من تمام پرستاراودکتر اشنابودن پسرعموی بابا کریمدادی هستن وهردودکترن خلاصه بابام گفته بود هواموداشته باشن یک پرستار حمدو چهارقل میخوندواسم دکترهم فقط سریع باتیغ زد بچه ک اومد دوخت وتمام واقعاخیلی دردنکشیدم اماسرپسرم پوستم کنده شدکشتارکاه بودواقعا پرستاره میکفت میخادیک نفر بخانوادت اضافه بشه ومن دردداشتم ب پام رفتم برای زایمان بدون درد بچه یک هفته مونده بود ودرد نداشتم موقع عیدبود خلاصه باامپول وسوراخ کردن کیسه آب دردام شروشد اینقد دردداشتم خودموفوش میدادم یک همراهی بودمیکفت چطوروقتی باشوهراتون میخایین میگین اون دوتای اخرم فشاربدن حالا موقع پس دادنه اینم ک اینجورمیگفت بیشترعصبانی شدم اخرکفتم خودت حتما اون دوتاروفشارداذه بمامیجسپونی راس میگفت بنده خدا8کلی گفتم گوخوردم دم ب دقیقه بابامو صدامیکردم چون بابای بودم بشدت بدنیااومد وهمسرم پسرخیلی دوس داشت دم بدقیقه برام خوراکی ابمیوه میاورد وب پرستارا پول میداداخر گفتم من بچه اوردم پولوب اونامیدی خیلی وحشتناک بود بخیه میزدبدون بیحسی خیلی اذیت شدم
دسشویی شماره دو داشتم پرستار نمیزاشت برم میگفت بچه هست منم آخر بهش گفتم گااااوووو خودم تشخیص میدم ولم کن دارم پارههه میشم😂😂😂
من لحظه آخری که دخترم اومد یکی از پرستارا اصرار داشت که برام دعا کن من خودم تو شک بودم یهو گفتم خدا یه دختر مثل دختر من بده بهت😉😄 نمیدونم منظورش چی بود و من اینو گفتم
من اصلا خاطره خوبی از زایمانم ندارم متاسفانه خیلی تلخ بود و هیچ چیز خنده داری نداشت 🥺💔
من غروب رفته بودم آخرین سونوگرافی رو انجام بدم و برای دکترم ببرم تا نامه زایمان بهم بده.. تا وقتی نوبت سونوگرافیم بشهخیلی طول کشید منم با مادرشوهرم رفتم خیابان یه عالمه خریدهای خونه کردم. اما تا رفتم سونوگرافی شدم دکتر گفت بدو برو بیمارستان باید زایمان کنی..حالا منو مادر شوهرم با اون همه وسیله رفتیم بیمارستان..بیچاره مادرشوهرم با اون همه وسیله توی بیمارستان از این اتاق به اون اتاق میچرخید که کارهای بستری انجام بده.خیلی وضعیتش خنده دار بود
پرستار من وسط زایمان یعنی نه سانت باز بودم اصرار که بیا پشت پنجره شوهرت ببینت ول کن نبود
با اپلیکیشن گهواره، هفته به هفته بارداریت رو دنبال کن.
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.