۶ پاسخ

من تمام پرستاراودکتر اشنابودن پسرعموی بابا کریمدادی هستن وهردودکترن خلاصه بابام گفته بود هواموداشته باشن یک پرستار حمدو چهارقل میخوندواسم دکترهم فقط سریع باتیغ زد بچه ک اومد دوخت وتمام واقعاخیلی دردنکشیدم اماسرپسرم پوستم کنده شدکشتارکاه بودواقعا پرستاره میکفت میخادیک نفر بخانوادت اضافه بشه ومن دردداشتم ب پام رفتم برای زایمان بدون درد بچه یک هفته مونده بود ودرد نداشتم موقع عیدبود خلاصه باامپول وسوراخ کردن کیسه آب دردام شروشد اینقد دردداشتم خودموفوش میدادم یک همراهی بودمیکفت چطوروقتی باشوهراتون میخایین میگین اون دوتای اخرم فشاربدن حالا موقع پس دادنه اینم ک اینجورمیگفت بیشترعصبانی شدم اخرکفتم خودت حتما اون دوتاروفشارداذه بمامیجسپونی راس میگفت بنده خدا8کلی گفتم گوخوردم دم ب دقیقه بابامو صدامیکردم چون بابای بودم بشدت بدنیااومد وهمسرم پسرخیلی دوس داشت دم بدقیقه برام خوراکی ابمیوه میاورد وب پرستارا پول میداداخر گفتم من بچه اوردم پولوب اونامیدی خیلی وحشتناک بود بخیه میزدبدون بیحسی خیلی اذیت شدم

دسشویی شماره دو داشتم پرستار نمیزاشت برم می‌گفت بچه هست منم آخر بهش گفتم گااااوووو خودم تشخیص میدم ولم کن دارم پارههه میشم😂😂😂

من لحظه آخری که دخترم اومد یکی از پرستارا اصرار داشت که برام دعا کن من خودم تو شک بودم یهو گفتم خدا یه دختر مثل دختر من بده بهت😉😄 نمیدونم منظورش چی بود و من اینو گفتم

من اصلا خاطره خوبی از زایمانم ندارم متاسفانه خیلی تلخ بود و هیچ چیز خنده داری نداشت 🥺💔

من غروب رفته بودم آخرین سونوگرافی رو انجام بدم و برای دکترم ببرم تا نامه زایمان بهم بده.. تا وقتی نوبت سونوگرافیم بشهخیلی طول کشید منم با مادرشوهرم رفتم خیابان یه عالمه خریدهای خونه کردم. اما تا رفتم سونوگرافی شدم دکتر گفت بدو برو بیمارستان باید زایمان کنی..حالا منو مادر شوهرم با اون همه وسیله رفتیم بیمارستان..بیچاره مادرشوهرم با اون همه وسیله توی بیمارستان از این اتاق به اون اتاق میچرخید که کارهای بستری انجام بده.خیلی وضعیتش خنده دار بود

پرستار من وسط زایمان یعنی نه سانت باز بودم اصرار که بیا پشت پنجره شوهرت ببینت ول کن نبود

سوال های مرتبط

مامان کایان مامان کایان ۱۱ ماهگی
الان که دارم مینویسم درست ساعت دونیم نصف شب روز بیست نهم ،همون روزی که سه ماه پیش ،دقیقا همین ساعت توی بیمارستان بودم زایمان کرده بودم اما شدیدا حالم بد بود غم دنیا رو دلم بود احساس خفگی میکردم اون شب برام روز نمیشد ،از شب بیمارستان راهرو اتاق تنها وحشت کرده بودم ،من باید خوشحال بودم باید میگفتم بریم پسرمو ببینم ،انقدر حالم بد بود که نفس کم میاوردم و به ابجیم میگفتم چرا حالم بده من میترسم از اینجا بریم خونه ،چرا روز نمیشه ،😭😭😭،میدونی دلیل اون همه حال بدی چی بود ،؟اره من پسرمو پاره تنمو جگر گوشمو از دست داده بودم خودم خبر نداشتم اما قلبم گواه داده بود تمام وجودم آشوب بود وناارام ،من مادرم ،،،بند بند وجودم از نبود پسرم درد میکرد و گواهی میداد😭اما حتی یه هزاروم فکرم به این فاجعه نمیرسید که این اتفاق افتاد 😭😭😭آخ پسرم آخ کایای مامان پاره ی تنم کجایی که الان باید سه ماهگیتو جشن میگرفتم ،مادرت بمیره دارم میمیرم از دوریت از نبودنت ،از ندیدنت ،از لمس نکردنت ،😭😭😭🖤🕊️
ریحان رمانویسم ریحان رمانویسم قصد بارداری
رمان طلوع دیگر 🌗
پارت 30
شما ادرس رو بدین... دلم داشت برای پناهم پر میزد.... اگه منو بشناسه که امروز امدم مطبش.. چی بگم... من نمیذارم کسی جز خودم پرستار بچم بشه... خدا لعنتت کنه.. آیناز نمیدونم با بچم چیکار کرده.. که میخوان براش پرستار بگیرن... اگه منو فراموش کرده باشه چی؟ حتا منو احساس نکنه... میمیرم... بخدا میمیرم... قدمای لرزونم رو برداشتم سمت عمارت... زنگ و فشردم... وقتی در باز شد با دیدن پیرمردی.. که از معلوم سرایدار بود... با یاداوری پدرم.. و مادرم اشک توی چشمام حلقه زد... نگام کشیده شد.. سمت همون خونه کوچیک سرایداری... اشکم چکید... ــ بفرمایید خانوم از این طرف.. تند اشکو پاک کردمو.. نگاهی به شکوه.. و عظمت قصر ملکان ها انداختم.. جایی که جهنم من بود... رفتم تو... با دیدن.. میران.. و آیناز کنار هم قلبم توی سینم مچاله شد... چشمامو بهم فشردمو.. و رفتم جلوتر.. میران... که روی تک مبلی نشسته بود... با. دیدن من گفت ــ بفرمایید بیرون خانوم.. متعجب گفتم ــ واسه چی؟ من که هنوز چیزی نگفتم ــ منصرف شدم خانوم... شما با این وعضیتت نمیتونی از پس خودتت بربیایی... چه برسه از یه بچه دوساله پرستاری کنی... تند گفتم ــ نه بخدا من میتونم... من میدونم حالم خودمو.. بعدشم من هنوز موقعه زایمانم نیست پس خیالتون راحت باشه خواهش میکنم من به این کار نیاز دارم... نگام با نفرت کشیده شد سمت ایناز.. که یه جوری نگام میکرد... چقدر توی این چند وقت عوض شده بود تمام صورتش رو عمل کرده بود... شبیهه این بادکنکا شده بود... میران گفت ــ پس دنبالم بیایین... و خودش جلوتر راه افتاد... چون پله بود.. اروم میرفتم.... صدای گریه های پناه میومد... انگار یه تیکه از قلبمو از جا کندن... تندتر قدم برداشتم جوری که میخواستم
ریحان رمانویسم ریحان رمانویسم قصد بارداری
رمان طلوع دیگر 🌗
پارت 16 بعد از اینکه بردنم بخش... درحال شیر دادن پناهم بودم... چون همیشه دلم میخواست.. اسم دخترمو بزارم پناه..... خیلی جالب.. و قشنگ شیر میخورد... ولی میترسیدم... از اینکه از دستش بدم...محکم به خودم فشردمش... که در اتاق باز شد... و میران امد.. تو.. نگاهش از همون اول... به پناهم بود... پیراهنمو.. کشیدم پایین.. تا سینم معلوم نشه... احساس معذب بودن میکردم پیشش سرمو انداختم پایین که صدای امد... ــ به بچه قشنگ شیر بده... نمیخواد.. از من پنهون کنی.. اونو... با خجالت لبمو به دندون گرفتم... که حس کردم امد جلوتر... تو اون اتاق فقط من بودم... با ترس قلبم به تپش افتاد... پناه.. دست از کشیدن.. شیر کشید... و غره ای کوچیکی کرد... تند خودمو.. پوشوندم... که صدای پوزخندش بلند شد... پناه رو گرفت بغلش... نگاش کردم... لبخند کوچیکی که تاحالا ازش ندیده بودم... روی لباش بود... یعنی دوست داره دخترمون رو..* میران * نگام به موجود. کوچولویی بود که تو بغلم بود.. یه حس عجیب داشتم... انگار... یه چیز ارزشمندی رو به دست اوردم... ناخداگاه لبخند نامحسوسی نقش بست روی لبام... نگام به اجزای صورت دختر کوچولوم بود... پوست سفید لبای کوچیک و قرمز... دماغ کوچیک.. خیلی زیبا بود... قلبم تند تند میکوبید... یعنی این دختر منه... من باباشم... ولی مادرش؟ نگام سر خورد سمت.. نفس... که بهمون زل زده بود... نمیدونم چرا.. هیچ حسی جز مسئولیت بهش نداشتم... حتا با اینکه الان دیگه مادر بچم بود... در اتاق باز شد... و مادر نفس.. و همراه پدرم امدن تو. همراه دست گل بزرگی...که عروسکم روش بود..... بچه رو گذاشتم روی تخت... و برگشتم که برم که نگام خورد به پدرم... با ذوق به بچه زل زده بود..