالا شیر میخوان و این مدلی ن.مگه چیه؟چقدر دلیل آوردی برای اینکه مثلا یکم شیر ندی بهشون..

حالا یکم بدوش چیزی نمیشه

سوال های مرتبط

مامان حسین 👣💙 مامان حسین 👣💙 ۲ سالگی
مامانا
من از وقتی سر حسین زایمان کردم بدنم کلا ضعیف شد و بنیه ام و از دست دادم.
چون الرژی به پروتیین گاوی داشت من یک سال نتونستم لبنیات و گوشت خیلی چیزای دیگه خوب بخورم شیر خشکم نمیخورد حسین .
شانس دوباره ۱۸ماهگی حسین باردار شدم .
و الان ماه هشتم داره شروع میشه ،خودم حی میکنم لاغر تر شدم و واقعا بدنم کم اورده .
میترسم بعد از زایمان بدتر ازاینا بشم .اصلا دوست ندارم به بچه دوم شیر بدم فقط ۱۰روز اول بخاطر اغوز
و چون میدونم بدنم ضعیف شده مدام دلم میخواد بخوابم
از لحاظتغذیه ام خیلی به خوردن تنبلم و با حسینم وقت نمیکنم
مثلا دلم میخواد یه غذای مقوی یا هر چیزی که هوس میکنم درست کنم بخورم ولی با بچه کوچیک نمیتونم بیشتر بیشتر بخاطر خستگیمه .
اینا همه باعث شده افسرده بشم از اینکه همیشه خسته ام بی جونم و بشدت لاغرتر از قبل شدم
قیافم خسته و بی روح شده از اینکه میرم بیرون دخترای هم سن خودمو میبینم مجردن و شاداب حسرت میخورم🥴
مادرانه
فرزندپروری
فرزند دوم
کودک دوساله
زایمان
الرژی
بارداری
لاغری
چاقی
تغذیه
واکسن
مامان فندق مامان فندق ۲ سالگی
یه ماه مونده تا پسرم بشه دوساله دارم فکر میکنم چقد سخت بود چقدر حس افسردگی مزخرف بود حس اینکه دیگه برا خودم نیستم دیگه چون مادرم باید از همه چی بگذرم دیگه دوره خوشیای من تموم شد چقدر گریه کردم چقدر دلم به حال خودم میسوخت اینکه من حتی نمیتونم تنهایی دستشویی برم اینکه باید تا آخر شب منتظر باشم شوهرم بیاد تا من یه حمام برم که اونم آخر شب اینقدر خسته میشدم که خوابم می‌برد اینکه یه روزایی سه چهار شبانه روز از بچم که تب داشت بدون استراحت مراقبت کردم اینکه ظاهرم تغییر کرد زیر چشام از بی خوابی گود شد چاق شدم بدنم دیگه تحلیل رفته بود چقدر شبا به ارزوهام و کارایی که میخواستم انجام بدم فکر کردم به اینکه دیگه نمیشه برم سر کار دیگه نمیشه بی محابا برم تفریح خوشگذرونی دیگه نمیشه با وجود بچه چقدر سخت بود اینکه همه ازم انتظار مادری کردن داشتن و من اولین تجربم بود اینکه چرا واقعا نگفتن منم همراه بچه مادری یاد میگیرم نه اینکه از قبلش همه چیو بلد باشم ولی الان خیلیییی بهتره الان که اینجا وایسادم دستم باز تره برا رسیدن به خودم برا تفریح برا... اینجایی که وایسادم دارم کیف میکنم برا هر حرکت جدید پسرم وقتی میبینم داره حرفای جدید میزنه داره بازی میکنه یه ماه دیگه میبرمش باشگاه و مطمئنم منم با بزرگ تر شدنش میتونم خیلی کارای دیگه رو شروع کنم برم باشگاه برم سرکار و خیلی چیزای دیگه الان خیلی خوشحالم تو قراره روز به روز بزرگ تر از قبل شی مستقل تر و یه رفیق برای من باهم قراره دنیا رو کشف کنیم و با هم خیلی کار هارو تجربه و شروع کنیم خیلی خوشحالم که دارمت سام کوچولو🫂❤