تجربه زایمان طبیعی پارت 2️⃣
#بیمارستان_۱۷شهریور
با هر بدبختی بود لباس پوشیدم و وسایلامو مامانم و شوهرم بردن تو ماشین منم آروم آروم از پله ها میرفتم پایین کل پوشکم خیس شده بود و لباسام همه خیس آب بود جوری که توی کفشامم داشت آب جمع میشد😵‍💫😂وضعیت خیلی چندشی بود ولی من فقط به اینکه برسم بیمارستان قراره چی بشه و چی در انتظارمه فکر میکردم و توی ماشینم سوره انشقاق میخوندم....
ساعت یک و چهل دقیقه رسیدیم بیمارستان و فرستادنمون زایشگاه اونجا معاینم کردن و گفتن چهار سانتی و سریع تشکیل پرونده دادن و لباس زایشگاه تنم کردن و با مامانم خدافظی کردم و فرستادنم داخل زایشگاه که به غیر از من چهار نفر دیگم داخل بودن و منتظر بودن تا فول بشن و صدای جیغ و داد میومد😭👩‍🦯 ولی نمیدونم من چرا ته دلم یه آرامشی داشتم و با اینکه چهار سانتم بودم هیچ دردی نداشتم و فقط آب ازم میومد...
یه ماما که استاد بود با دوتا دانشجو اومدن بالای سرم منم روی تخت دراز کشیده بودم بهم ان اس تی وصل کردن و دانشجو واسم انژیوکت زد و استادشون بهش گفت معاینه کن،اونم معاینه کرد و گفت پنج سانته و سر بچه ام بالای لگن حس میشه
بعد استاده اومد معاینه کرد که ببینه درست میگه یا نه که درست میگفت...
من فقط تو این فکر بودم چرا درد ندارم پس؟😂
خلاصه ساعت دو و نیم شد و...

۷ پاسخ

بقیشم بزار عزیزم♥️

مبارک باشه گلم اگر تونستی بگو بیمارستان خوبی هست رسیدگیشون چه طوری اخه اگر بشه منم میخوام برم بیمارستان 17شهریور

مبارک باشه عزیزم😍

مبارکت باشه بقیشو هم بگو

منتظر بقیه اشم😅😂

عزیزم میشه وزن کوچولوتو تو سونوهای اخر بهم بگی و بعدش چند کیلو دنیا اومد ؟؟

واقعا ازت تشکر میکنم که به اشتراک گذاشتی تجربه ای که کردی رو 😘😘

سوال های مرتبط

مامان شاهان مامان شاهان ۱۱ ماهگی
تجربه من از زایمان طبیعی #پارت۲


دردای کمرم ادامه داشت و کم کم به لک بینی افتادم چون دکترم گفته بود تا موقع زایمان باید برم ان اس تی بدم رفتم بیمارستان اونجا هم بازم معاینم کردن ولی بازم خبری از دردای زایمان نبود تا اینکه ۳۷هفته شدم و دوباره رفتم برای ان اس تی اونجا دستگاه انقباظ نشون داد ولی من دردی نداشتم دکتر اومد بالای سرم و چون جنینم تک شریان بود قبولم نکرد و منو ارجاع داد به بیمارستان امام رضا خیلی استرس داشتم از اینکه چرا قبولم نکرد
خلاصه ۳۷هفته ۱ روز رفتم بیمارستان امام رضا بعد از معاینه بازم مشخص شد۱سانتم بستریم کردن و ازمایش گرفتن گفتن صبح باید سونو بدم اگه بچه وزن نگرفته باشه ختم بارداری میدن
صبح رفتم سونو و بهم ختم دادن یک ترسی کل وجودم رو گرفت خیلی از زایمان طبیعی میترسیدم بهم لباس دادن و منو بردن زایشگاه
اونجا چندتا از ماما ها بازم اومدن معاینه کردن
معاینه هاشون واقعا دردناک بود حس میکردم زخم شدن دهانه رحمم رو
فقط التماس میکردم از ژل استفاده کنن و اروم باشن ولی گوش نمیدادن میگفتن باید معاینه دردناک داشته باشی تا دهانه رحمت باز شه منم ناچار قبول میکردم
ساعت ۱۰ صبح منو بردن زایشگاه و هر نیم ساعت معاینه تحریکم میکردن
تا شاعت ۲ که دکتر اومد بالای سرم و من بازم همون ۱ سانت بودم😭😭😭😭
مامان جوجه🩵 مامان جوجه🩵 ۱ ماهگی
مامان رستاوفرهان
🧸 مامان رستاوفرهان 🧸 هفته هشتم بارداری
((تجربه زایمان طبیعی ))
چهل هفتم کامل بود رفتم بیمارستان معاینه شدم گفت دوسانتی بستری شو و ترشح زیادی هم داشتم تا لباس هامو عوض کردم رفتم داخل اتاقم اومدن دوباره معاینه کردن گفت سه سانتی خوب داری وپیش میری و کیسه اب رو زدن دکتر گفت یه ان اس تی ازت میگیرم بعد بیا پایین از تخت تا ورزش کنی ساعت شیش و نیم بود سرم رو بهم وصل کرد یه آمپول هم زد توش و من شروع کردم به ورزش بازم یکم دردم شروع شدبرام توپ آوردن گفتم روی اینم ورزش کن خلاصه دردای خفیفی داشتم اومدن معاینه کرد گفتن چهار سانتی گفتن دردات شدیده گفتم نه هی یه چیزایی میریختن توی سرمم بهم گفتن برو روی تخت حالت سجده برو خیلی بهت کمک میکنه یک ساعت و نیم گذشت معاینه کردن هفت سانت بودم از تخت اومدم پایین احساس فشار داشتم توی معقدم و یکم درد داشتم ناخودآگاه زور زدم و سر بچه اومد پایین و دکتر رو صدا کردم وقتی دیدن سربچه رو با عجله اومدن بالاسرم برش زدن و با سه تا زور پسرم بدنیا اومد کلا دوساعت طول کشید زایمانم
فکر کنم چون با زایمان قبلیم فاصله کمی بود ۱۷ماه پیش بود زایمانم آسون بود سره دخترم ولی اذیت شدم پنج ساعت درد کشیدم ولی بعدش خونریزی کردم و معاینه ها و ماساژ ها اذیتم کرد
مامان قلب خونه ❤️‍🔥 مامان قلب خونه ❤️‍🔥 ۱۰ ماهگی
مامان ستیا وسونیا مامان ستیا وسونیا ۱ ماهگی
پارت ۴

تا همسرم اومد از سرکار شد ساعت یک ونیم و دردای منم زیاد شده بود
دیگه به همسرم گفتم برو ولایت نمیرم امام حسین آدرس رو دادم و رفتیم بیمارستان ولایت
قسمت اورژانس بیمارستان کلا فقط من بودم معاینه کردن وگفتند خیلی خوبه چهارساعت شده دهانه رحمت و بستری کردن تا مامانم رفت لوازمارو بگیره که منو ببرن زایشگاه پرونده هم تشکیل دادن
من کلا دهانه رحمم موقع زایمان خیلی سریع پیشرفت میکنه ودردام بی نهایت میشه تا پرونده تشکیل بدن از درد زیاد فشارم افتاد و فهمیدم زایمانم نزدیکه
گفتم برام آبمیوه خریدن وخورده یکم بهتر شدم تا رفتم زایشگاه ساعت شد ده دقیقه به ۳ بعداز ظهر
توی اتاق زایشگاه کلا دوتا تخت بود که اونم خلوت بود وتوی اتاق من تنها بودم
ماما اومد خون ازم گرفت وسرم زد و معاینه کرد گفت چهار تا پنج سانتی خوبه
یه چند دقیقه که گذشت دردم خیلی زیاد شد گفتم آمپول بی حسی دارین گفت نه فقط گاز داریم گفتم اشکال نداره همونو بیار که البته اینم بگم اصلا به درد نمی‌خورد وتاثیر نداشت😅
دیگه هی من صدا میزدم از درد مامارو اون بنده خدا هم فکر می‌کرد الکی صداش میزنم هر دفعه میومد معاینه می‌کرد میدیم به عرض چند دقیقه من یک سانت باز شدم هی ازم می‌پرسید که گلاب یا زعفرون یا داروگیاهی که نخوردی منم میگفتم نه
اونم دید پیشرفتم خوبه سریع ست زایمان رو چیند وهمونجا نشست که بچه بیاد توی لگن
با دوسه تا درد بچه اومد توی لگن وبا کمک پرستار وماما ساعت چهار دختر قشنگم دنیا اومد و دردا با دنیا اومد بچه تموم شد🥰
مامان نبات زعفرونی مامان نبات زعفرونی ۵ ماهگی
پارت سوم زایمان طبیعی
صبح یکشنبه ۱۳ اردیبهشت با مامانم و شوهرم راهی بیمارستان شدم اول که رفتم تو زایشگاه nst وصل کردن و انقباض نشون داد و معاینه کردن من رو و اونجا هم گفتن دهانه رحمت افتضاحه و احتمالا بستری نمیشی میگن برو ۵شنبه بیا که دکتر بخش اومد و گفت چون زایمان دومشه بستریش کنین دیگه لباسامو عوض کردم و رفتم داخل زایشگاه و اینم بگم زایشگاه هیچکس نبود و فقط من بودم دکتر بخش که اجازه بستری شدن من رو داد اومد یک معاینه تحریکی کرد که گفت الان دو سانت بازی اما دوسانت خیلی بد و برام آمپول فشار زدن ، با آمپول فشار کم کم دردای من بیشتر شد اما دهانه رحمم باز نمیشد من وقتی رفتم داخل زایشگاه ساعت ۱۱ صبح بود تا ساعت ۴ بعدازظهر من همون دوسانت مونده بودم بعد من یک کسی دیگه اومد که بدون درد اومده بود ساعت ۴ زایمان کرد و رفت و من وقتی دیدم اون دیرتر اومد و زود رفت خیلی ناراحت شدم که من هنوز موندم اینجا در همین حین با مامانم و شوهرم در ارتباط بودم چون زایشگاه خلوت بود میومدن تو و من رو میدیدن خلاصه تا ۸،۹ شب من در همون وضعیت بودم تا شیفت ماما عوض شد و یک ماما کاربلد اومد که با معاینه های پی در می سر بچه رو تو لگن چرخوند و کیسه آبم رو زد و دردای زایمان که اصلی هستن تازه اون موقع به سراغم اومد که هی فاصله ی دردا کم شد و گاز انتونکس به من داد و رفت استراحت کنه ساعتای ۳ شب که دیگه دردای من خیلی شدت پیدا کرده بود خود به خود زور بهم وارد میشد صداش کردم و گفتم الان بچه به دنیا میاد اومد معاینه کرد و گفت الان ۷ سانتی از قبل به ماما همراهم زنگ زده بود رفت که به اون بگه سریع بیاد که دوباره یک زور عجیبی به من وارد شد که فقط دادم زدم بیاین الان بچه ام به دنیا میاد
مامان آرسام💙 مامان آرسام💙 روزهای ابتدایی تولد
پارت یک
میخام خاطرات زایمان طبیعی رو بگم !
من ساعت ۱ ظهر دردم گرفت ساعت۵عصر رفتم بیمارستان اونجا معاینه کردن گفتن ۱سانتی
دیگ چون ۴۰،هفته بودم بستری کردن چون دردم داشتم رفتم زایشگاه دردام کم بود قابل تحمل بود از ساعت 10 شدید شد جوری که دستمو مشت میکردم میزدم به سرم انقد گریه میکردم کمرم می‌سوخت دلم درد میکرد همش میومدن معاینه میکردن دستشونو میکردن اونجام تا ته خیلی درد می‌گرفت خلاصه که همش معاینه میکردن و همش دردم بیشتر میشد تا ساعت ۱۲ من بازم دردم قابل تحمل بود ساعت ۱ شب به خون ریزی افتادم و دردم صد برابر انقد جیغ می‌کشیدم که مامانم ابجیام شوهرم و برادر شوهرم پشت در زایشگاه بودن صدامو می‌شنیدن من تو زایشگاه تنها بودم همه زاییدن و رفتن انقد حالم بد بود و حال مامانم بد بود که مامانم رو گذاشتن بیاد تو زایشگاه با مامانم ورزش کردم و اینکه من از ساعت ۶ شب تا ۳ صبح تو ۳ سانت مونده بودم تا اینکه مامانم اومد ورزش کردم تا ۶ نیم شدم ۸ سانت ، مامانم انقد حالش بد بود انقد گریه میکرد فشارش افتاد اصلا نگم براتون بقیه شو پارت دو میگم
مامان آرتام 🥰 مامان آرتام 🥰 ۱۲ ماهگی
پارت سوم
ایپدورال خیلی خوب بود منم اگه این همه درد داشتم بخاطر زایمان زودتر بود و لگنی که تنگ‌ بود اومد بعد از سه چهار ساعت باز معاینه کرد گفت فول شدی مدفوع کن زور بزن تا دکتر بیاد من روی تخت به حالت سجده کردن که فقط فشار بدم زور بزنم می‌گفت سر بچه داره معلوم میشه مامانمم داشت میدید کنارم بود هنوز توی زایشگاه نرفته بودم ساعت دوازده دکترم رسید منم مدفوع کرده بودم گفت پاشو بریم زایشگاه ولی درست حس نمی‌کردم البته سه دوز ایپدورال گرفته بودم تا زایشگاه راه رفتم اونجا رفتم روی تخت زایشگاه حالا بچه نمیومد منم دیگ نمیتونستم زور بزنم چند روز نه خواب داشتم نه چیزی یه عالمه درد داشتم فقط دیگ یه ماما شروع کرد شکمم رو فشار دادن که بچه بیاد منم قلبم درد گرفته بود نمی‌تونستم نفسم بکشم بازم درد رو خیلی شدید داشتم حس میکردم که بهم دوز چهار ایپدرول رو زدن 😐 دکترم خیلی مهربون و با حوصله بود با دستگاه کمی سر بچه کشیدن جلو ولی شکمم فشار میدادن من خیلی بد بود نفس نمیشد کشید دکتر گفت دیگ فشار نده بهش آب بده دیگ بعد از نیم ساعت زور زدن بچه رو کشیدن بیرون گذاشت روی شکمم خیلی حس قشنگی بود گریه شدم شکمم کلا خالی شد دیگ برش هم زده بود چهار تا بخیه خوردم باز بخیه زد برش رو حس میکردم استخوان های واژنم خیلی درد میکرد خیلی گفتم حس میکنم همش بی حسی میزد بهم بردنم توی اتاقم دیگ دوساعت رفتم زیر اکسیژن چون بلند میشدم نمی‌تونستم نفس بکشم بعد یه ساعت اومدن گفتن راه برو برو دستشویی شوهرم دست گرفت برم سرویس دیدم یه عالمه سرگیجه دارم