۴ پاسخ

بنظرم هر بچه ای که بیشترین وقتو با مادرش میگذرونه ناخداگاه همینه
دختر منم همینه

پسر منن دقیقا این شکلیه
و این ک همش میگه مامان پیر نشیا چشات چروک نیفته ها آخه من قلبم میشکنه ب تو چیزی بشه 🥺میگه آخه تو عمرو نفس منی

پسر منم با گریه من گریه اش میگیره ولی بی نهایت به باباش وابسته تره تا من
حاضره همه کار بکنه که باباش خم به ابروش نیاد

پسر منم دقیقا اینجوریه نقطه ضعفش منم
حالا با اینکه تو خونه زیاد اذیتم میکنه ها ولی از طرفی هم اینجوریه

سوال های مرتبط

مامان پسر چیا مامان پسر چیا ۵ سالگی
تجربه من از خرید کاپ قاعدگی🧐


جونم براتون بگه ک از وقتی پسر کوچیکه رو باردار شدم نمیدونم چی شد و چرا که همیشه خدا گرممه حتی وسط چله زمستون من از شدت گرما یدونه کفتان میپوشیدم و بازم با این حال گرمم بود ضمن اینکه آزمایش هم دادم و همه چیز نرمال بود..

تا اینکه رسیدیم به تابستون و من همچنان گرممه، شیر خودم رو میدم و بعد از مدتها پریود هم شدم،، خلاصه ک از گذاشتن پد واقعا کلافه بودم زمان پریودی توی این هوا برام سخت بود اینکه پد خیس بشه ک دیگه بدتر،،، تا اینکه چند روز پیش با کاپ قاعدگی آشنا شدم و نظرات مختلف رو. خوندم 90 درصد افراد راضی بودن خلاصه سفارش دادم و خیلی سریع دقیقا تایم پریودی به دستم رسید،، تا شکل و شمایلشو دیدم گفتم فک کنم جزو اون ده درصد ناراضی باشم تا اینکه استفاده کردم.. الان روز دومه و خیلی خیلی خیلی راضیم،، کاش زودتر باهاش آشنا شده بودم...

اگه سوالی راجبش دارین بپرسین جواب میدم خوشکل عسلا🥰


فرزند پروری بارداری بارداری نوزاد شیردهی فرزند
مامان ❤جوجه کوچولو❤ مامان ❤جوجه کوچولو❤ ۶ سالگی
فرزندپروری ریفلاکس تب سرماخوردگی
نوستالژی
عکس اسباب بازیهای کودکیتون رو اگر دارید بذارید ، خودم عاشق این دوتا هستم . هر موقع نگاه میکنم یاد کودکیم میافتم و احساسی که اون موقع داشتم🥺 خیلی با برادرم که تقریبا یکسال خودم کوچیکتره خوب بودم و وابستگی به هم داشتیم یعنی شیر به شیر بودیم ، برخلاف بچه های الان جونم به جونش بند بود اونم همینطور 🥲 خواهرم پنج سال از من کوچیکتره و من و برادرم خیلی مراقبش بودیم . تو خاله بازیای کودکانمون برادرم وقتی میرفتیم خونش خسابی ازمون پذیرایی می کرد . اون موقع بیسکوییت کرم دار نبود اما برادر من دو تا بیسکوییت ترد رو بر میداشت وسطش الو میذاشت ما میرفتیم خونش پذیرایی می کرد🥺 خدا میدونه چقدر دلتنگ غون روزا میشم که چقدر زندگی خوب و شیرین بود 🥲
بابام عر موقع نی خواست صبح بره سر کار زیر بالشت هر کدوممون به تناسب سنمون پول میذاشت هیچ کدوم گله نمی کردیم 🥺
دانشگاه تهران درس نخوندم اما با برادرم دانشگاه تهران دو سال شایدم بیشتر مهد کودک رفتیم خیلی دوران خوبی بود ،میان وعدمون بیسکوییت پتی بور با شیر بود . ظهرا باید حتما می خوابیدیم . نقاشی داشتیم و بازی با دوستامون ،تو محیط خیاط دانشگاه زیر کاجای خوشگل حیاط قایم موشک بازی می کردیم . یادم نمیره چقدر همه چی عالی بود . یادم نمیره ابله مرغون گرفتم بابام رو گردنش منو تا سر تهرانسر برد تا به درمانگاه ببره برگشتنی برام ی جوراب بلند سفید با ملی ستاره بنفش کم رنگ خرید 🥲 یادم ننیره به دیوار تکیه داده بودم و بقیه سر سفره بودن و غذای منو با سینی اوردن من خوردم ‌، پنج سالم بود . یادم نمیره جونم به جون خواهر و برادرم بند بود و خیلی چیزا که یادم نمیره و یادش میافتم دلتنگشون میشم🥲🥺
فرزندپروری ریفلاکس تب سرماخوردگی