۲۰ پاسخ

عزیزدلم برخلاف بقیه من میفهمم چیمیگی و باتمام وجودم درکت میکنم و بازم برخلاف بقیه نظرم اینه اگه قراره ببریش و اونجا بااین کار حس بدی بگیزی و جشن زهرمارت بشه اصلا نبرش خودت برو

وای من از خدامه بچم بره بغلش یساعت منو رها کنه 🥱🥱

بده بهش نگهداره حمالی کنه

عزیزم منم دختر به جاریم خیلی وابسته بود و فقط رو پای اون مینشست یا فقط گیر میداد بره بغلش یه بار پدر شوهرم گفت تا وقتی جاریم هست حسنا اصلا مامان خودش و نمیبینه و من خیلی جدی گفتم این چه حرفیه باباجان من مادر حسنا هستم و بیشتر از همه دوستش دارم اما چون از صبح تو خونه کنار منه طبیعیه دوست داره وقتی میزیم بیرون یکم با بقیه بازی کنه، اینو گفتم اما ناراحت شدم چرا دخترم همش به جاریم میچسبه از فرداش فکر کردم جاریم چیکار میکنه که من نمیکنم و حسنا برای همین آنقدر بهش نزدیکه ،دقیقا همون کارهارو کردم هرجا می‌خواد بره باهاش میرم مثلا میگه تو حیاط بیا تا من بازی کنم یا بیا بریم تو اتاق عمو بشین پیشم تا من بازی کنم خلاصه سعی کردم بیشتر به حرفش توجه کنم الان دقیقا فقط هرکار داره یا هرچی بخواد میاد سمت خودم و من خیلی راضی ام

برات مهم نباشه من ک از خدامه تو جمع بره پیش اونا من راحتم

اگر میبینی مدام میخوای فکر بجت باشی و نتونی ن از مجلس لذت ببری نه فکرو اعصابت راحت باشه عزیزم نرو
همون موقعا ک حرفت میزدن باید جواب میدادی محترمانه و میگفتی منو دارین ناراحت میکنین
حالا با این فکرا خودتو فقط عذاب میدی عزیزم
همیشه وقتی این فکرا میاد سراغت ک اسمش نشخواره از خودت بپرس الان کی داره اذیت میشه؟اون خبر داره من چی راجبش فک میکنم؟
اگر دلت به عروسی نیست و احساس خوبی نداری نرو
من بچم به سن بچت بود رفتیم عروسی دوست شوهرم ک من هییییچکسیو نمیشناختم
ولی بچم دوس داشت دست میزد رو میز میرقصید چون راه نمیرفت بغلش میکردم الانم کنترل بچت راحت تره

من پسرم بشدت وابسته بابابزرگشه ،یعنی اونو ببینه هیچ کسو نمیخاد ،من خوشحالم میشم ،اتفاقا

منم چند روز پیش عروسی دختر خالم بود. پسرم از اول عروسی تا اخرش پیش باباش و داداشم بود فقط موقع غذا اومد پیش خودم ولی خیالم راحت بود. ولی اگه از سمت فامیلی عروسی شوهرم بود نمیبردم بچم چون ن کمکم میدن ن بچم میگیرن باردارم هستم.
چون بچم پیش خانواده خودم باشه از همه لحاظ خیالم راحته ولی متاسفانه پیش خانواده همسرم ن دلم نمیخاد.

دخترت رو نبر بزارش پیش مامانت. مادرشوهر منم همینطوره و منم حالم ازش از رفتارای بچگانش بهم میخوره وقتی دخترم بهش اهمیت میده هی تکرار میکنه نگا چ کار کرد . درکت میکنم خیلی حس بدیه

من خیلی درکت میکنم فقط هر کاری میکنی مراقب باش نقطه ضعفتو متوجه نشه ک بیچارت میکنه
اگر میتونی حفظ ظاهر کنی تا رسیدی ببر بده بغلش بگو مادرجون امشب کمکم کن منم یکم استراحت کنم خدا خیرت بده (نگران نباش تو ک همیشه اینکارو نمیکنی عادت کنه هر از گاهی فقط برا اینکه نقطه ضعفتو متوجه نشه)بذار حسابی خستش کنه
اگر نمیتونی اینکارو بکنی اصلا نبرش تنها برو هر چند ک من خودم بچمو نمیتونم از خودم جدا کنم ولی اگر بچه داری مامانتو قبول داری بسپار به مامانت

دخترتم ببر خودت بده دست مامانجونش ک هیچی از جشن خواهر زادش نفهمه

بهتر بابا بزار نگه داره
خودت کیف کنی
ما از خدامونه یکی نگهش داره والا
استفاده کن از این فرصتها

بهش بده تازه اگر وسط مجلسم آورد بهت بده بگو تازه داشت بهم خوش میگذشت

چند سالته
همیشه میبینیم از این قضیه ناراحتی
اصلا اینطوری نیس شما اگر الان دخترتو بذاری برای همیشه هم بری وقتی بزرگ شد اولین انتخابش مادرشه قانون طبیعت انسان همین هست بچه هس خیالش راحته مادرش همیشه داره وقتی کسی دیگه بهش محبت می‌کنه می‌ره سمتش ذهن خودتو از این قضیه رها کن حالا اگر دخترت چسبیده بود بهت میومدی میگفتی خانواده شوهرم کمکم نمیکنن دخترم دوس ندارن
اعتماد بنفس داشته باش برای خودت باش اونشب

راست میگن همه، برو بچه هم اگه رفت بغلش چه بهتر ، استراحت کن و لذت ببر... مادرشوهرمنم سر شیر دادن خیلی چیزا گفت ، روح و روان منو بهم ریخت ، جوری که بچم دوماه بیشتر شیرمو نخورد و شیرم خشک شد... خیلی تو دلم مونده ولی لعنتیا کسی هستن که نمیشه ازشون برید. تا زنده هستن رفت و آمد واجبه باهاشون.. ماهم هرچی حرص بخوریم خودمونو از بین میبریم

من پسرم بیشتر به مادرشوهرم‌میچسبه اصن هم ناراحتی نداره اینقد که پسرم رو دوست داره و با عشق بغلش میکنه منم واقعا خوشحالم مهم حال بچمه که کنارش احساس آرامش و امنیت میکنه

چه حرفا میزنی دختر این خرافات از خودت دور کن

وا مال منم همینه اتفاقا خوشحالم هستم

ببخشید ولی یکم دیدتون راتغییربدین واقعا

آبروت بره؟؟!!!!!

سوال های مرتبط