۵ پاسخ

ن من برا خودش گریه کردم
اینقدر که بهش سرم دستگاه وصل بود
اینقدر که این جگرگوشه طاقتش نداشت
این خون هایی از سینه کوچولوش میومد بیرون مگه طاقتش داشت

من بعد دوماه بستری هر روز هر روز آمپول،سرم،دارو فقط خواستم از خدا سلامتیش بود
اون چشمای کوچولوشو وقتی شب آخر باز کرد نگام کردم مردم از شرمندگی که نتونستم مادر خوبی براش باشم
و فرداشم که گفتن فرشته کوچولو دیگه نتونست تحمل کنه دلم برای همسرم سوخت که فقط نگاه می‌کرد تو چشمام ببینه من الان چی میشم...‌

دلسوزه ترازاون بزرگ کنی دکترش کنی بخواهی بالاش نازکنی بی دلیل کشته بشه بیمرم برادل خالم زحمت بی فایدکشبیددکترش ازدست داد

تصویر

ولی من خیلی با رنج هام بزرگ شدم و رشد کردم، مخصوصا این سه سال آخر و بعد دو تا سقط انگار جور دیگه ای زندگی میکنم، خیلی برای خودم عزاداری کردم که هیچکسی ندید، ولی در نهایت بلند شدم جام چون درد و رنج همیشه هست

اره منم تو زندگیم خیلی عذاب کشیدم . دلم به خال خودم میسوزه. هرشب ارزو میکنم فردا از های بیدار نشم . دوس دارم زودتر بمیرم برم پیش دخترم.

من دیگه اگه ب غصه و رنج هایی ک کشیدم تو این سن قکر کنم خیلییییی دلم برا خودم میسوزه خیلی بعضی موقع ها هم بخودم میگم من نحسم و دلم برا شوهرم میسوزه ک پاسوز من شده و من لایق نیستم مادر بشم و اونو از پدر شدن محروم کردم
بیش از اندازه دلم برا خودم میشوره ابن همه سختی از ۱۰ سالگی برا ی آدم خیلیه
خیلی بد دردیه آدم دلش برا خودش بسوزه🥲
ولی امید دارم میگذره چون خدایی دارم ک بزرگتر از حد تصورمه

سوال های مرتبط