۹ پاسخ

عصبانی نباش تو خونه ورزش من منم همین کارو میکنم آرایشگاه هم سه چهار ماه یکبار میرم چاره چیه بچه گریه میکنه فقط مارو میخواد

دختر منم فقط با شوهرم میمونه بابقیه یه‌دیقه هم نمیمونه

دخترمن پیش مادرشوهرم میمونه فقط الان چندروزیه مثل بچه کوالا آویزون منه حتی بغل باباشم نمیره زیاد

گناه داره
منم خیلی خیلی دلم میخواد برم باشگاه ولی شرایط جور نمیشه .
دیگه یه قسمتی از مادر شدنه کاریش نمیشه کرد

دختر منم خیلی وابسته است
حتی دشویی میرم گریه می‌کنه

🥹♦️🤩هر عکس 80 تومن 😎♦️🤤

با تم های لاکچری و خاص از نوزادی تا بزرگسال  👑💝
جشن و تولد  ، نوزادی و ماهگرد ، بارداری و دندونی ، و انواع مناسبت های دیگه 😍🔥
@ilamiiiiii آیدی روبیک
   @Dilanhosein آیدی تلگرام
🌺🍀ثبت سفارش ۰۹۹۳۱۴۰۰۹۶۰ پیام رسان روبیکا یا تلگرام پیام بزارید🌼🍀

بنظرم الان ک زمان وابستگیشه نرو
یا باید زودتر میرفتی تا الان دیگ نمیرفتی
یا چند ماه بعد برو ک فهمیدی وابستگیش کمتر شده
منم قبلن هر جا میرفتم پسرمو پیش شوهرم میزاشتم
ولی الان نمیزارم چون میدونم برمم بهانه گیری میکنه

عزیزم عادت میکنه کم نیار ، هیچکی اندازه خواهرزاده من وابسته نبود بعد یه ماه چنان عادت کرد له جدایی از مامانش چون مامانش معلم بود البته بگم یه سالش به بالا بود ولی فرقی نداره بچه ها عادت میکنن باید تحمل کنی و ادامه بدی بعد دوهفته یه ماهی عادت میکنه

حالا برعکس دختر من بود و نبود من براش فرقی نداره مامانمو بیشتر از من دوست دارن😪😂تازه به مامانم میگه ماما منم این وسط هیچکاره ام

سعی کن حواسشو پرت کنی نفهمه میخوای بری بیرون من دخترم لباس بیرونی تنم ببینه شروع می‌کنه به گریه کردن

سوال های مرتبط

مامان توت فرنگی مامان توت فرنگی ۸ ماهگی
ادم غر زدن نیستم و میدونم بچه اذیت داره بلاخره ولی امروز خسته ترین بودم از یه طرف حوصله نداشتم از یه طرف ماهلین انقد گریه کرده از بعد ظهرم از خواب بیدار شد گریه میکرد باباش برد بیرون پیش عموهاش بود اومد باز گریه میکرد لباسشو دراوردنی دیدم دستش درد میکنه شوهرم نگاه کرد گفت در نرفته انگار‌درد میکنه فقط ولی درد میکنه نمیتونه چهار دست و پا بره اکه تا فردا خوب نشه میبرم دکتر از یه طرف لامپ شارژی زمن بود برداشت کوبید صورتش انقدرگریه کرد نفسش رفت نمیتونم حتی گریه کنه تلاش میکرد گریه کنه نمیتونست از ترس منم داشنم‌گریه میکردم نمیدونستم چی کار کنم زدم از پشت آب ریختم دهنش یکم اینور اونور کردم گریه کرد انقد ترسیده بودم دستم بی حس شده بود نمیتونستم تکون بدم شوهرمم گوشیو برنمی‌داشت بدوبدو اومد شوهرم اومد برادرشوهرم اومد هیچکس اروم‌نمیشد آخر برد بیرون یکم‌چرخوند آروم شد الانم انقد خوابش میاد نمیخوابه فقط گریه دارم میمیرم ببینیم شوهرم میتونه بخوابونه فقط دوست دارم بشینم گریه کنم هم از خستگی هم‌از ناراحتی من آدمی ام یه مدت اتفاق که پیش میاد از ذهنم نمیره بیرون و این خیلی بده