مامانا دارم کلافه میشم یه مدتیه دخترم خیلی لجباز شده هر کس بیاد خونمون گریه میکنه نره خونشون باید بمونه اینجا یا اگه میره منم باهاش برم تازگیا یاد گرفته از بچه همسایه موقع نق زدن گریه کردن پا بکوبه زمین و فقط نق بزنه دریغ از یه قطره اشک یا میره خونه مادرشوهرم یا هر کس دیگه نمیاد خونه بریم دنبالش میگه نمیام از طرفیم اطرافیان تو این کاراش مقصرن مخصوصا مادرشوهرم از سر دلسوزی وقتی گریه میکنه اون طرفشو میگیره میگه بزار بمونه از این حرفا نمیدونم مشکل از من بچه چرا میخواد از ما دور باشه ما رو نمیخواد از طرفیم میگم بزار یک شب بمونه قشنگ دلش تنگ ما شد بیاریمش ولی میترسم بیشتر عادت کنه کلن خونه نیاد مثلا دیروز ساعت ۱۲ ظهر رفته خونه مادرشوهرم شب ساعت ۹ رفتیم دنبالش بازم میگفت نمیاد من دیگه نمیکشم یعنی با کارایی که ساحل میکنه کلن از بچه دوم متنفر شدم کلن از بچه بدم میاد اطرافیان میگن شاید چون تنهاست اینجوریه بچه بیاری خوب میشه

۱۰ پاسخ

ازمن به شما نصیحت به هیچ وجه جایی نزارین یا عادت میکنه یا چیزایی یاد میگیره که نباید رودربایسی دارین باباش نزاره هیچ جا حتی خونه مادر خودتون حالا یه صبح تا عصری اونم کسی نباشه که اعتماد بنفس بچتون خرد شهیا هر اتفاق دیگه ای بچه بدون مادرو پدر ارجشو از دست میده

دوره ای هست
ولی نزار عادت کنه مواظب روانش هم باش
سعی کن خونه خودتون جذاب تر مهیج تر خوشمزه تر از خونههای دیگ حتی مادر بزرگ مهربووونش باشه

به نظر من نزار بمونه

امیدوار شدم میگید یه دورس میگذره

ووای پسر منم همینجوری..اخر یه شب گفتیم بزار خونه مامان بمونه شاید دلش تنگ شد ..ولی بلز شبای دیگه م همین درخواست داشت...همه کارای ک دخترتون میکنه جز پا به زمین کوبیدن پسر منم داره...

دختر منم همینجوریه تا وقتی خوابش نگیره کلا مامان نمی‌شناسه تا ۴ سالگی لجبازن همشون

من ب پسرم گوشی میدم بازی میکنه حواسش پرت میشه یواشکی میرن

یه دوره ای بچه‌ها اینطوری میشن پسر منم از خونه خودمون فراریه ولی من میارمش خونه

پسر من هم الان یک ماهی اینجوری است خونه پدر شوهرم بریم نمیاد ولی من به زور میارم بهش گفتم فقط با مامان باید بمونی تو نزار بمونه گریه کرد اشکالی نداره

سلام مثل پسر من این یک دوره است نگران نباش

سوال های مرتبط

مامان ساحل مامان ساحل ۳ سالگی
سلام خوبید چه خبرا من که دیگه دارم میمیرم از دست این بچه نمی‌فهمم چی کنم حالم بده دلم میخواد بزارم برم راحت بشم دیگه نمیکشم کل دیروز فقط غر زد دیشبم فقط گریه بهونه الکی همش میگه بریم بیرون بریم خونه مادرشوهرم میریم اونجا میگه برگردیم خونه میخوایم برگردیم تاکسی میگیرم بریم میگه من نمیام دنبال همه گریه میکنه خستم کرد خونه هرکس بریم بت گریه میاد خونه هرکسی هم بیاد خونمون اینقدر گریه میکنه که نرن خونشون یا منم باهاشون برم همه میگن از تنهایی هست هم بازی میخواد خواستم بزارم مهد اینجا که هستیم شهرستان هست کلن ۳ تا دونه مهد ذاره رفتم دیدم اصلا به درد نمی‌خورد گفتم بزارمش مهد چهارتا فوشم یاد میگیره همین الانشم چندتا یادگرفته تا ناراحت میشه دعواش میشه اونا رو میگه اینقدر اطرافیان گفتن بچه دوم بیار خوب میشه فکرم درگیرش شده اما میدونم بیارم اوضاع بدتر میشه دیشب از دست کاراش نشستم گریه کردم اینقدر لجباز شده میگن نکن بدتر میشه انگار فقط میخواد لج منو دربیاره با من طرف بشه اصلا ازم حساب نمی‌بره فقط انگار دوتا خواهریم تا مادر دختر