۶ پاسخ

عزیزم برو جاهای دیدنی رو ببین بچتو ببر پارک خانه بازی هرچند هیچی جای خانواده رو نمیگیره خیلی سخته تو شهر غریب زندگی کردن ولی بازم خوبه بری پارکی گردشی جایی حال و هوات عوض میشه
برو ماهان دور بزن با همسرت برو باغ شاهزاده تله کابین جنگل کرمان مال برج اول بازار میدان غذا هم حال هوای خودت عوض میشه هم بچت

ما پارک داریم ساحلی وسایل بازی نداره بیشتر چمنه و سمت رود خونس شما اونجا اگه پارک دارید چمن باشه ببرش پیاده روی کنید بدو بدو کنه توپ ببر بازی کنه همون فضای باز براش خیلی خوبه یا ببرش کافه براش کیک و شیر بگیر هم بخوره هم فضاش جالبه براش یا خانه بازی ببر جای خوب و تمیز

ببر خانه بازی، همون پارک هم خوبه حساس نباش بچه باید با بچه ها بازی کنه نمیشه ک حبسش کنیم همیشه یکی دور و بر مریضه کنار اونا نذار بره ولی تو محیط ک میتونه باشه

دوست پداکن. کجامیشینی

منم چندبار بچم بردم پارک چن تا بی تربیت حرف های زشت میزدن و دیگه اون پارک نرفتم و یه پارک خلوت پیدا کردم و شب ها از نه شب تا ده شب بچه هام میبرم

با همسایه ها دوست شو رفت و امد کن
من خالم تو شهرشون دوتاخواهراش هستن اونارو کنار گذاشته کنار باهمسایه ها رفت و امد میکنه

سوال های مرتبط

مامان آنیسا مامان آنیسا ۲ سالگی
یعنی اگه بخوام یه تازه عروس رو نصیحت کنم بهش میگم نه مادرشوهر مادر آدم میشه نه خواهرشوهر خواهر آدم!
ما دیروز عصر رفتیم خونشون، دخترم چون دندون نیش داره درمیاره خیلی بی قراره شروع کرد به گریه که بریم سرسره، سری قبل خواهرشوهرم همراه ما اومده بود بعد آنیسا مدام دستش رو می گرفت که مثلا عمه منو تاب بده یا عمه ببرم سرسره خلاصه کمکی به ما داد تو مارک، دیروز که خواستیم بریم پارک گفت نمیام ، مادرشوهرمم گفت غذام رو گازه نمیام، ما بچه رو بردیم یا دو ساعتی بازی کرد برگشتیم اومدیم آنیسا دوباره شروع کرد به گریه های شدید منم پاراکید نبرده بودم، بعد مادرسوهره برگشته میگه مادرم دوازده بچه خودمم دست تنها( پنج شیش تا خواهر داره)
چهارتا بزرگ کردم ولی شما همین یدونه رو نمی تونین، حالا من خسته و له از صبح دنبال بچه، اینم تیکه می پروند و من از شدت عصبی بودن نتونستم اون لحظه جوابش رو بدم، زنیکه بیمار هر موقع بچه من تو شرایط گریه و مریضیه یه تیکه میندازه
مامان آریا مهر 👶 مامان آریا مهر 👶 ۳ سالگی
من همیشه با پسرم میریم پارک نزدیک خونمون اما دیروز با همسرو‌ پسرم. رفتیم یه جای دورتر از خونمون تقریبا از شهر دوره ، بعد من پسرم رو بردم سرسره بازی کنه یدفع چندتا موتوری اومدن که همشون پشتشون بچه مدرسه ای سوار کرده بودن بچه‌ ها از مدرسه تعطیل شده بودن با دوست پسراشون اومده بودن پارک بعد هممممممه سن پایین دخترا کلا بچه بودن، بعد یه نیم ساعتی گذشت من بین سره سره ها بودم تنها بودم زیاد مشخص نبودم بعد موتوری ها هر کدوم پارک کردن یه طرف نشستن ، یدفع یکیشونو نکاه کردم دیدم رفتن تو بغل هم دختره سرش تو خشتک پسره بود پسره هم سر دختر رو محکم گرفته بود، بالا و پایین میکرد ، منم خو فقط نگاه کردم 😁تعجب کرده بودم بچه های سن پایین اینکارارو بکنن اونم تو روز روشن تو پارک ولی خب خلوت بود،، پیش خودم گفتم اینا از خانواده هاشون نمی‌ترسن مثلا نمیگن الان خونوادمون یا اشنامون مارو میبینن یا خونواده ها نمیگن بعد از مدرسه تا الان کجا بودی؟؟؟؟خلاصه بقیش و بگم تو کامنت می‌زارم