۱۷ پاسخ

تو تنها نیستی عزیزم ماهم همین شرایط داریم از یه زندگی راحت به جایی رسیدیم که باید در اختیار بچه باشیم همش من هیچ جا نمیتونم برم با بچه چون نااروم قشنگ رنگ اتاق خونه رو گرفتم ولی چ میش کرد این دوران پشت سر میزاریم تموم میشه

دارم به خودکشی فک میکنم دیگه روانی شدم همش گریه میکنه دخترم اثلا خاب به چشماش نمیاد بیسچاری دهنش بازه فقط گررررریه و نق نق دلم میخاد خودمو دار بزنم دیگ رد دادم

دقیقا همه ی مادرا الان این حالو دارن . نزار افسردگی بیاد سراغت باید باهاش بجنگی بخدا طبیعیه بخاطر هورموناس بعدشم یهو مدل زندگیمون تغییر کرده دیگ مال خودمون نیستیم .تنها راهی اینه که خودت به خودت کمک کنی‌ با خودت حرف بزن بگو این شرایط تموم میشه یروزی دلت برای کوچیکی بچت تنگ میشه یروزی دیگ برای غذا و خواب بهت احتیاج نداره دیگ تو بغلت جا نمیشه لذت ببر . میگن که چهلم در بیاد یکم اروم تر میشه قلقش میاد دستت
منم خیلی حالم بد بود ولی سعی کردم خودمو بلند کنم من افسردگی بارداری داشتم خیلی سخته

منم همینم دقیقا خسته شدم

بزرگتر شد بهتر میشه وقت پیدا میکنی دو ماه اول خیلیییی سخته ولی از دو ماه بگذره وارد سه ماه بشه خیلییی بهتر میشه

عزیزم همه همینطوریم وقتی مادر میشی از شرایط قبل ناخودآگاه فاصله میگیری
باید صبوری کنی

هعی
و بد تر این که حال روحیمون رو کسی درک نمی کنه و می گن مادری دیگه یا بد تر می زارن به حساب ناتوانی

سلام‌ منم هستم کلا حالم ازخودم بهم میخوره من بارداری اولم اینجورنبودم این دومی اینجوری شدم هیچی نمیتونم بخودم برسم هم دخترم کوچکیه همش نق میزنه وقتایی خوابه مجبورم ب خونه آشپزی ودختربزرگترم برسم هنوز‌بیکارنشدم بازدوباره بیدارمیشه شروع میکنه ب نق دوتا عروسی داشتیم همه فامیلاشوهرم رفتن من تنهاخونه میرن پارک استخر ودورهمی من نمیتونم😩😩😩

من تازه دارم فک میکنم بعد زایمان برم برالایت موهام😁 جشن و عروسی داریم

عزیزم منم این شرایط گذروندم 4ماه خونه بابام موندم بعد از واکسن 4ماهگی اومدن خونم ولی بازم بچم بی قراری داره اما روالش دستم اومده دیگ تو خیلییی زوده برا اینکه بخا امور بیاد دستت الان ک کولیک داره بچت و واقعا بی قراری هاش دست تنهایی سخته گذروندش سعی کن بری پیش خانوادت

طبیعیه ولی حتما براحال خودتم شده ی سفر کوتاه یکی دوروزه برو خیلی رو روحیت تاثیرداره
هم بچه طبیعتو ببینه ارومتره همش سقف سفید جلو چششه😅

منممم منم بچم اصلا نمیخوابه همش در حال نق زدن حتی یه دقیقه هم نمیخوابه همش باید بغلم باشه اصلا خونه زندگی دارم انگار بمب منفجر شده نمیزاره کارامو کنم خیلی سخته خسته شدممم دیگه😫😫

منم مث شمام
حسرت ی اصلاح درست حسابیم ی ارایشگاه،ی حموم طولانی کتاب خوندن

اولش اینجوریه کم کم خوب میشه ولی برو مسافرت چرا نری

دقیقا همه ما که نوزاد داریم تو همین شرایطیم
فکر میکنیم میتونم بعده بچه دار شدن به کارامون برسیم اما واقعا نمیتونیم چون انرژی و توان نداریم مخصوصا اگه شب بیداری داشته باشیم فکر میکنم حداقل یکسال تا دوسال نمیتونیم انچنان به خودمون فکر کنیم یا حداقل به کارای دلخواه برسیم اینم تاوان مادرشدنه
البته اگه کمکی داشته باشی که از خوش شانسای روزگاری

خواهر دیگ باید سوخت ساخت چاره چیه دخترتم بزرگ میشه سفراتم میری بخودتم میرسی .باز دلت برا کوچیکیا و این نق زدنا تنک میشه

سلام عزیزم احتمالا این علائم نشون دهنده کولیکه
این حالت هاش از چند روزگی شروع شد دقیقا؟؟؟؟؟

سوال های مرتبط

مامان ی دخمل🩷 مامان ی دخمل🩷 ۳ ماهگی
امروز ۵۳روز ک از زایمانم میگذره و داشتم ب این فکر میکردم ک چقد روزای اول زایمان سخته و کسی چیزی از حال و هواش نگفته بود !!!۲هفته مامانم کنارم بود و راهش دور و رفت و بعدش من موندم با بچه ریزه میزه ای ک هیچی بلد نبودم و زردی ک دست بردار نبود و داخل دستگاه میزاشتم!!! حالا کنار اینا و شب بیداری و زخم سزارین باید ب خونه و ناهار شام میرسیدم و جز ب بچه ب هیچ کاری وقت نمیکردم برسم خودم در بدترین وضعیت لباس و مو بودم و خونه ای ک همیشه برق میزد حالا کثیف کثیف بود و رفتاری ک همسرم میومد و همیشه خوب بود حالا دیگ شده بود ب اهمیت ندادن و حرف نزدن حتی جدا خوابیدن !!!!میدونم برای همسرمم سخت بود اونم از خونه ای ک همیشه آرامش و تمیزی بود حالا ی زن بی حال و خونه کثیف بود اما خب ب مرور درست شد شاید حکمت چله همین باشه تا آدم ب خودش میاد و روال زندگی میفته رو دستش !کسایی ک تو شرایط روزای اول زایمانن نگران نباشن اینا موقتیه و میگذره و دوباره همه چی برمیگرده ب روال قبل با این فرق ک الان ی فسقلی هس ک خندش میارزه ب کل دنیاااا ❤️
تو شرایط سختمم بازم بابت وجود دخترم خداروشکر میکردم و تنها دلیلم این بود ک خوب باشم ک گریه نکنم از حال بدم تا بتونم افسرده و غمگین نباشم برای دختری ک امیدش منم برای همسری ک نیاز ب حال خوبم داشت ...
مامان گلی و پسرو مامان گلی و پسرو ۱۲ ماهگی
میدونی ۴۰ و اندی روز ک گذشته از زایمان من، اما من هنوز شرایطمو نپذیرفتم، برای همین خشم دارم عصبانی‌ام..
بچه دومم خداخواسته بود ، تا قبل اینکه زایمان کنم ک طفل معصوم رو دوست نداشتم، اما وقتی زایمان کردم و دیدمش ، محبتش ب دلم افتاد.
اما بازم هنوز نپذیرفتم ک دوتا بچه دارم..
اخه من هنوز دلم میخواست با دخترم عشق کنم اما الان حتی وقت نمیکنم پوشکش رو عوض کنم 😓
لطفا بهم نگید ناشکری نکن، خودم شکرش رو بجا اوردم ، اما خسته ام خیلی خسته
انقد این بچه بغل منه و گریه میکنه یا خوابه ک نمازام قضا میشه ، غذا وقت نمیکنم بخورم
اصلا نمیفهمم کی صبح میشه کی شب میشه
ای خدا کمکمون کن، ب من ب همه مامانایی ک تو شرایط سختی‌ان😔
تحمل‌م دیگ داره تموم میشه ، گاهی وقتا دلم میخواد این دوتا بچه رو ول کن پیش شوهرم، فرار کنم برم، برم چند روز استراحت کنم
خیلی غر دارم
امسب شوهرم رفت دخترمو بخوابونه اما مریم همش بهونه میکرد و گریه میکرد نمیذاشت لباسش رو عوض کنه ، منم ک طبق معمول داشتم نی نی میخوابوندم
اخر سر شوهرم از اتاق اومد بیرون گفت تحملم تموم شد، نمیتونم بخوابونمش
من ی بچه بغل ک گریه میکرد ی بچه رو پام تکون میدادم ک تروخدا بخواب
کاش منم ب همین راحتی میتونستم بگم تحملم تموم شده، میذاشتم میرفتم، میرفتم استراحت میکردم
خیلی دلم پر بود خیلی حرف زدم