به عنوان درد دل اینجا مینویسم
خانما من از روزی که ازدواج کردم با مادرشوهرم اینا تو یه خونم چون اوایل عروسی شوهرم زیاد قرض داشت و پول رهن خونه رو هم نداشتیم قبول کردم باهاشون تو یه خونه باشیم الان سه سال میشه نه یه مسافرت تنهایی رفتیم از دستشون هرجا رفتیم باهامون بودن ن میتونیم بریم خونه بگیریم و جدا بشیم ازشون من به دعا اعتقادی نداشتم ولی الان میفهمم چقد دعا تو زندگی من تاثیر داشته و رابطه منو شوهرم رو سرد کرده از هم دور شدیم تو سکوت فقط داریم زندگی می‌کنیم به عنوان یه زن و شوهر ک یه بچه دارن گاهی خیلی خسته میشم نمیتونم به شوهرم ثابت کنم مامانش داره واسمون دعا میگیره از هم دور شدیم انگار دهن منم بستن یه وقتایی رفتار شوهرم خیلی بد میشه یه وقتایی خیلی خوب اگه اینجوری ادامه پیدا کنه من نمیتونم دیگه این زندگی رو ادامه بدم خیلی خستم نمیدونم چیکار کنم

شیر خشک تروویتال پوشک شیرخشک ریفلاکس دندان لثه کولیک بارداری

۱۲ پاسخ

منم اوایل ازدواج خونه پدر شوهرم میشستم با این تفاوت که از ما رهن و اجاره هم گرفتن، تو زندگی ما دخالت نمیکردن خدایی اما از همه چیز ما باخبر بودن مثلا کجا میریم با کی میریم چی میخوریم، خواهر شوهرم همه رو میزاشت کف دست خواهر شوهرای دیگم‌ یه دونه کلید از خونه ما داشتن من هر وقت میرفتم سرکار حس میکردم راحت می‌رن خونم میان برای همین همیشه خونم تمیز نگه میداشتم کلا استقلال نداشتیم وقتی حامله شدیم به بهنونه اینکه میخوام به مامانم نزدیک بشم از اونجا بلند شدیم

اگ واقعا احساس میکنی دعای در کار هست
نیاز نیس ب شوهرت بفهمونی
برو دعا رو باطل کن

منو شوهرمم عاشقانه بودیم انقد حسود داریم 😞 کاهی خیلی اذیت میکنیم همو

ای امان از دست این قوم شوهر اینا چرا این جورین شما حق داری گلم حرفات واقعا بجاست میدونی تا شوهرت دلش نخاد یه قدم بر نداره هیچی درس نمیشه منم همین روزا کشیدم همش فکر میکردم مادرشوهرم مقصره ولی هیچکس گناهی نداشت تا وقتی شوهرم نمیتونست چشاش وا کنه ببینه این زن چه رنجی داره میکشه دست زنشو بگیره یه خونه جدا بگیره تا خودش عرضه نداشته باشه هیچی دیگه

می‌دونم حرفت حقه سخت زندگی با مادر شوهر من که بودم نمی‌تونستم زندگی کنم الان دو طبقه س طبقه بالا اونا بالین حال بازم باهاشون نمیتونم همیشه دعوا داریم

به خانواده ت بگو به شوهرت بگن دیگ خسته شدی و استقلال میخوای و اینکه اگ خونه جدا بگیره هر چند کوچیک اما زودتر مستقل میشید و خودتونو جمع و جور میکنید
بگن که اگ این کارارو نکنه برای تو هنوز تو خونه شون جا هست و بر میگردوننت.
عزیزم کاشکی قبول نمیکردی باهاشون همخونه بشی

سلام عزیزم حرفاتو که خواندم یاد خودم افتادم منم همین درد و دارم اما ای کاش از اول جدا خونه می‌گرفتی با مادر شوهر یجا باشی همینه اختیار خودت و بچت و شوهرت نداری همه ی اختیار هاتون میوفته دسته مادر شوهر من هم الان با مادر شوهر یجا هستم طبقه پایین مادر شوهرم بالا من اما هفت سال نتونستیم یه بیرون مسافرت بریم دوتایی با بچه ها هر جا بریم دخالت مادر شوهر هست میتونی توام بری پیش دعا نویس شاید مشکلت حل شد اما در کل تا وقتی باهم هستین همین مشکل دارین

اون بچه به تو احتیاج داره

چه میشه کرد بخاطر بچه ات هم شده باهاشون بساز

منم مادرشوهرم‌همینه

از مامانت کمک بگسر

اینم بگم منو شوهرم ازدواج عاشقونه داشتیم خیلی خوب بودیم یعنی بدون هم نمیتونستیم نفس بکشیم حتی نمیدونم الان بدون اینکه جنگ و دعوایی داشته باشیم از هم دور شدیم همش سکوت کردیم دیگه از این سکوت و زندگی تکراری خستم

سوال های مرتبط

مامان یزدان 🫀 مامان یزدان 🫀 ۱۶ ماهگی
الهیییی که من دوره تو بگردم‌زندگیم‌ ❤️
بچه هایه چیزی : یزدان به شدت و به شدت مامانیه و من از این لحاظ هم خوشحالم هم ناراحت خوشحال از ابنکه منو نقطه امنش میدونه حس خوبی میگیره وخب برام خیلی لذت بخشه که پیش بقیه مدام سراغ من میاد و بغل منو میخواد ، و ناراحت از این بابت که خیلی جاها نمیتونم به کارام برسم یا نمیتونم‌پیش کسی بزارمش تو خونه مدام به پای من چسبیده حتی بغل باباشم نمیره خیلی زمین‌میوفته بدو بدو گریه کنان میاد بغل من، بیرون رفتنی دوس داره دسته منو بگیره، خوابیدنی پیش من می‌خوابه، حموم با من میره کلا تو خونه، مهمونی ،بیرون، هرجا که باشیم بیشتر چسب من تا باباش وبا وجود اینکه خیلی دوس دارم و همیشه هم‌میگفتم کاش بچم مامانی بشه دنیا اومد
ولی خب گاهی اوقاتم خسته میشم
نمیدونم چیکارکنم این چه مرضیه که هم میخوای هم نمیخوای ،اینجوریم که انقد همیشه با من بوده
اینجوری بگم از ۵ باری که میوفته یا با گریه چیزی میخواد شاید یه بارشو سمت باباش بره و من به همون یه بارم حسودیم میشه
یه طور عجیبو غریبی بهم وابسته ایم و خودمم طاقت حتی نیم ساعت دوریتو ندارم ولی میگم دیگه یه جاهایی خسته میشم نمیدونم چمه
نمیدونم منظورمو فهمیدید یان ؟؟
.
.
.
فرزند پروی شیرخشک نوزاد پوشک گهواره
مامان فندق مامان فندق ۱۴ ماهگی
میگم خواهر شوهرا من دوتاشون یه اخلاق خاصی دارن خیلی تو مخمه حالا شاید زیادم بد نباشه یا اصلا اخلاق بدی نباشه ها ولی من خیلی بدم میاد مثلا یه پولی ک ازشون بخوای خودتو آدم حساب نمیکنن میزنن به کارت شوهر مثلا چند وقت پیشا سبزی خورشتی برا خودم درست کرده بودم یه ۶کیلوش زیاد بود فریزرم جا نداشت بهم گفت بدشون به من برا همسایم پولشون یه ۷۰۰ ۸۰۰بود من سبزی ها رو درست کردم زحمتشون من کشیدم بعد این بعد دوماه ریخته به حساب شوهرم بعد اصلا به منم نگفته ک مثلا ریختم به حساب شوهرت در صورتی ک اصلا شوهرم روحش هم خبر نداشت ازین کار یا اون یکی خواهر شوهرم از فامیلشون ک روستاییه شیر خریدم زنه بیچاره گاوداری میکنه همه کارا با خودشه شوهرش نشسته همون جا اصلا هیچ کاری نمیکنه حالا مریضم هست نمیتونه بلند بشه بعد پول شیرو میریزم میخوام به زنه نشون بدم خواهر شوهرم گوشی رو سریع میگیره میبره نشون شوهره میده چقدر بدم اومد خو زنه ناراحت میشه اون سختی کشیده به زحمت این شیرا چیزا میفروشه شوهره همونجا نشسته چکاره ست
حالا بیاین بگین به ما چه 😂😂😂عصبی شدم از کارش شوهرم ک نمیشه اصلا باهاش حرف زد گفتم بیام اینجا بگم خالی شم 😂😂😂😂شیر خشک پوشک رفلاکس شیر خشک پوشک رفلاکس فرزند پروری سیرخشکپوشک رفلاکس فرزند پروری شیر خشک پوشک رفلاکس فرزند پروری کولیک کوایک کولیک کولیک کولیک کولیک کولیک کولیک کولیک کولیک