۱۴ پاسخ

ببخشیداااا ولی باید با خنده خنده رییید بهشون اینجور وقتا.. مثلا بگووو اووو ببین کی داره راجب شب نخابیدن نظر میده.. اقایی که بمب هم بترکه کنارش اصلا متوجه نمیشه..

ببین اکثرا مرداد اینجورن یادمه چند ماه پیش که پسرم کولیک داشت تقریبا هر روز هرکی مارو میدید درباره خواب مهربد میپرسید بعد فرض کن من تا صبح با بچه بیدار بودم داشتم میکردم شوهرم می‌گفت نه خوب شده دیگه شبا خوبتر شده می‌خوابه بعد طرف می‌رفت میگفتم این کجا خوب شده من تا صبح باهاش بیدارم که می‌گفت ااااا دیشب خوابید که میگفتم آقا بچه نخوابید تو بیهوش شدی خوابیدی من بدبخت بیدار بودم باهاش خلاصه یجور میکرد جلو بقیه انگار من دارم دروغ میگم یا زیادی دارم اغراق میکنم توو تمام مسائل اینجور میکرد من هرچی ازم می‌پرسیدن بقیه داشتم توضیح میدادم می‌گفت نه اینجوری که صبا میگه هم نیست منو میبینی .خلاصه که نخود هر آشن دیگه 🤣🤣🤣

شوهرم کلی بهش میرسه مراقبشه گفتم وظیفه پدریته سهمته
الان خونرم جمع میکنه چون کنردرد گرفتم چون دیده ۶ماه شبانه روز بیدارم

صلوات بفرست🙏🤲🤣😃

عزیزم با خونسردی و آرامش جوابشو بده
بگو شما سهمت از پدری کردن رو انجام بده تا فشار کمتری رومن باشه و شما هم بتونی نظرت رو عنوان کنی

مطمعن باش هیشکی میمون تر از شوهره گوهه من نیس مرده شور قیافش ببرن گوه از اخلاق وصورت کریهش

واقعا همه مردا اینطورین تو صحبتا دخالت میکنن؟ شوهر منم اینطوریه میشینه گوش میده من چی میگم آخرشم میگه بیا تعریف کن

ی شب بده باباش نگهش داره حالش جا بیاد

عزیزم همسر منم همینه کلا دخالت میکنه مخصوصا موقع هایی ک با مامانم حرف میزنم کاری نمیشه کرد فقد بهش بگو لطفا نظرتو برا خودت نگه دار اگ راست میگی بیا ب جای من بچه داری بکن

😂😂😂😤😤😤😤تعریف کردنت مشخصه چقد حرص خوردی و واقعا به اون چه😂ولش کن بابا بگو تو خوبی

عزیزم بچه ها همینن پسرمنم همینه

عزیزممممم تند نرووو احترام یادت نره

نفس عمیققققققق بکش

نگفتی به تو چه؟

سوال های مرتبط

مامان هدیه‌امام‌رضا💚 مامان هدیه‌امام‌رضا💚 ۷ ماهگی
اومدم یکم باهاتون درد و دل کنم گوش میدید به حرفام؟..
من ۲۰ سالمه و اولین بچمه هم درس میخونم هم همسرداری میکنم هم بچه داری کلی مسئولیت رو شونمه
از وقتی بچه دار شدم اخلاقام عوض شده این اخیر بدتر مثلا حوصله ی فامیلارو ندارم حوصله ی اینکه تو جمع باشم ندارم فقط دلم میخواد با بچمو و شوهرم و مادر پدرم باشم بی حوصله شدم خسته ام لاغر شدم اعتماد به نفسم اومده پایین
دلم نمی‌خواد برم مهمونی و تو جمع باشم چون بدم میاد از اینکه تو بچه داریم دخالت میکنن یا همش نظر میدن در مورد خودمو بچم خسته شدم از بس با دیگران جنگیدم و کل کل کردم که اینو به بچه ی من ندین بخوره اینجوری بغلش نکنین اینکار و نکنین یکی از دلایلی که بدم میاد تو جمع باشم همینه
عصبی شدم یعنی منتظرم یکی در مورد خودم و بچم یه نظری بده یا یه کاری برخلافم بکنه یا یه تیکه ای بهش بندازم یا پرخاش کنم
یعنی همه رو از دست خودم ناراحت میکنم حس میکنم از آدما خوشم نمیاد نه از عمم نه از خاله ها عموها نه خانواده ی شوهر و...
کلا دوست دارم از همه دور باشم
عین افسرده ها شدم فقط به فکر دخترمم‌و خودمو فراموش کردم از موقع زایمان که ۷۰ کیلو بودم الان رسیدم به ۵۸ کیلو و نابود شدم کلا ریزش موی شدید و شکمی که شل مونده و ترکاش و بواسیر و زیر چشماش سیاه شده و کلا نابود شدم .



نوزاد فرزندپروری کودک تغذیه غذای کمکی دردودل حرف مادرانه