۸ پاسخ

پدر شوهرم هی میومد خونمون وقتی من تنها بودم بهم نظر داشت منم یه روز بهش فهش دادم ...شوهرم رفت دم در خونشون داد و بیداد کرد فک کرده بود منم از اونا شم

سر اینکه مستقل بشیم حاملگی دومم کلا دعوا و بحث داشتم تا ۶ ماهگی بلاخره موفق شدم

باخواهرشوهر.توحاملگی هی میگفت اگه تخم ما باشه قشنگ میشه بچه واینا.بعد که دنیااومد روتخت زایمان داشتم از درد میلرزیدم به خودم ،گفت قشنگ‌نیست که نکنه تخم ما نباشه.منم تواون حال لنگ‌باز و...😂😂گفتم نه تخم داداشت نیست گم شو.دیگه شوهرم اومد ازبیمارستان انداختش بیرون.ولی پررو تشریف داره ول کنمون نیست

ده روز بعد از زایمانم سر اینکه بعد از زایمانم کلا اومده بودن خونه ما و تو همه چی دخالت میکردن

ما دعوا نداشتیم تا حالا

تا حالا وقت نکردم اون طوری که باید باهاشون دعوا کنم. چون درگیر بچه بزرگ کردنم. انشالله. بزرگ بشن. بسم الله حالا که فقط صبر میکنم

من که ن جاری دارم نه برادرشوهر دارم😂
خواهرشوهرمم که ۲۰سالشه از من کوچیکتره هیچی دیگه همین

زن باباش سر اینک میگ ما براش دعا درست کردیم😂😂😂

سوال های مرتبط