۱۶ پاسخ

بدترین دوران زندگیم : سالهایی بود که طبقه ی بالای خانواده همسرم زندگی میکردیم .
پنج سال عمر و جوونیم سوووخت
تازه میفهمم عشق چیه همسر چیه زندگی چیه بچه چیه !

خواهر عزیزم فقط دور شو....

خدا لعنتشون کنه بی شرف ها الان ما خوابیدم اومدن موتور ببرن صدای موتور بچه های سگش بچه رو بیدار کرد در رو تم کوبیدن رو هم خدا خیر شون نده

عزیزم من ۵سال طبقه پایین زندگی میکنم یعنی از اوایل زندگیم تا الان فقط دعوا
الآنم که بچم دارم خواهر شوهرم هر به ساعت یکبار میاد میگه میدی ببرم بالا میگم اجازه نداده میرن زنگ میزنن به شوهرم میگه زنت اینطوری گفته

منم شانس آوردم شرط ازدواجم مستقل زندگی کردن بود اخلاقشان نزدیک باشی فاجعه است اوایل خونمون نزدیک بود خیلی اذیت بودم هروز پشت در بودن من میگفتن اینا درک ندارن من از سرکار میام واییییییییییی آدم میخواد نفس بکشه واییییییییییی خیلی سخته من اصلا نمی تونم خدا نیاره الان دورم بهتره جنجالشون کمتره تیر میندازه من دورم نمیگیره

من ۱۶ ساله واحد روبرویی مادرشوهرم زندگی می کنم
بچم هم در روز چندبار میره خونشون و میاد ولی چون خیلی به خودم وابستس هرچی ام بهش بدن میاره خونه میگه تو بده بخورم
غذا که اصلا اونور نمیخوره ولی به خدا من از خدامه یکم پیش اونا بمونه من کارامو بکنم یکم نفس بکشم
ما با اینکه روبروی هم هستيم اصلا خونه ما نمیان، شاید سالي دوبار مثلا بیان اونم حتما باید دعوتشون کنم وگرنه همین جوری نمیان
یوقت اگه کار داشته باشن مادرشوهرم میاد درمونو میزنه وگرنه که اصلا کاری به من ندارن خدایی
خیلی هم هوامو دارن غذا درست کنه میاره میگه بوش به بچه ها میخوره، خوراکی واسه بچه ها می‌خرن، صبح ها پدرشوهرم نون تازه میاره
تازه الان پیر شدن زیاد نمی تونن راه برن، پسر بزرگم که بچه بود هر روز بچه رو پارک می بردن
هروقت هم بچه های دیگش بیان خونش چون میدونه ما نمیریم سهم غذامونو میاره دم در
آدمای خیلی با درک و شعوری ان اصلا به ما نمیگن جایی ببریمشون خودشون اسنپ می گیرن میرن با اینکه من خودم ماشین دارم و همیشه هم خونه ام میگم هرجا خواستید برید بگید من ببرمتون ولی اصلا نمیگن
شوهرم هم زیاد خونشون نمیره وقتی از سرکار میاد اگه درشون باز باشه یه سلام میده میاد خونه اگه هم بسته باشه که هیچی
به نظرم شعور و تربیت خیلی مهمه
همسایگی با آدم های بی درک واقعا سخته

بنفشه جان مگه خودتون خانه نخریدی؟؟
هنوز نرفتید

راش نده ب شوهرتم دعوا کن بگو مگ میری شیر میخوری من بالا خونه مادرشوهرم ب زور کاری کردم ک نره پایین شوهرم

میفهمم چقدر سخته منم پدر مادر همسرم فوت کردن یه خواهر مجرد داره همسرم که پایین ما زندگی میکنه وقتی تازه ازدواج کرده بودیم روزا ک میرفت سر کارولی هرشب پامیشد میومد بالا حتی بعضی شبا بالا میخوابید منم دیدم این داره هر شب تکرار میکنه دیگه محلش ندادم میومد دیگه کنارش نمینشستم یا چای و میوه دیگه نمیبردم حرفی نمیزدم میرفتم اتاق استراحت میکردم دیگه نیومد. الانم دیگه خیلی نمیاد

منم طبقه پایینشون هستم حالا خداییش خونه ما هفته ای یکبار میاد ولی چیزای دیگش آزار دهنش مثل کجامیری مامانت کی اومد کی رفت کی خونتونه کی میری خونه مادرت

من مادرشوهرم اینا بالان ما پایین،اما هیچوقت نه دخالتی میکنن نه حرفی میزنن،بارها خواستن برن دکتر حتی به پسرشون نمیگن بیا ما رو ببر اسنپ میگیرن،چون پدرشوهرم رانندگی دیگه براش سخته با ماشین خودشون نمیرن،ما خودمون میگیم به زور قبول میکنن،انقدر که با فهم و شعورن،همیشه غذا درست میکنه بهون میده یه بار نشده از اینکارا کنه ،یکی از بزرگترین شانسای زندگیم بودن در کنارشونه،خیلی خوب و بی حاشیه هستن.سرشون سلامت باشه تا ابد

آخ آخ چقدر میفههممت چقدر دو دارم رنج میبرم 💔💔

زندگی منه دقیقا

از قدیم گفتن دوری و دوستی

از اولش باید سخت میگرفتی نمیزاشتی بچت بره
الان خیلی کارت سختتره
ولی بازم تلاشتو بکن برا شوهرت مرز بزار بگو اذیتی
نمیتونی بگی مادرشوهرت نیاد ولی میتونی بچتو نزاری بره اختیارشو داری ، تا حدی اختیار شوهرتم داری

من طبقه پایین مادرشوهرمم ولی ماهی یبار میبینمشون بچمم اصلا بدون خودم اونجا نبردم باید ازاول حدو حدودو رعایت میکردی

وای چقدر رو اعصاب هست شرایطت .
ببین‌بنظرم تو هیچی نگو
امشب با همسرت صحبت کن که حتما با مادرش بگه که اذیتی .
نمیشه که اینجوری .
من خواهرم پنج سالشه
هفته ای یکبار یه پنج شش ساعت میاد اینجا اذیت میشم حقیقت .
پیش اون یه ذره بچه هم احساس راحتی ندارم . دیگه وای به اینکه هر روز مادرشوهر تو خونت باشه

سوال های مرتبط